اسلاوی ژیژک فیلسوفی آزادیخواه یا اقتدارگرا؟- بخش پایانی

 

تقی روزبه

چنانکه در بخش اول این نوشته ملاحظه کردید*1، تعلق خاطرژیژک به جهان هرمی و سازوکارهای آن

عمیق است و صاف و سرراست می گوید من و بسیاری چون من خواهان آنند که سرشان به کارخودگرم و علاقه ای به مداخله در امورسیاسی نداشته باشند. گوئی او دارد این سخن معروف انجیل را تلاوت می کند: کارقیصر را به قیصر واگذارید و کارخدا را به خدا!. و لابد در این میان سهم مردم آن است که دعا کنند خداوند قیصرخوبی نصیبشان کند!. وی در دفاع از مارگارت تاچرچپ می نویسد*2:

مطلقاً هيچ چيزذاتاً فاشيستي در اين خطوط نيست، پارادوکس اعلاي فعاليت سياسي اين است: بايد فرماندهي باشد که افراد را از باتلاقِ سکون بيرون بياورد و آنها را به سمت پيکار از خودفرارونده و رهايي‌بخش در راه آزادي هدايت کند. در چیزی که ما امروز، در اين وضعيت، به آن نيازمنديم تاچری برای چپ است: رهبری که ژست تاچر را در جهت معکوس تکرار کند، و کل صحنه پيش‌ فرض های نخبگان سیاسی همه گرايش‌ها را زير و رو سازد.

در نوشته قبلی رویکردوی را گرته برداری از نظام طبقاتی بورژوازی و مهندسی معکوس جهان هرمی نامیدیم که محصولش در بهترین حالت جز سوسیالیسم اقتدارگرا نخواهد بود و البته سوسیالیسم اقتدارگرا نیز به نوبه خود به حزب هرمی و اقتدارگرا و سلسه مراتبی نیاز دارد که قادر به تحقق آرمانشهرخود باشد. و اینک ادامه مطلب:

پرده دوم: عیب می جمله چوگفتی، هنرش نیز بگو!

همانطور که در بخش نخست اشاره شد، رویکردهای مختلف ژیژک علیرعم درونمایه بارزاقتدارگرائی، سیمای منتاقضی از او را به نمایش می گذارد. به همین دلیل برای داشتن تصویرجامع تری از وی لازم است که به وجوه دیگری از مواضع وی هم پرداخته شود.

مورد اول:

