در ستایش غزل بانو

 

بانوی غزل، شاعر به نام، سراینده ی ترانه های شاد و مبارز آزادی خواه، سیمین بهبهانی خاموشی گزید. اگر جمهوری اسلامی با تمام شررات های اش در کشتن او ناکام ماند و با همه ی ترفندهای اش نتوانست او را به گریز از میهن و خاموشی وا دارد و وی با جسارتی بی همتا، در زادگاه خویش باقی می ماند و چهره ی دژخیمان اسلامی را در مصراح های بلند و کوتاه شعری اش رسوا می سازد و یا با رشادت توی دهان خامنه ای می زند؛ اما مرگ، این ستم پیشه ی جاودان، او را که تن به گریز و سکوت نمی داد، به گریز جاودان و خاموشی ابدی واداشت.

در بیان جسارت سیمین بهبهانی، همین بس اشاره شود که وی در تجدید فعالیت کانون نویسنده گان و صدور بیانیه ی "ما نویسنده ایم" دایر بر دفاع آزادی بی حد و حصر اندیشه، به عنوان حق نویسنده و هنرمند، پای تزلزل ناپذیر نویسنده گان به شمار می رفت و با پذیرش همه ی فشارها و تهدیدها، با استقبال از مرگ ناخواسته، بر ایستادن و ماندن در میهن تاکید می ورزید و از اندک شمار نویسنده گان و شاعرانی به شمار می رود که اجازه نمی دهد واژه گان بی مسمای "بسم الله الرحمن الرحیم" بر روی کتاب های اش نقش ببندد. می گوید من از خواب که بیدار می شوم، بسم اله الرحمن الرحیم بر زبان می آورم اما اجازه نمی دهم بر روی کتاب ام بنویسید تا حمل بر ترس کنید!

با مرگ سیمین بهبهانی، جامعه ی هنرمندان ایران، نویسنده، شاعر و ترانه سرای بزرگ و خوش نامی را، زنان مبارز یک رهبر معنوی را، و اپوزیسیون، یک مبارز دموکرات، و یک چهره ی جسور بی بدیل را از دست داد. آن چنان چهره ای که رژیم از کینه نسبت به جنازه اش هم فروگذار نیست و اجازه نمی دهد در گورستان گوهردشت، آن جا که شاملو و شماری از دیگر هنرمندان خفته اند، به خاک سپرده شود و اگر اجازه می دهد جنازه اش را برای ادای احترام به تالار رودکی بیاورند، عقب نشینی در برابر جمعیت انبوهی که در برابر تالار گرد آمده اند.

در مراسم بزرگ وی در تالار رودکی، محمود دولت آبادی سخن می گوید و شهرام ناظری و همایون شجریان هر کدام اشعاری از سروده های وی را می خوانند و پیکر او با شعار درود بر بهبهانی بدرقه می شود که به نوبه ی خود یک تودهنی است بر متولیان نظام که هم چنان در تلاش است خرافات اسلامی را حقنه کنند. .

در سالیان گذشته، شمار زیادی از هنرمندان در غربت و یا در غربت خود، در خاک میهن، با سکوت رسانه های دولتی سر در نقاب خاک فرو بردند، از جمله ویگن و سورن در آمریکا، یاحقی و مشکاتیان در ایران، اما در مرگ سیمین زلزله بر پا است زیرا سیمین فریاد فروخفته ی انبوهی از هنرمندان، مبارزان و دگراندیشان است که تاب سکوت بر نمی تابند، در مراسم بزرگ داشت و خاک سپاری اش به مقیاس انبوه از هر گروه گرد می آیند و زنان مبارزه بر مزارش سرودهای ملی و انقلابی سر می دهند.

سیمین بهبهانی اگر چه غزل سرا بود اما خود هم یک غزل زیبا بود، غزلی به زیبائی خود، غزل سرا و غزل خوان، که لطافت اش هم چون شجاعت اش و شجاعت اش هم چون درایت اش! آری! بانو سیمین بهبهانی را می گویم که زنده یاد مهدی اخوان ثالث، غزل بانوی اش نامید!

