در جستجوی راهی نو

علی فکری

جهان آشوب زده ی ما با موجی از جنگ، نا امنی، فقر و بحران های خُرد و کلانی مواجه است که همه گی حکایت از جهانی سخت سست بنیاد می کنند. جهانی پیر و بی بنیاد که می کوشد با مدیریت و کنترل این آشوب های برساخته ی هستی تاریخی خود، به حیات خود ادامه دهد . من بر این گمانم که بدون شناخت همه جانبه ی این بحران ها، قادر نخواهیم بود، راهی برای برون رفت از آن بگشاییم. می دانیم که اندیشمندانی از گرایشات فلسفی و سیاسی گوناگون در این زمینه پیش از این بسیار سخن گفته اند. اصطلاحاتی مانند بحران سیاسی، بحران اقتصادی و غیره برای ما نا آشنا نیستند. هرچند که هر یک از آنان گوشه هایی از حقیقت را بیان می کنند، اما هیچ یک قادر نیستند این بحران را در تمامیت خود ببینند. من خود را در شمار کسانی می دانم که از بحران ساختاری کلیت مدرنیته ی کاپیتالیستی سخن می گویند. هنگامی که از بحران ساختاری کلیت مدرنیته ی کاپیتالیستی سخن می گوییم، منظور ما آن است که تمدن کاپیتالیستی در همه ی عرصه های زیست فردی - اجتماعی دچار ناکارآمدی و زوال شده است. به این اعتبار بحرانی که ما با آن مواجه می باشیم، نقطه ی پایانی بر تمدن کنونی می باشد. اکنون پرسشی که در برابر ما قرار دارد به شرح زیر می باشد. آیا بحران کنونی آبستن فرصتی برای جوانه زدن تمدنی نوین خواهد بود، یا تا آنجا پیش می رود که آشوبی فراگیر، جهان انسانی را کاملن به کام خود می کشد؟ من در ادامه ی نوشته ی حاضر به این پرسش باز خواهم گشت. در اینجا می خواهم نگاهی گذرا به بحرانی داشته باشم که بود ما را تهدید می کند. بگذارید از بحران گفتمان معنا بخش حاکم بر جوامع مدرن آغاز کنیم که به باور من که بیشک یکی از عرصه های جدی بحران بشمار می رود. گفتمانی که خود در سده روشنگری در خدمت حرکتی انقلابی علیه اشرافیت اقتصادی و پایان بخشیدن به سلطه ی سلاطین بود. گفتمانی که خدا را به کلیسا تبعید کرد و دست نهاد های مذهبی را از جان و مال مردم کوتاه کرد. گفتمانی که اکنون دیریست که تغییر ماهیت داده و برای بقای نظم موجود، در خدمت اشرافیت جدید عمل می کند. در اینجا باید به مهم ترین وجوه گفتمان حاکم هرچند به اجمال، نگاهی داشته باشیم. یکی از وجوه گفتمان حاکم، جایگزین کردن فردگرایی سود محور به جای فردگرایی بالنده در عصر روشنگری است. فردگرایی که می خواست انسان را از جماعت گرایی سنتی رها کند. اکنون ببینیم که چه بر سر آن فردگرایی آمده است و هنگامی که از فردگرایی در جهان کنونی سخن می گوییم مراد مان چیست. آیا می توان به تضاد بارز فردگرایی سود محور امروزین با فردگرایی آزادی بخش عصر روشنگری اعتراف نکرد؟ معنای حقیقی فردگرایی در جهان امروز چیزی جز خلع سلاح جامعه از طریق اتمیزه کردن مردم در برابر قدرت حاکم نیست. می دانیم که متفکران لیبرال شب و روز از اصالت فرد سخن می گویند، تا آنجا که پاره ای از روشنفکران چپ نیز در این دام گرفتار گشته و بی آن که به تحول در معنا و کارکرد این مقوله نظر داشته باشند خود را مدافع فردگرایی می پندارند. یکی دیگر از وجوه بحران گفتمان حاکم، تسلط بی چون و چرای خرد محاسبه گر می باشد. خردی که قرار بود اهرمی برای رهایی انسان باشد، اکنون با آشکار شدن محدودیت هایش در حکم ابزاری برای سود طبقه حاکم بکار گرفته می شود. خلاصه کنیم گفتمان مدرن در همان دوگانه ای گرفتار آمده که جهان پیشا مدرن دچار آن شده بود. پس می بینیم که بدون گسستی رادیکال از گفتمان حاکم و رها شدن از دوگانه هایی مانند عقل و عشق، فرد و جمع و غیره قادر نخواهیم بود تا به تمدنی نوین پا بنهیم. از وجوه دیگر بحران مدرنیته کاپیتالیستی ویران کردن طبیعت است. اندیشه ی تسخیر طبیعت توسط انسان، اکنون به واکنش سخت طبیعت و بحران زیست محیطی انجامیده که حیات را در معرض نابودی قرار داده است. در زمینه ی اقتصادی نیز مدرنیته ی کاپیتالیستی، عملکرد بهتری نداشته است. دست نامریی بازار اکنون هشتاد درصد ثروت را در اختیار گروهی اندک قرار داده و به قیمت فقر توده های بیشمار در سراسر جهان تمام شده است. سیاست در جهان مدرن نیز کمتر از زمینه های نامبرده دچار بحران نیست. اکنون گروهی کوچک از نخبه گان سیاسی در پیوند با صاحبان سرمایه و نخبه گان اقتصادی، سرنوشت جامعه را زیر عنوان پر زرق و برق دمکراسی تعیین می کنند. نظم کنونی با به کار گرفتن منطق یکسان سازی در عرسه فرهنگ و سرکوب سایر گروه های فرهنگی، خلاقیت را از میان برداشته و انبوهی از توده های مصرف کننده را پدید آورده است.