در پی خیزش اعتراضات دور دوم در میدان تحریرمصر و فوران گسترده اعتراضات ترکیه و میدان تقسیم و برزیل و بلغارستان و نقاط دیگر این بار شاهدچهره دیگری از ژیژک هستیم که می کوشد با فاصله گرفتن از کلیشه ها و به زیرسؤال بردن آن ها به طرح مسائلی تازه ای پیرامون برخی مشخصه های جنبش های جدید به پردازد*3. در این رویکرد ها او ضمن توجه به تنوع این جنبش ها و خودویژگی هایشان و تأکید براهمیت در نظرگرفتن این تمایزها به درونمایه مشترک آن ها نیز به پردازد و در همین راستا به نقدبحران دموکراسی نیابتی به پردازد ( یعنی به همان قدرتی که قرار بود که او با تفویض آن به نمایندگان سیاسی در زیرسایه اش بیارامد) و در مجموع تصویر و صورت بندی جامعی از برخی کلی ترین مشخصات جنبش ها و از تضادها و رابطه تضاداصلی و سایرتضادها ارائه دهد: او در فرایافت خود ضمن توجه به خودویژگی های محلی هرکدام از این طغیان ها واعتراضات و اهمیت آن ها هم چون حلقه های ضعیف زنجیره سرمایه داری برای ایجادگسیختگی در سیستم و پیشروی به جلو، در همان حال می کوشد که به فصل مشترک آن ها در دهکده جهانی به پردازد و هیچ یک از آن ها را قربانی وجه دیگری نکند. در این رویکرد ژیژاک تاحدودی به دو مؤلفه بنیادی بحران یعنی وجه اقتصادی و بحران دموکراسی نمایندگی نزدیک می شود و پیشفرض های پایه ای جهان هرمی و سترون شدگی نهادهای سنتی را ولو نه با صراحتی درخور، به زیرسؤال می برد. و این نشان دهنده آن است که علیرغم فضای گرگ و میش پایان تاریخ، این جنبش ها رفته رفته تابوها و سدهای بازدارنده را درهم می شکنند و شالوده های نوینی را می آفرینند که حتی فیلسوف اقتدارگرائی چون ژیژک هم نمی تواند نسبت به دست آوردهای آن ها بی اعتنا باشد. جنبش هائی که درعین گوناگونی (کثرت) دارای وحدت و درون مایه ای مشترک هستند؛ آمیزه تنگاتنگی از مبارزه ضدسرمایه داری و دموکراسی مستقیم، دو ویژگی عمده ای است که هم آن ها را هم از جنبش های گذشته که دموکراسی را فدای"عدالت و برابری اجتماعی" کردند (و البته بانشستن گردوخاک معلوم شد که نه از برابری خبری بود و نه از دموکراسی)، متمایز می کند و هم حامل پاسخ های بالقوه ای به بحران های حاکم بر نظم موجود سرمایه داری است. نظامی که در آن هم شکاف بین اقلیت برخوردار و اکثریت محروم ژرفش بیشتری پیدامی کند و هم پرده از چهره دموکراسی نمایندگی و مبتنی بر تفویض قدرت هم چون ابزاری برای تحقق تمنیات طبقه حاکم کنار می رود.

ژیژک می نویسد:

حیاتی است که ما اعتراضهای ترکیه را صرفاً به چشم قیام جامعهای مدنی و سکولار علیه یک رژیم اقتدارگرای مذهبی که اکثریت مسلمان خاموش حامی آن هستند نه بینیم. آنچه این تصویر را پیچیدهتر میکند فشارضد سرمایهداری اعتراضهاست: خصوصیسازی فضای عمومی از سوی دولتی اسلامگرا نشان می دهد که دو شکل بنیادگرایی-بنیادگرائی بازارآزاد و اسلام بنیادگرا- می‌تواند همگام با هم عمل کند. در سال 2011، هنگامی که اعتراضها در سراسر اروپا و خاورمیانه اوج گرفت، بسیاری اصرار کردند که نباید با آنها همچون دقایقی از یک جنبش جهانی واحد برخورد کرد. برعکس، آنها استدلال میکردند، هریک از اینها پاسخی است به موقعیتی خاص. در مصر، اعتراضکنندگان چیزی را میخواستند که جنبش تسخیر در کشورهای دیگر علیه آن اعتراض می‌کرد: آزادی و دموکراسی. برای مدافعان وضع موجود، تهدیدی علیه نظم جهانی به معنای دقیق کلمه وجود ندارد، تنها یک رشته مشکلات محلی جدا از هم هست. سپس او توضیح می دهد: سرمایهداری جهانی فرایند پیچیدهای است که بر کشورهای مختلف تأثیرهای مختلف میگذارد. آنچه اعتراضها را، به رغم گوناگونیشان، به هم وصل میکند این است که تمامی آنها واکنشهایی به جنبههای مختلف جهانی‌شدن سرمایهداری هستند. گرایش عمومی امروزی سرمایهداری جهانی به سمت گسترش بیشتربازار، محصور کردن تدریجی فضای عمومی، کاهش خدمات عمومی (بهداشت و درمان، آموزش، فرهنگ)، و قدرت سیاسی به طور روزافزون خودکامهتر است... تمامی اعتراضات با ترکیب معینی از دستکم دو مسئله سر و کار دارند، یکی اقتصادی (از فساد به ناکارآمدی به خودسرمایهداری)، دیگری سیاسی- ایدئولوژیک (از خواست دموکراسی تا این خواست که دموکراسی چندحزبی معمول سرنگون شود). همین امر دربارهی جنبش تسخیر صدق می کند. جنبش تسخیر، دو مشخصهی پایه ای داشت: نخست، ناخوشنودی از سرمایهداری به عنوان یک نظام، و نه فقط از فسادهای محلی خاصش؛ دوم، آگاهی به اینکه شکل نهادی دموکراسی نیابتی چندحزبی برای جنگیدن با زیاده‌رویهای سرمایهداری تجهیز نشده است، یعنی دموکراسی باید دوباره ابداع شود.