اما سیمین بهبهانی، سال ها پیش از دریافت این اخوانیه ی ثالث، از مرز غزل بانوئی گذشته، در پی دست یابی بر پنجره ی آزادی، پرچم مبارزاتی بر افراشته، هم چون فرخی یزدی از غزل سلاحی می سازد برای پاسخ به بیداد فرمان روایان حاکم بر میهن اش! میهنی به غارت رفته، که هم چنان به غارت می رود و به هنر و فرهنگ اش هم دست برد می زنند تا از تمام هستی خالی اش کنند.

یک پنجره آزادی برای نفس کشیدن!

"یک دریچه آزادی، بازکن به زندانم

یک سبو پر از شادی، خرج کن که مهمانم

ابر نقره فشان شو، تا چون تاک بار آورد

پیش دست و دل بازان، دست و دل بیفشانم

یک چمن صفا داری، باز کن به رویم در

بر بساط گل بنشین، در کنار بنشانم

لحظه های امروزم، شاد باد و رنگین باد

وعده های فردا را، اعتماد نتوانم

فر بامدادم کو، نیمروز شادم کو

آفتاب بی رنگی، بر فراز ایوانم

مرگ راه می بندد، لحظه های غلتان را

کو مجال پوئیدن؟ گوی تنگ میدانم

عشق خیز و توفان کن! آن چه مانده ویران کن!

از تو باد خاشاک اش، لانه ی پریشانم

با زبان سرخ آخر، چون کند سر سبزم

رنگ و بوی خون دارد، نکته ها که می دانم

عشق می رسد از راه، پیش او سخن کوتاه

در نماز خون شعری با حضور می خوانم"[i]

سیمین بهبهانی که شیفته ی غزل است در جست و جوی آزادی نغمه ی مبارزاتی سر می دهد. اگر آزادی درک ضرورت است، ضرورت مبارزاتی اوج آزادی است و سیمین بهبهانی از اندک شمار چهره های به نام است که نظام سرکوب گر و زن ستیز جمهوری اسلامی و وعده ی بهشت دروغین را بی محابا به چالش می کشد بی آن که از تهدیدها و تهمت ها بهراسد و چه زیبا و با صلابت می گوید:

" بید را بگو بلرزد، باد را بگو بتازد

ننگ بید و باد مبادم، کاج استوار بلندم"[ii]

هر اندازه که شمار مردان شاعر از شمار فزون است و در تاریخ کهن سال نظم و نثر فارسی، در هر سده، چندین چهره ی برازنده را می توان در کنار هم جای داد، شمار زنان پارسی گوی و پارسی نویس اندک اند و در یک سده ی گذشته که در پرتو بهبود امکانات چاپ و پخش کتاب و نیز داد و ستدهای فرهنگی و ادبی با جهان برون مرزی، زبان و ادبیات فارسی، به اوجی فراتر، فرا روئیده و در میان مردان، ده ها چهره ی برازنده ادبی و هنری خود نمائی می نماید، با اندوه فراوان زنان نویسنده و شاعر اندک اند.

بی جهت هم نبود که رضا براهنی در مرگ فروغ فرخ زاد نوشت: "من او را یک شهید می دانم، زیرا جای هر کدام از ما شاعران مرد پر می شود و او جانشین ندارد". سیمین بهبهانی دوست دیرین و رقیب فروغ هم اگر چه در سنین کهولت خاموشی گزید اما هم چون فروغ بی جانشین است. زیرا در سی و پنج سال گذشته که رژیم جمهوری اسلامی، در تداوم سیاست سرکوب دگر اندیشان و در اوج بی دادگری و ستم، در شیپور مرگ، اندوه گذاری و زن ستیزی می دمد، سیمین با وجود همه ی ناملایمات و ناکامی ها، از شادمانی و سرزنده گی باز نمانده و هر اندازه سردم داران رژیم با رذالت روح لطیف شاعرانه اش را می آزرند، پاسخ های کوبنده اش، از مرز لطافت شاعرانه نمی گذرد.