فرصت ها و مخاطرات

حال که مراد مان از بحران همه جانبه ی نظم و نظام کنونی مشخص شد به پرسش آغازین نوشته باز می گردیم. آیا بحران کنونی مجالی برای دستیابی به نظمی نوین خواهد بود. به باور نگارنده، بحران موجود فرصت ها و مخاطراتی در برابر جامعه بشری قرار داده است، که بدون شناخت آنها هواداران گفتمان رهایی بخش قادر نخواهند بود تا با عبور از نظم موجود، نظمی پسا سرمایه داری را پی ریزی کنند. بحران کنونی و انقلاب در عرصه ارتباطات فرصت های تازه ای را برای هواداران نظم و نظام پسا سرمایه داری پدید آورده که تا کنون مانند نداشته است. اما ما همزمان شاهد خطرات پرشماری نیز در کنار آن هستیم. نبردی بزرگ در جریان است. هرچند که ممکن است برای بسیاری از ما ابعاد آن کاملن روشن نباشد. اما این نبرد، دیری است که آغاز گشته و با گذر زمان فراگیرتر نیز خواهد شد. اکنون می توان از رویارویی سه نیرو در جهان سخن گفت. در یک سو هواداران نظم موجود را داریم که همچنان می کوشند به تداوم آن بپردازند. در سوی دیگر ما شاهد رشد جریانات فاشیستی با گرایشات نژاد پرستانه و مذهبی بنیادگرا هستیم، که از گذشته اسطوره پردازی می کنند تا نان و نامی برای خود کسب کنند. جریانات فاشیستی با بهره گیری از اسطوره ها تلاش می کنند تا به بحران کنونی به شیوه ی خود پاسخ بدهند. سرمایه داری موجود نیز با وجود چالش هایی که با آنان دارد سعی در بهره بری از حضور آنان در جامعه می کند. هواداران نظم موجود می دانند که بدون بکارگیری سرمایه های کلان در بخش نظامی، دست نامریی بازار قادر نخواهد بود یک روز هم حیات شان را تامین کند. تنها با نگاهی این گونه می توان سیاست دوگانه آمریکا و متحدانش را در برابر داعش فهمید. شبکه ی قدرت و ثروت حاکم بر دنیا تنها با تکیه بر همین قبیل جریانات است که می تواند محدودیت های اعمال شده بر حقوق مدنی شهروندان و لشکر کشی های خود را به نقاط مختلف توجیه کند. و اما در طرف دیگر انبوهی از سرکوب شده گانی قرار دارند که نه به اردوی سرمایه و نه به اردوی پیشا سرمایه تعلقی ندارند. ما در اینجا از نیرویی سخن می گوییم که بخش کوچکی از آنان در جنبش های اجتماعی کوشا می باشند و بخش بزرگتر آنان همچنان خاموش و پراکنده شب را به روز می رسانند. اگر دو نیروی نخست را بتوانیم همچون خطراتی ببینیم که جهان ما را در معرض نابودی و بربریت قرار داده اند، چرا از نیروی سوم نتوانیم به عنوان یک فرصت نام ببریم. تاریخ بشر به ما نشان می دهد که نه هیچ اندیشه ای بدون تکیه بر نیروهای مادی و نه هیچ نیروی مادی بدون تکیه بر اندیشه ای کار آمد توانسته منشا تحولی در جهان باشد. از یک سو کوشندگان مدنی باید بدانند که هیچ جنبش مطالبه محوری بدون پیوند با اندیشه ای کارا و چشم اندازی فرا رونده از نظم موجود، منشا تحولی اساسی نخواهد شد و از سوی دیگر کوشندگان سیاسی باید دریابند که با نگاه سنتی نمی توانند اثری ماندگار از خود بر جوامع کنونی بگذارند. تنها با پیوند میان این دو می توان به زایش چپی رهایی خواه امید داشت. اکنون چپ انقلابی، می تواند با پشت سر نهادن نگاه سنتی از پیش تعریف شده ی خود و در پیش گرفتن نگرشی نوگرا نقش تاریخی خود را در جهان ما ایفا کند.