 

پیوندخاص و عام و رشدناموزون در فرایندجهانی شدن سرمایه

او از نظرتاکتیکی با رویکردعام گرائی و نادیده گرفتن وضعیت مشخص از سوئی و تأکیدیک جانبه بر خاص بی توجه به جنبه های عام از دیگر سو مرزیندی می کند. صرف این که علت اصلی اعتراضها سرمایهداری جهانی است، معنیاش این نیست که تنها راه‌حل سرنگونی مستقیم آن است. پرداختن به تک تک مشکلات و ماندن در انتظار یک دگرگونی ریشهای، نادیده گرفتن این واقعیت است که سرمایهداری جهانی الزاماً نامنسجم است: آزادی بازار با حمایت ایالات متحده از کشاورزان خودش همراه است؛ موعظهی دموکراسی با حمایت از عربستان سعودی همراه است. این عدم انسجام فضایی برای مداخلهی سیاسی می گشاید: هرجا که نظام سرمایهداری جهانی وادار به زیرپا گذاشتن قوانین خود میشود، فرصتی برای فشارآوردن به نقاط استراتژیک انتخاب شده برای فشار وارد آوردن به کل نظام است. هنر سیاست در عنوان کردن خواستهای مشخص است که در عین کاملاً واقعگرایانه بودن، به قلب ایدئولوژی سیادت‌طلب اصابت کند و متضمن تغییرات به مراتب ریشهایتر باشد.

 

فرایندتعمیق مطالبات و دیالتیک پیشروی در نزدژیژک

یک جنبش سیاسی با یک ایده، چیزی که در راهش مبارزه کند، شروع می‌شود اما طی زمان این ایده دچاردگرگونی ژرف می‌شود ـ نه صرفا یک بهسازی مصلحتی، بلکه بازتعریف اساسی ـ چرا که خود ایده به بخشی از فرایند تبدیل میشود: چند علتی میشود فرض کنیم که قیامی با مطالبه عدالت شاید به شکل درخواست الغای قانونی خاص شروع شود. وقتی مردم عمیقاً درگیرآن میشوند به این آگاهی می رسند که برای دست یافتن به عدالت واقعی چیزهایی به‌مراتب بیش از رسیدن به آن خواستشان لازم است. مشکل در این است که تعریف کنیم به مراتب بیش دقیقاً مشتمل بر چیست. از دیدلیبرال ـ پراگماتیک مشکلات را میتوان تدریجی حل کرد، یک به یک: مردم در رواندا دارند میمیرند، پس مبارزه‌ ضد امپریالیستی را فراموش کن، بگذار فقط جلوی این کشتار را بگیریم؛ یا: ما باید اینجا و اکنون با فقر و نژادپرستی مبارزه کنیم، نه این که به انتظار سقوط نظام سرمایه‌داری جهانی بنشینیم.

به این ترتیب ژیژک هم ماهیت مشترک این جنبش ها و هم ناموزونی و مسائل مشخص و بسیج کننده هرکدام را که از اصابت معضلات محلی با معضلات فرایندجهانی شدن سرمایه برانگیخته می شود، به طورتوامان در مدنظر قرارمی دهد و رابطه ای درونی بین جنبش های گوناگون با مطالبات متنوع بر قرار می کند و بسترحرکت و دیالکتیک فرارروی از وضعیت را نشان می دهد.


حذر از دو دام!