در میان زنانی که به شعر روی آورده اند، در شش دهه ی گذشته تنها سه نام پر آوازه را داریم، فروغ فرخ زاد را، طاهره صفارزاده را و سیمین بهبهانی را! البته این بدان معنا نیست که چشمه ی شعر را بر روی زنان بسته بدانیم. در سه دهه ی گذشته، شمار زیادی از زنان جوان به شعر روی آورده اند و شمار چندی از آنان شاعریت خود را به ثبوت رسانده و یا با جسارت، بی داد و ستم گری جمهوری اسلامی و نظام فاشیستی آپارتاید جنسی را در قالب شعر افشا می سازند اما هنوز هیچ کدام به فروغ و یا سیمین تنه نمی زنند. اهمیت فروغ و سیمین فراتر از نقش پیش گامی آنان، در این است که به نام زن و به شیوه ی زنانه می سرایند، ستاره های درخشانی هستند که هر کدام به نوبه ی خود، در دوره ای به مدارجی از درک و آگاهی می رسند و بر موضع خویش استوار مانده، در بازگوئی درد و رنج جامعه و هم بسته گی با توده ها و زحمت کشان، از زنی ات خود و موضع زنانه، افشای مردسالاری و زن ستیزی باز نمی مانند.

آن گاه که اشعار فروغ و سیمین را در کنار اشعار دو دهه ی پایانی طاهره صفارزاده بگذاریم، اهمیت این دو چهره نمایان تر خواهد بود. صفارزاده، شاعری توانا که دچار دگردیسی شده، غرق در جامه ی سیاه، چادر و مقنعه به سر، در کنار آن دسته از دلقک های حزب الهی می ایستد که اتهام شاعری و نقادی برخود بسته اند و طاهره تنه به تنه ی آنان، اشعاری می سراید، مردسالار به تباهی جمهوری اسلامی، رجز می خواند برای بی داد و ستم گری متولیان اسلام، مدیحه می سراید برای بی داد گران نظام حاکم، و نقاب می زند بر چهره کریه خمینی و خامنه ای و ستمی که بر کل جامعه و به ویژه، بر زنان، هنرمندان و دگر اندیشان روا می دارند.

صفارزاده ای که در نخستین دهه ی شاعری خود، شاعری است پیش رو، دکترای زبان انگلیسی دارد و شناخت اش از ادبیات و شعر و هنر، نباید کم تر از فروغ و یا سیمین باشد. شاعری ناکام که با عروج اسلام گرائی در ایران، مدرنیت را با سنت اسلامی تاق زده، تا دم مرگ در خرافه های اسلامی دست و پا می زند و روح شاعرانه و زبان شاعرانه اش را با حسرت تمام بر باد می دهد، چشم ها و گوش های اش را می بندد تا نه چوبه های دار را به بیند، نه سرکوب خشن کارگران، زحمت کشان و خلق های تحت ستم را، نه اعدام شاعران و نویسنده گان را ، نه مرگ مبارزان و عاشقان را و نه بی حقوقی زنان و همه ی شهروندان یک کشور را! که در اسلام شهر وی، انسان شهروند و حقوق شهروندی معنا ندارد. امام است و امت! امام همه چیز است و امت هیچ چیز! امام فرمانده! امت برده ی گوش به فرمان و مقلد بی چون و چرای امام! و وای بر منکر!