چپ رهایی خواه

به گمان من در جهان از هم گسیخته ی ما هیچ یک از نگاه های تا کنونی قادر نخواهد بود ما را در گذار از تمدن کاپیتالیستی به تمدنی دمکراتیک یاری کند. از همین رو کوشش برای دست یابی به نگرشی نوین به ضرورتی حیاتی تبدیل گشته است. چرا که در عصر حاضر انسان نیازمند به تعریف دوباره خویشتن است. تا در سایه ی آن بتواند به هماهنگی نوین با خود، طبیعت و جامعه دست یابد. ما اکنون با نیروهای اجتماعی چهل تیکه ای مواجه هستیم که بیش از هر زمان دیگری به وحدت نیازمند اند. اکنون همه ی این نیروهای از هم گسیخته، بیدار شده اند و دیگر هیچ راه کار همانند سازی را بر نمی تابند. پس در جهان امروز تنها با پذیرش هویت های گوناگون می توان در پی نظمی هماهنگ ساز بود. در نتیجه بجای ستیز با جنبش های هویت محور که راه را برای جریانات فاشیستی می گشاید باید در پی نظام فکری بود که بتواند به گونه ای دمکراتیک آنها را با یک دیگر پیوند بزند. امروزه علاوه بر تضاد کار و سرمایه که همچنان به قوت خویش باقی ست، رنگین کمانی از تضاد های اجتماعی پا به میدان نبرد نهاده اند. به نظر من چپ رهایی خواه در شرایط کنونی باید حاصل هم کنشی میان این جنبش ها باشد. در نتیجه، حمایت شعار گونه از حقوق زنان، اقلیت ها و حفظ محیط زیست تنها می تواند، زینت بخش برنامه های سیاسی باشد، اما نمی تواند منشا اثر شود. چنان که گفته شد فعال شدن تضاد های اجتماعی، منجر به پیدایش جنبش های نوین در جامعه شده است. اکنون ما با رنگین کمانی از جنبش ها مواجه هستیم که خواست های متنوعی را نمایندگی می کنند. چپ نو اندیش با درک این موضوع و فاصله گرفتن از نگاه های سنتی غالب در چپ، باید باب همکاری و گفتگو با کنشگران مدنی و گرایشات مختلف رادیکال از هواداران یزدان شناسی رهایی بخش تا فمینیست های رادیکال، از فعالان جنبش کارگری تا کنشگران محیط زیست را بپذیرد و بکوشد به اندیشه ای رنگین کمانی دست یابد. ما این روزها شاهد آن هستیم که بخش هایی از چپ سازمانی ایران هرچند که پاره ای از این مقولات را می پذیرد، اما به الزامات عملی آن تن در نمی دهد. به باور نگارنده اگر بخواهیم دست به گسستی رادیکال از نگرش های سنتی بزنیم باید به نکات زیر توجه شود. یک: بدون تجدیدنظر بنیادین در شیوه ی سازماندهی در مقطع کنونی دیگر قادر نخواهیم بود با تکیه بر شیوه هایی مانند تحزب، گروه های بی شمار را نمایندگی بکنیم. پس در نتیجه باید به اشکال جنبشی، ژلاتینی و منعطف سازمان یابی روی آورد، اشکالی مانند سازماندهی شبکه ای اندیشید. دو: تغییر نگاه به قدرت، دیگر سخن گفتن از تسخیر قدرت دولتی در جهان امروز جایی نخواهد داشت. بلکه باید در جهت اجتماعی کردن قدرت گام برداشت. دست یابی به جامعه ای دمکراتیک و خودگردان یا همان دمکراسی رادیکال باید از همین امروز هدف باشد. کوچک کردن دولت و انحلال تدریجی آن هدفی است که باید از همین امروز برای آن پیکار کرد. قدرت دولتی صرف نظر از اسمش تا امروز چیزی جز سلطه بوروکراسی بر اجتماع نبوده است. اکنون دیگر جای تردیدی باقی نمانده است که هرچه دولت کوچک تر شود جامعه بزرگ تر می شود. سه: نقد همزمان اقتصاد دولتی و خصوسی و تلاش برای پی ریزی اقتصاد مشارکتی. بدیلی که ما باید در برابر لیبرال ها و چپ سنتی از آن سرسختانه دفاع کنیم همانا اعمال قدرت اجتماعی از طریق ارگان های دمکراتیک و خودگردان می باشد.

alisfekri@gmail.com