به نظرژیژک پشتوانه اعتراضها و قیامهای امروزی آمیختهای از مطالبات با هم تلفیق شده است، و این باعث قوت آنهاست: آنها به خاطردموکراسی(پارلمانی وعادی) علیه رژیمهای اقتدارگرا مبارزه میکنند؛ علیه نژادپرستی و تبعیض جنسی، علیه فساد در سیاست و کسب‌وکار (آلودگی صنعتی محیط زیست وغیره)؛ در دفاع از دولت رفاه در مقابل نولیبرالیسم؛ و در دفاع از شکلهای نوین دموکراسی که فراتر از آیینهای چندحزبی است. آنها در ضمن نظام سرمایهداری موجود را هم زیرسؤال میبرند و میکوشند اندیشه جامعه ورای سرمایهداری را زنده نگاه دارند. در اینجا باید از دو دام حذر کرد: رادیکالیسم قلابیآن‌چه واقعاً مهم است الغای سرمایهداری لیبرالی پارلمانی است، تمامی مبارزات دیگر ثانویاند، و همچنین سیاست اصلاحات تدریجی قلابی حالا وقت این است که علیه دیکتاتوری نظامی و برای دموکراسی بنیادی مبارزه کنیم، رؤیاهای سوسیالیسم هم باید فعلاً کنار گذاشته شود.

تنها سیاستی شایسته استراتژی نامیده شدن است که از همه لحاظ پیچیدگی تبیین چندعلتی را در نظرگیرد. وقتی ما به مبارزهای معین میپیوندیم، سوال اصلی این است: پرداختن به آن یا رها کردن آن تا چه حد بر مبارزات دیگر تاثیر میگذارد؟ قاعده‌ی کلی این است که وقتی قیامی علیه یک رژیم سرکوبگر نیمه دموکراتیک شروع میشود، چنان که در خاورمیانه در 2011 روی داد، بسیج کردن جمعیت بیشمار با شعارها ـ در دفاع از دموکراسی و علیه فساد و غیره ـ راحت است. اما خیلی زود با انتخابهای سختتری رو‌به‌رو میشویم. وقتی قیام به هدف اولیهی خود دست مییابد، به تشخیص این امر میرسیم که آنچه واقعاً مایهی عذاب ما است (نداشتن آزادی، تحقیر شدن، فساد، امیدواریهای ناچیز) در لباسی جدید بر جای مانده است، چندان که مجبوریم بپذیریم که در خودهدف نقصی بوده است. این شاید باعث شود که متوجه شویم دموکراسی ممکن است خود شکلی از عدم آزادی باشد، یا اینکه خواستمان باید بیش از دموکراسی سیاسی صرف باشد: حیات اجتماعی و اقتصادی نیز باید دموکراتیزه شود. سخن کوتاه، چیزی که ما در آغاز همچون ناتوانی در به کار گرفتن اصلی شریف (آزادی دموکراتیک) تلقی کردیم در واقع ناتوانی ذاتی خود آن اصل است. تشخیص این امر که ناتوانی میتواند در ذات اصلی باشد که در راهش میجنگیم گامی بلند در کسب دانش سیاسی است.

نمایندگان ایدئولوژی حاکم تمام زرادخانهشان را به کار میگیرند تا مانع دست‌یابی ما به این نتیجهگیری رادیکال شوند. آنها به ما میگویند که آزادی دموکراتیک مسئولیتهای خودش را به همراه دارد، بهایی دارد، و انتظارهای زیادی از دموکراسی داشتن ناپختگی است. آنها میگویند، در جامعهای آزاد ما باید همچون سرمایهدارانی که در زندگیهای خودمان سرمایهگذاری کردهایم عمل کنیم: اگر موفق به از خودگذشتگیهای ضروری نشویم، یا اگر به هر نحوی دچار مضیقه شویم، نباید غیر از خودمان کسی را مقصر بدانیم. به یک مفهوم مستقیم‌تر سیاسی، ایالات متحد مدام یک استراتژی کنترل خسارت را در سیاست خارجی خود از طریق راندن قیامهای مردمی به کانال شکلهای قابل پذیرش پارلمانی ـ سرمایه‌داری دنبال کرده است: در افریقای جنوبی پس از آپارتاید، در فیلیپین پس از سقوط مارکوس، در اندونزی پس از سوهارتو و این جایی است که سیاست به معنی واقعی کلمه شروع می‌شود: سوال این است که آن‌گاه که نخستین موج هیجانانگیزتغییر گذشت چه‌گونه باید به پیشروی ادامه داد، چه‌گونه گام بعدی را بدون سرنهادن به وسوسه تمامیت‌خواهی برداشت، چه‌گونه از ماندلا عبور کرد بدون اینکه تبدیل به موگابه شد.