روی گردانی از هنر مردمی و لطافت شاعرانه، تنها از آنِ طاهره ی صفارزاده نیست و شمار زیادی از مردان شاعر و هنرمند را هم به توالی در بر می گیرد، استاد شهریار را، سیاوش کسرائی و هوشنگ ابتهاج را هر کدام در دوره ای، و محمد رضا لطفی را با تار و پنجه جادوئی اش که در اواخر عمر به دریوزه گی می افتد. اما به وارونه ی آنانی که با اوج گیری ارتجاع اسلامی، یا تهاجم همه جانبه ی رژیم به حوزه ی هنر، فرهنگ و هنرمندان خود را می بازند و از میان تهی می شوند؛ با روی کاری آمدن جمهوری اسلامی و اوج گیری دامنه ی سرکوب، سیمین بهبهانی، تولدی دوباره و شکفتنی دوباره دارد. هنر اش با شهامت اش، منش انسانی و روحیه شاعرانه اش، با مبارزه جوئی اش در هم می آمیزد و هر اندازه که قلم به مزدان جمهوری اسلامی با گستاخی هر چه بیش تری بر وی می تازند و اتهام های نارواتر بر وی می بندند، وی بی باکانه تر به کار خود ادامه می دهد. اما مزدوران اطلاعاتی رژیم که در کشتن وی در جریان قتل های زنجیره ای ناکام می مانند، از کتک زدن وی در خیابان در نمی گذرند، تا نتواند در هیچ کجای این خراب آباد ظاهر شود و مانند دیگرانی بار سفر بر بندد و از کشور بگریزد!

نباید از یاد برد که سیاست رسمی جمهوری اسلامی از بدو روی کار آمدن مبتنی است بر حذف دگراندیشان و از میان میان برداشتن همه ی چهره های دگراندیش و صاحب نام! و چون توان کشتار انبوهی از دگراندیشان را ندارد، واداشتن آنان به گریز از کشور، سیاستی است که همه جانبه پی گیری می شود. بی گمان موضع زنده یاد احمد شاملو را که می گوید چراغ من در این خانه می سوزد، یا سیمین بهبهانی را که می گوید من کشورم را ترک نمی کنم، اگر خارج می رفتم همه چیز مهیا بود، به فرزندانم هم توصیه می کنم که بمانند، باید از این زاویه و در مقابله با این سیاست دید.

بدون این که اهمیت مبارزه ی سازمان یافته برون مرزی را نادیده بینگاریم، از این حقیقت گریزی نیست که نبض مبارزه در درون مرزهای کشور می زند و هر کدام از چهره های هنری، فرهنگی، اجتماعی و حتا سیاسی، که کشور را ترک می نمایند، خود به خود نقش خود را به میزان زیادی از دست می دهند. رژیم با سرکوب سازمان یافته ی، سازمان های سیاسی بخشی از کوشنده گان سیاسی را به مهاجرت واداشت و در تداوم قتل های زنجیره ای شماری از هنرمندان و اهل قلم را!

در پیوند با شدت عمل رژیم نسبت به سیمین بهبهانی به عنوان زنی شاعر، نباید فراموش نمود که اسلام در ذات خود با موسیقی، شعر و شاعری و هر هنر شادی آفرین و نشاط آوری سر کین دارد. محمد در جریان تصرف مکه، به عموم مکیان امان می دهد ــ حتا به هند جگرخوار، همسر ابوسفیان، که جگر حمزه عموی محمد را می جود ــ اما در مورد چند تن از شاعرانی که او را هجو کرده اند و آوازه خوانانی که با رقص و آواز خود مردم را سرگرم می ساختند، به فرمانده هان اش توصیه می کند اگر به زیر پرده ی کعبه هم پناه بردند، به آن ها امان ندهند.