 

مورد دوم رویکرداخیراو در باره سربازمینینک است. سربازی زندانی؛ که بدلیل همکاری با وبکی لیکس زندانی و متهم به جاسوسی و خیانت به منافع آمریکا شده است. روزنامه گاردین به مناسب سالروزتولداو 17دسامبر از شماری نویسنده و افرادمطرح خواسته بود که به این مناسب مطلبی برای این روزنامه به نویسند. ژیژک نیز مطلبی کوتاه تحت عنوان مینینگ آزاداست نوشت.

در این نوشته شاهدیم که ژیژک از فرمانده سوژه آفرین، به خود سوژه گذرکرده است و دیگر سوژه را به فرمانده ارجاع نمی دهد. مینیگ به عنوان یک سربازساده و گمنام هم چون یک سوژه خودپو دست به تغییرجهان می زند و رؤیای ناممکنی را ممکن می سازد. نباید فراموش کنیم که افشاء مستند و رسوائی جاسوسی فراگیر نه فقط از دولت ها بلکه از شهروندان جهان زمین لرزه ای با ریشتر8 بود و پژواکی از صدای در هم شکستن یکی از اهرم های اقتدار و هژمونی ابر قدرت جهان.

او می نویسد: "غالبا می شنویم که چپ رادیکال امروز از طرح ریزی یک بدیل ناتوان است. آنچه که تو انجام دادی یک بدیل بود. و بقول گاندی توخود تغییری هستی که درپی اش بودی".

درک از بدیل در معنای سنتی و برساخته جهان هرمی، جای خود را به درک دیگری از بدیل و تغییرمی دهد که مینینگ نمونه ای از آن است. او مینینگ را یک آموزگاراصیل می خواند و می گوید آموزگارراستین، پیامش نه "تو باید" و "تو نمی توانی"، بلکه تومی توانی رهائی بخش است: آنچه را که ناممکن به نظر می رسد انجام بده. او اضافه می کند که چنین آموزگاری متمایز از یک رهبراستالینیست است. رهبری که تظاهرمی کند خواسته های واقعی مردم را بهتر از خودشان می داند. یعنی می داند چه چیزی برای آن ها خوب است و حاضراست علیرغم اراده مردم چیزی را به زور بر آنان تحمیل کند. آموزگاراصیل اما نیازی نیست که یک رهبرهم باشد.

بدیهی است که این سخنان با آن چه که او در ستایش شیوه فرماندهی مارگارت تاچری که به لحاظ اقتداررهبری دل و ایمانش را ربوده بود و با مهندسی معکوس جهان هرمی، در حسرت یک مارگارت تاچر چپ بسرمی برد، فاصله زیادی دارد:"بر تصمیمش که در ابتدا دیوانه‌وار به‌ نظر می‌رسید پافشاری می‌کرد و پله‌پله جنون یگانه‌اش را به هنجاری مورد قبول همگان ارتقا می داد"!.

البته این تصور که صرفا با استنادبه یک نوشته ادعای تغییررویکرد یک فیلسوف را داشت ساده انگاری است بلکه همانطور که اشاره شد سیمای متناقض و متأثر از زیر و بم و کشش و گسترش مبارزه را نشان می دهد. لااقل در اینجا این "شاگرد" است که "استاد" را خطاب قرار می دهد و بقول ژیژک راه را نشان می دهد و خود یک بدیل است!.