اگر چه فروغ فرخ زاد نماند، تا به بیند، "کسی می آید که مثل هیچ کس نیست" چه درنده ای از آب در خواهد آمد؟ درنده ای که به جای تقسیم نان و عروسک، مرگ، زندان، شکنجه و سنگسار را تقسیم می نماید و با توجیه شرعی و شریعت مداری، روسپی گری و بی حقوقی زن را عمومیت می بخشد! و آن چنان غوغائی بر پای می دارد که مردم بگویند صد رحمت به کفن دزد اولی! البته خمینی و خامنه ای از کفن دزدی فراتر رفته، کفن فروش شده اند، گروه گروه را می کشند تا بازار کفن فروشان گرم شود. خوش بختانه سیمین بهبهانی زنده ماند و به این حقیقت رسید که نباید دنبال کسی بود که مثل هیچ کس نیست! باید پنجره ی گشود به آزادی تا هر کس، کسی باشد و همه گان را امکان نفس کشیدن باشد. از این روی، در کنار نویسنده گان و شاعران مبارزی هم چون احمد شاملو، سعیدی سیرجانی، هوشنگ گلشیری، مختاری، پوینده، خوئی و ... در برابر خمینی و جانشینان اش تن به تسلیم نداد و ایستاد و فراتر از ایستادن، در برابرشان قد علم می نمود و با شعر و ترانه رسوای شان می ساخت. و اگر چه همه ی آن چه را که می سرود امکان چاپ، پخش و انتشار نمی یافت[iii]، اما اشعاری که توانسته اند از زیر تیغ سانسور بگریزند، به اندازه ی کافی گویای روح شاعرانه و روحیه ی مبارزه جویانه ی اوست.

بر آن نیستم که به شش دهه کارنامه ی هنری سیمین بهبهانی بپردازم، از بیش از ده دفتر شعر وی بنویسم و یا از غزل ها و ترانه های زیبا و شاد او یاد کنم که با صدای خواننده گان رادیو، روح نواز شنونده گان بود. اما در سرزمینی که نوحه خوانی و اندوه گذاری به عنوان آئین دینی رواج رسمی دارد و رسانه های دولتی گام به گام منابر و مساجد، از کشور ما، ماتم سرائی ساخته اند؛ شاد زیستن و نغمه ی شادی سر دادن، خود به تنهائی هنر بزرگی است و سیمین بهبهانی خود چه زیبا می گوید:

"...سرشت من آمُخته ی شادی و تحرک و زند گی ست و غم را بیش از آن که باید بر نمی تابد. خوار شمردن زندگی و آلودن آن با غم ناسپاسی ست و زبانم جز به سپاس گویا مباد.[iv]"

از سیمینی سخن می گویم که در آستانه ی شصت از شعر و غزل سلاح مبارزاتی می سازد، یکی از دفترهای اش را ورق می زنم برای گزینش چند شعری به عنوان پایان بخش این یاد نامه!

"حالی است حالم نگفتنی، امروز سیمین دیگرم

گوئی که خورشید پیش از این، هرگز نتابیده بر سرم

انگار با آسمان خویش، یک عمر بیگانه بوده ام

امروز، اما در این کبود، هم بال و پر با کبوترم

انگار هرگز دریچه را، بر باغ گل وانکردم

این تازگی، این شکفتگی، بیش است از حد باورم

مستم، نه، چیزی نخورده ام، اما دلم، این صنوبری ـ

شاد است و سرشار زندگی، چون میوه ای در صنوبرم"[v]

"رسید دور شصت ام، که طرف خود نبستم

بگو دگر ز دست ام، چه طُرفه ای برآید

ولی به زنده ماندن، بسی بهانه دارم

یکی همین که فردا، بهار دیگر آید

یکی همین که فردا، نهال نو نشانم

به پای او نشینم، که وقت نوبر آید

یکی همین که دانه، به ره کنم فشانه

مگر به بام خانه، دو تا کبوتر آید

دو تا که بغبغوشان، سرود و های و هو شان

در این سکوت غمگین، نشاط گستر آید

یکی همین که دستی ز دوستی بگیرم

کز آستین او، گل به جای حنجر آید

...

بهانه ماندم را، یکی همین صداقت

فریب گو مباد، که عمر من سر آید[vi] "

سیمین بهبهانی در این شعر، تنها آرزو و دلیل وجودی و ماندن خود را باز نمی گوید، آرزوی فرو خفته ی میلیون ها انسان تحت ستمی را بر زبان جاری می سازد که برای مرگ رژیم جنایت پیشه اسلامی و رهبران فریب کار حکومت اسلامی لحظه شماری می کنند. آرزوی هزاران دگراندیش را بر زبان جاری می سازد که درد جان کاه ماندن در میهن و پذیرش فریب کاران و بار سنگین ستم پایان ناپذیر گزمه چی های حکومتی را به امید سپری شدن زمستان بی داد و فرا رسیدن بهاری نو بر دوش می کشند و به فردای بهتری چشم می دوزند که نهال آزادی سر برآورد و دریچه های امید بر روی همه گان گشود شود.