همانطور که اشاره شد، تناقض در رویکردهای ژیژک در تناسب با فراز و فرودهای جنبش کم و زیاد می شود. چنانکه در اوج جنبش اشغال سخنانی را بر زبان آورد و در فروکش نسبی این جنبش ها سخنان دیگری را. مهم ترین دلیل او و البته دلیل خیلی های دیگر در ضرورت فرمانده مقتدر، بر فقدان استمرار و ادامه کاری این جنبش ها استوار است. پرداختن همه جانبه به نابسندگی این دلیل از حوصله این نوشته بیرون است و مجال دیگری نیاز دارد، تنها در این جا به طورفشرده و تیتروار به آن ها اشاره می کنم:

اول- البته این افت و خیزها واقعیت دارد و اگرغیر از این بودعجیب بود و دلایل آن نیز پیچیده و چندوجهی است: بخشا بدلیل موفقیت نسبی آن هاست یعنی عقب نشینی هائی که سیستم در برابر برخی از مطالبات صورت می دهد و تن دادن به رفرم هائی که زیرفشارجنبش هائی چون علیه تخریب محیط زیست، علیه تبعیض های جنسیتی و یا در برابرجنبش کارگری هم چون افزایش حداقل دستمزد و ... صورت می دهد. ناگفته نماند که معمولا این نوع انعطاف ها که درعین حال با نوعی مصادره مطالبات و یا مسخ و محدودکردن آن ها و سرکوب همراه است، سبب افت و خیزهائی در جنبش می شود ( نمونه روی کارآمدن اوباما پس از نئوکان ها با شعار آری ما می توانیم تغییربدهیم! و مصادره برخی مطالبات و شعارهای جنبش نمونه گویائی از این نوع انعطاف پذیری است، هم چنان که سرکوب های گسترده تظاهرکنندگان جنبش اشغال وال استریت نیز از جمله عوامل افول آن جنبش بود. بهمان سان رو ی کارآمدن سوسیال دموکرات ها در برخی کشورهای اروپا مثل فرانسه و اسپانیا و .... نیز بخش دیگری از مانورهای سرمایه داری و دلیل افت و خیزجنبش ها محسوب می شود.

دوم- عامل مهم دیگر، پراکندگی صفوف جنبش ها و مبارزان ضدسرمایه داری و جنبش کارگری است که هنوز حول شرایط نوین و پارادایم جدیدضدسرمایه داری به تفاهم نرسیده و بین گذشته و وضعیت نوین در جدال اند و قادر نیستند که در صفوف واحد و حول مطالباتی فراگیر و مشترک و به شیوه هائی نوین به کار و رزم مشترک به پردازند. سودا و رؤیای تصرف قدرت سیاسی و ساختن آرمانشهر براساس مهندس معکوس جهان هرمی و بقول ژیژک با مارگارت تاچری چپ بر فرازآن، با رؤیای نه دست بدست کردن قدرت بلکه انهدام توأمان انباشت سرمایه و قدرت، آبشان در یک جوی نمی رود. به طورکلی هنوز نقدتجربه قرن بیستم و آن چه گذشته است و آرایش و هم سوشدن با روندهای جهان عصرانقلاب سوم تکنولوژیک و در فازجهانی سازی مملو از خرده روندهای متناقض هنوز به سرانجام نهائی خود نرسیده است.

سوم- واقعیت آن است که نظام سرمایه داری با حذف رقبای قدیمی خود، یک تنه سکانداری جهان را به دست گرفته است. در دوره انتقالی که شکست یک طرف و پیروزی طرف دیگر معادله قدرت را به سودآن ها تقویت کرده است، بدیهی است که با یکه تازی پیروزمندان مواجه باشیم و سرمایه داری بدیلی جز خود را در صحنه نه بیند.

چهارم: سرمایه داری با جهانی سازی خود و انقلاب نوین انفرماتیک توانسته تاحدی و برای مرحله معینی راه هائی برای گریز از بحران انباشت سرمایه و برخی از مشکلات ماهیتا لاینحل خود بیابد، ضمن آن که با تضادها و معضلات نوع تازه و پیچیده دیگری مواجه شده و خواهد شد که چه بسا فرصت های تازه ای را برای پیشروی و افزایش فشار به آن بیافریند. اما این واقعیت دارد که تعمیم مناسبات سرمایه داری به همه عرصه زندگی و دست اندازی به عرصه های عمومی و کالائی کردن آن ها، در حقیقت به نوعی تمامی بشریت را گرفتارتاروپودسرمایه و اسیر زنجیرهای آن ساخته است به نحوی که همه را در خدمت بازتولید خود و رنجیرشده به خودکرده است. جنبش ها و کنش گران ضدسرمایه داری درحالی که با یک دست به مصاف نظام سرمایه داری می روند، در همان حال با دست دیگری، بدلیل شیوه زندگی خود مشغول بازتولید نظامند. در چنین وضعی مبارزه از درون سرمایه عملا سترون شده و نیروی ضدسرمایه نیاز به آرایش صفوف خود در بیرون از سیستم و در مقیاس جهانی دارد. بدون حل این دوگانگی و تناقض بنیادی بعید است که بتوان سرمایه داری را برافکند و حتی به عقب نشینی های بزرگ واداشت!. اهرمی در بیرون از سیستم و سازوکارهای جهان هرمی و غیرمشروط به آن.

پنجم: وقتی از ضعف و عدم ادامه کاری جنبش ها سخن گفته می شود، نباید فراموش کنیم که در عین حال هیچ بدیلی در برابر آن وجود ندارد. و این جنبش ها هستند که با امواج پی در پی خود هم چون اهرم تغییر و دگرگونی عمل می کنند. چنان که در پی برآمدجنبش های تسخیر در طی چندسال گذشته به ویژه جنبش تسخیروال استریت شاهدیم که با پرده برداری از شکاف عظیم طبقاتی، گفتمان ضدسرمایه داری، انتقاد و افشاگری علیه سلطه یک درصدی ها بر نودونه درصدی، به یک گفتمان فراگیر و نیرومندی در مقیاس جهانی تبدیل شده است. گزارش های هشداردهنده اکسفام و برخی نهادهای سرمایه داری دیگر پیرامون دو قطبی شدن جامعه یشری و شکاف های نجومی و غیرقابل تحمل بین غنی و فقیر و یا پیرامون تمرکزبیش از حدقدرت در دستان اقلیت صاحب ثروت در جهان و یا بحران زیست محیطی و... ارائه آن به نشست سالانه دولت ها و سرمایه داران در داووس و یا انتشار و بازتاب گسترده کتاب هائی چون سرمایه در قرن بیست و یکم توسط توماس پیکتی و یا دادن هشدار نسبت به زوال دموکراسی توسط کسانی چون فوکویاما ( واضع نظریه پایان تاریخ) نشان دهنده تأثیرات گسترده جنبش ها در گستره جهانی و بازتاب آن حتی در میان مدافعان نظم سرمایه و نظریه پردازان سرمایه داری است. همه این ها دلالت بر قوت و بردمؤثراین جنبش ها دارند. همانطور که ژیژک در جای دیگری گفته است، پاسخ های قدیمی به مسائل کنونی جواب نمی دهند. ابتدا رخدادها صورت می گیرند آن گاه معنا می شوند.