"کوه است، کوه آهن و می دانی، با تن چه می کند؟

بار گران و لاف گرانجانی، این قصه در نورد است

در بیستون عشق ز ویرانی، سقف و ستون نماند

افراشت قد چو غول بیابانی، توفان گِرد گَرد

رفتند جمله با شب توفانی، چون برگ های خشک

تا مرگ لاخ حیرت و ، حیرانی یاران هم نبرد

خصم است و غم به خواب پریشانی، کابوس مار و مور

خون است و مرگ در تب هذیانی، اوهام سرخ و زرد

با قهر این قبیله ی شیطانی، این من، زنی اسیر

تا دل ز یاوریم نگردانی، ای مردِ مردِ مرد!"[vii]

"وه که بهرام نخجیری ــ هیچ اش از خون نه دل سیری ــ

بر فلک هر چه روشن را، یک به یک چون کبوتر زد"

"ما به نامان و ما خامان، کام جویان و ناکامان

دستی از فرط مستی مان، خوابدار و به ساغر زد

خوانده بودیم دفتر را، قصه ی پور آزر را

خواب مان با گران گوشی، طفره با پور آزر زد"

دید او مهر تابانی، خواست از دیده بُرهانی

ما ندیدیم و، شیطانی شعله در مهر خاور زد"[viii]

منظور از پور آزر، ابراهیم است و اشاره ای است به آوازه گری های مداوم جمهوری اسلامی و مزدوران مداح خمینی، که او را بت شکن زمان، لقب می دادند.

"آه عشق ورزیدم، با چه گونه حیوانی

در چه گونه کابوسی، به چه گونه هذیانی

خواب بود و بیداری، اشتیاق و بیزاری

در جدال و آمیزش، دستی و گریبانی

نفرت و محبت بود، انزجار و لذت بود

با غزال خوش نقشی، مرده در بیابانی

وای! حال قی دارم، تا چه شد که در مستی

آب گند نوشیدم، در بلور فنجانی

تاب شعله می شاید، تا پلید پالاید

تن فکندیم باید، در تنور سوزانی

...

آه عشق ورزیدم، سکه را دو رو دیدم

روی، نقش جبریلی! پشت، شکل شیطانی!"

البته اگر جبرئیلی یا شیطانی در کار باشد، واقعیت قضیه این است که زبان فریبنده ی آخوند، مار را هم از سوراخ بیرون می کشد و نقش مردم فریبی خمینی و یاران و مشاوران اش را در آستانه ی انقلاب نمی توان نادیده گرفت و از یاد برد. سنجش دو رژیم شاهنشاهی و اسلامی، که در سی و پنج سال گذشته ورد زبان این و آن شده، بی گمان سنجش بد و بدتر است و اگر چه هیچ خردمندی بد و بدتر را یکی نمی داند، اما هیچ خردمندی هم در برابر بدتر، به بد روی نمی آورد و تسلیم بد نمی شود، آن هم بدی که دیگر دلیل وجودی ندارد! از این روی درسنجش دو نظام شاهنشاهی و اسلامی نباید از بیداد گذشته اعاده حیثیت نمود و فریب خوردن خود و توده ها از خمینی و اسلام گریان را با ندامت از کردار مبارزاتی علیه بی داد پیشین پیوند داد. آن گاه که شاعر بنامی هم چون اسماعیل خوئی را هم به اشتباه می اندازد که بنویسد وای بر ما که نفرت کاشتیم. اما سیمین بر چنین ندامت نامه هائی مهر تائید نمی زند و از دو روئی خمینی و اسلام گرایان ابزاری برای اعاده ی حیثیت از استبداد شاهی نمی سازد.