ششم: گرچه از نظرفقر و فلاکت جهان تا حدزیادی دوقطبی شده است اما رشد ناموزون جهانی سازی سرمایه دارانه و رقابت آمیز و مبتنی بر تبعیض و سلطه و قهر و بطورکلی سیاست انهدامی، و اصابت آن ها با رسوبات و گسل های تاریخی و معضلات بجامانده و حل ناشده سیاسی و فرهنگی و اقتصادی طی قرون متمادی، موجب فوران و سرریزشدن بحران های گوناگون به طورهمزمان شده است. رقابت های سخت بین بخش ها و قطب های سرمایه و فعال شدن گسل هائی چون بنیادگرائی و و بحران گذر از دولت- ملت ها که نه فقط موجب صف آرائی های تازه در درون روندجهانی سازی می گردد، بلکه موجب شقاق و پراکندگی در صفوف جنبش و کارگران و ... نیز می گردد. هم چنین در این دوره انتقالی با انفجارمهاجرت ها و بحران حادزیست محیطی و نظایرآن نیز مواجهیم که با ایجاد صف آرائی های گوناگونی در مقیاس جهانی در بستررونداصلی جهانی سازی سرمایه، مانع از دوقطبی شدن جامعه جهانی بر پایه صف آرائی کارگران و زحمتکشان در برابر سرمایه و سرمایه داران می شود و یا به عبارتی دیگر موجب تشتت در صفوف جنبش ضدسرمایه داری می شود. چنان که شاهدیم ظهورو عروج پدیده ای بنام داعش چگونه این صف آرائی ها را درهم می ریزد و مانع از بالندگی جنبش های ضدسرمایه داری و سیاست رهائی بخش می شود.

هفتم، در اینجا از ناوجودها و یا گذشته تاریخی و یا حسرت های بجامانده از آن و آرزوها صحبت نمی کنیم و داریم از مبارزه طبقاتی و شرایط واقعا موجود و روندهای پیشرو در آن هم چون اهرم های پیشروی و تغییرواقعی که باید به آن ها خیره شد و از آن ها آموخت و تقویت اشان کرد تا بر گسل ها و ضعف های خود فائق آیند، صحت می کنیم! علیرغم واقعیت ضعف نسبی جنبش ها اما این هم واقعیت دارد که بدیلی در برابر آن ها در اردوی ضدسرمایه داری وجود ندارد. و این که گذشته را دیگر نمی توان تکرار کرد و حسرت بازگشت به آن را ( که گاها در ادعاهای خامی چون بازگشت به مارکس که با خودرویکرد علمی مارکس هم هیچ خوانائی ندارد فرموله می شوند) باید به موزه تاریخ سپرد. چهان کنونی بسی فربه تر و پیچیده از آن است که در گذشته قالب گیری شود. بجای آن که بر این امرناممکن پا فشرده شود که جنبش ها زیرجتراحزاب و رهبران جای بگیرند و قالب گیری شوند، اگر آن نیروها و جریانات در جهت تقویت این جنبش ها و اخگرخودرهان آن ها قرار بگیرند بی تردید به سهم خود بر استمرار و پیگیری و ادامه کاری و تعمیق مطالبات آن ها خواهند افزود. جنبش ها از آسمان نمی آیند؛ جنبش ها از یکسو موج های بی شمار و مستمری هستند در شبکه ها و گروه ها و دسته های کوچک تر و حول این یا آن مطالبه، از سوی دیگر در مقاطع بحرانی حول مطالبات معین و سترگ و سراسری به هم می پیوندند و موج های بسیارنیرومند واثر گذاری را تشکیل می دهند. بی تردید در میانه این امواج بزرگ و پردامنه، نقش مهمی برای امواج کوچکتر وجود دارد و نقش آن ها در اشاعه آگاهی و تجربه و پیوستگی و هم آهنگی این امواج مهم است. اما نکته اصلی آن است که بادبان هایمان را در کدام سو به اهتراز در می آوریم و بدنبال کدامین رؤیاها هستیم. پایان

2015-01-13 23-10-1393

 

*1- http://www.taghi-roozbeh.blogspot.de/2015/01/blog-post.html#more

 

*2- آنچه چپ باید از تاچر بیاموزد
شجاعت ساده تصمیم
: اسلاوی ژیژک

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=52336

 

*3- دوزخ در بهشت: نشریه نقداقتصادی سیاسی

http://pecritique.com/2013/07/06 /

 

*3- http://www.thesis11.com/Note.aspx?Id=258