"تندیس آهویت مبارک، ای شهر رنگ و روشنائی!

از من سلامی شاد بر تو، خوش تر ز بوی آشنائی

ابرام گل های ات به چشمم، هر دم به رنگی جلوه دارد

در مذهب این خود نمایان، زیبنده باد آن خود نمائی

تارِ ترِ فواره هایت، گرد چراغان در تنیدن

سرخ و بنفش و ارغوانی، نارنجی و سبز و طلائی

...

در خاطرم ای شهر، با هر چراغی هست داغی

آن حجله ها را با شهیدان، از یاد من کی می زدائی

وقتی که شب، گردونه های ات خفتند و خاموشی گرفتی

گویا ز ارواح پریشان، آید صدا در بی صدائی

گویا در سوگ عزیزان، دارند هر شب مادران ات

در گوشه ی ماتم سراها، غم خوانی و ماتم سرائی"[ix]

شاعر به ستایش نور و روشنائی می پردازد و به خود نمائی شهر تهران در برابر خود نمائی تاریک اندیشانی که پیام شان مرگ است و اندوه گذاری! در برابر این تاریک اندیشان روشنی شمعی را هم باید ارج نهاد تا چه رسد به روشنائی شهر بزرگی به گستره ی تهران در دامنه ی البرز! اما همان دم از یاد نمی برد که چه بسیار مادرانی که در سوگ فرزندان خود به عزا نشسته اند و این روشنائی نمی تواند گدازنده ی اندوه شان باشد.

"ای کوه، ای بند ضحاک، آیا به یادت هست

زان چیره دستان چالاک، چرمین علم در دست

کو آن جوان خوار تازی، کو را به پادافره

خلقی به گردن فرازی در دیو بندت بست؟

...

ای کوه زان پس چه افتاد، کز عشق نفرت زاد

چون شد که هر سرو آزاد، در جوی خون بنشست؟

ای کوه، ای دیر، ای پیر، با آن همه تدبیر

پیوستن ظلم و زنجیر، چندین چرا بایست؟

ای کوه، ای بند ضحاک، شاید که آن تازی

زنده ست و، در ظلمت خاک، ظلم اش به فرمان است"[x]

میهن و اسطوره های میهنی اگر چه هم چون عشق و زیبائی برای شاعر می تواند یک منبع الهام باشد و نمونه های درخشانی در اشعار شاعران ایران و جهان می توان دید. "ترا من دوست می دارم ای کهن مرز و بوم" یکی از بهترین شعرهای دهه ی پایان مهدی اخوان ثالث است. اما مساله میهن و ماندن در میهن را همان طور که اشاره شد نباید تنها از دید ملی گرائی دید، یا تداوم زنده گی در بستر و مکان یادهای تلخ و شیرین گذشته به عنوان منبع الهام هنری! به ماجرا می توان از دیدگاه دیگری نگریست و ماندن در میهن را در بستر مبارزه و ادامه ی مبارزه دید، آن جا که انسان بر جای خود استوار است و ریشه در خاک دارد.

آن گاه که شاملو سرود، "عدوی تو نیستم ابله، انکار توام"، بی گمان قلم به مزدوران رژیم و حتا سر دم داران حکومتی می دانستند که خطاب اَبله شخص خمینی است، اما نمی خواستند آشکارا بر زبان آورند که شاملو، خمینی را ابله خطاب نموده است. سیمین بهبهانی هم بر زبان آورده است که خمینی همان ماردوش تازی است که به جان ما افتاده است، حکومتیان نمی خواهند در بوق ها بدمند!

اگر داستان و یا افسانه ی ضحاک ماردوش نماد ستمی است از اعراب مهاجم در حق ایرانیان و سرزمین ایران، و اگر ضحاکی وجود نداشته که روزانه چند جوان قربانی سلامت او باشند؛ در زمانه ی ما با روی کار آمدن شخص خمینی که فرهنگ بربریت قبایل مادون تمدن شبه جزیره ی عربستان را به نام اسلام و شریعت نماینده گی می کند، به این افسانه جامه ی عمل پوشانده و با ادعای رسالت پیامبرگونه اش، برای برقراری نظام شبه فاشیستی اسلامی و اقتدار رهبری خود، روزانه به جای دو نفر، صد ها نفر را به قربان گاه می فرستاد.

هنگامی که سیمین بهبهانی از حضور ضحاک در زمانه ی ما و در سرزمین ما سخن می گوید، بی گمان کلام آهنگین اش شمار فزونی از ما را نماینده گی می کند. من خود در برابر دوست و دشمن بارها در مقام مقایسه از ضحاک زمان نام برده ام، یک بار در برابر یک حزب الهی که در میان جمعی گزاف می داد لنین شبانه دو بطر ویسکی می خورد و خمینی روزی دو دانه سیب زمینی پخته می خورد. گفتم ای کاش ضحاک زمان به جای دو دانه سیب زمینی پخبه، روزی دو گاو می خورد و کسی را نمی کشت. او روزانه خون صد نفر را بر زمین می ریزد. البته اگر پیش از کشتن، خون شان را برای مداوای پاس داران در شیشه نریزند. هزینه ی نگهداری بیست هزار نگهبان شخصی اش در جماران و کوه های شاه آباد در دامنه ی البرز و دو میلیون نفر مسلحی که در رکاب اش هستند تا خون مان را بریزند، هزینه است، نه دو دانه سیب زمینی پخته ی ادعائی جناب عالی! او دو مار بر دوش ندارد، چندین افعی در قلب سیاه اش دارد. البته قلب سیاهی که طی سال های پسین خود را نمایان تر می سازد، تا آن جا که به بنی صدر، قطب زاده، شریعت مداری و منتظری هم که هر کدام به نوبه خود نردبان ترقی او شدند، رحمی ندارد و جانشین اش با کروبی و موسوی همان برخوردی را دارد که خمینی با دیگران داشت.

بی گمان آن تازی در جامه ی دیگری جلوس نموده است، در جامه ی خمینی و جانشینان اش، و اینان تنها برای محمد رضا شاه و شاهان پیش از او آب رو نخریده اند؛ برای ضحاک افسانه ای هم آب رو خریده اند که روزانه مغز دو جوان خوراک مارهای دوش اش بود و نه صد نفر از زندانیان سیاسی و شهروندانی که تن به ستم نمی داده اند و یا حقوق خود را می خواهند.

خمینی و یاران اش که با نیرنگ اسلامی و با شعار بازگشت به صدر اسلام به میدان آمده اند راهی را گشوده اند برای ظهور ضحاک های دیگر در قالب رهبری طالبان، ال قاعده، بوکو حرام، داعش، و ... تا پا به پای جمهوری اسلامی، پرچم بنیادگرایی اسلامی و حکومت خلیفه گری را در جهان بر افرازند و دوران ترور و کشتار صدر اسلام و خلفای مسلمین را در هر جای جهان که بتوانند از نو برقرار سازند.

ای کوه ای بند ضحاک، شاید آن تازی،

زنده ست و، در ظلمت خاک، ظلم اش به فرمان!

راه اش پر دوام باد و راه روان اش پرشمار!

مجید دارابیگی ـــ هفتم سپتامبر 2014 ، شانزدهم شهریور 1393

زیرنویس

ــــــــــــــــــــــــ



[i] ــ بهبهانی، سیمین، یک دریچه آزادی، چاپ حیدری، تهران، 1374، برگ 96

[ii] ــ همان، برگ 177

[iii] ــ "نکته ی پایانی

می خواستم این دفتر پربارتر از این که هست باشد و نشد. حافظ گفت: رضا به داده بده،" همان برگ 276

[iv] ــ همان، برگ 9

[v] ــ همان، برگ 202

[vi] ــ همان، برگ 188

[vii] ــ همان، برگ 38

[viii] ــ همان، برگ 275

[ix] ــ همان، برگ 158

[x] ــ همان، برگ 253