شام آخر است - ۲

 عفو۲۲ بهمن ۱۳۶۷

 

خوانندگان عزیز، هدف من از نگارش این بخش از خاطراتم در زندانهای حکومت اسلامی فقط یک گزارش ساده نیست، بلکه آشکار نمودن زوایای تاریکی ازبیرحمی افسار گسیخته ای ا ست که حکومت اسلامی به زندانیان سیاسی دهه شصت روا داشته است۰

به اعتقاد من برخی از شکنجه های روحی و روانی بسیار عمیق تر از شکنجه های جسمی بر زندانیان اثر می گذاشت؛ مانند ترفند شرایط عفو زندانی سیاسی  زیر سایه اعدام  به منظور نابود کردن هویت و حرمت انسانی او۰ متاسفانه، پس از۱۰ شهریور ۱۳۶۷نوشته های بسیار کمی وجود دارد که بیانگر فشارهای وارده به زندانیان باشد۰  میتوان گفت که هرگز کسی به شرایط غیر انسانی عفو حکومت اسلامی برای آزادی زندانیان سیاسی در ۲۲ بهمن ۱۳۶۷ به عنوان نوع دیگری از شکنجه نپرداخته  است۰

تاریخ: ۱۳شهریور۱۳۶۷

مکان: زندان گوهر دشت

ما آخرین گروه دوازده نفره از بازماندگان بودیم که  بعد از اعدام ها ی سال ۶۷  با بدنی خرد شده و پاهای آش و لاش به بند ۸ انتقال داده شدیم . بند شرایط متعادلی نداشت و زندانیان هر لحظه در انتظار فاجعه دیگری بسر می بردند.

معمولا زندانیان دو به دو کنار هم در راهروی دراز بند راه میرفتند و هر گاه صدایی از طرف در بند می آمد، یا نگهبان برای کاری وارد بند می شد، همگی با نگرانی به آن طرف خیره می شدند۰ در چهره هایشان این سوال را به راحتی می شد دریافت; این بار نوبت کیست؟

در هفته اول ورود ما به بند ۸ ، هر روز یک کامیون ارتشی غران از جاده کنار زندان  پشت در خارجی حسینیه  که رو به بیابان بود، توقف می کرد۰ بازماندگان به محض شنیدن غرّش کامیون از لای کرکره ها با چهره های کشیده شده و درهم تمام حرکت کامیون را اسکن می کردند۰ وقتی کامیون پس از توقفی به سمت در زندان بر می گشت، باقی زندانیان  به کسانی که از پشت پنجره ها بر گشته بودند بی کلام می نگریستند ۰بالخره یکی از آنها با تانی و اخم می گفت; امروز خبری نبود۰ در واقع اعدام ها ظاهرا متوقف شده بود۰

جای  رفقای اعدام شده خالی بود۰ احساس گناه به زنده ماندن خودم به شدت آزارم می داد۰

در واقع ، در درونم دو احساس متفاوت با هم در کنش بودند۰ آ رام آرام  در خود فرو رفته و به آهستگی تمام سابقه زندان ام را با وسواس بازبینی می کردم، و تلاش میکردم دوباره مسئولیت هستی ام را بپذیرم۰ از طرف دیگر خشمی هراس انگیز درونم را می سوزاند.  سوالهای زیادی ذهنم را آرام نمی گذاشت: آیا رسالت من و ما به عنوان یک مبارز به پایان رسیده ؟

آیا زنده ماندنم  برای خودم و دیگران مفید بوده ویا  آیا رفتن آسان تر نبود؟

آیا با گفتن اینکه من مارکسیست نیستم، دیگر به مارکسیسم اعتقادی ندارم؟ آیا با گفتن اینکه من مسلمان هستم، واقعا من مسلمانم؟

باید به مارکسیسم ایمان داشت یا باور؟ درصورتی که اولی باشد چه فرقی است بین مذهب و مارکسیسم؟     

آیا هر ایدئولوژی ابزاری است برای بهروزی انسان و یا به خودی خود هدفی است که بر آن پا فشاری  نمو د؟

آیا اعلام مواضع ایدئولوژیک ما  در بی دادگاه می توانست مفید باشد، با توجه به اینکه اطلاعات کاملی داشتیم که رژیم  به صورت کاملا حیله گرانه قصد قتل عام ما را از این طریق دارد؟

آیا انسانی هست که هرگز شکست نخورده باشد؟ یا اینکه شکست ناپذیری مال قهرمانانی است که در کتاب های اساطیری می توان پیدا نمود; آنان که مقام شان در حد خدایان است، آن چنان که در پناه آن تمام ناتوانی های خود را پنهان کنیم و هرگاه احسا س ناتوانی کردیم به آنچه که خود ساخته ایم  پناه بجوییم۰ آیا قهرمانان باید همواره مرده باشند تا به عنوان شهید راه۰۰۰۰۰ حقانیت ایده های خود را به رخ دیگران بکشانند؟                                         

در درون بند وضعیت غریبی حکم فرما بود. رفیقی می گفت از اینکه زنده ام خوشحالم و از خوشحالی خود شرمنده. رفیق دیگری جایش را کنار راهرو انداخته و شبها تا دیر وقت به گوشه ای خیره می شد. دیگری مرتب سر ساکش می رفت و قرص های ضد افسردگی را بالا می انداخت.

آن یکی کتاب  گالیله  اثر برشت را میخواند و به دیگران توصیه میکرد. کتاب گالیله دست به دست میشد. وقتی به دست من رسید٬ احساس کردم ده ها لکه کوچک و بزرگ روی صفحه های  محاکمه گالیله وجود دار د٬ بطور مشخص در بخش  پاسخ  گالیله  به شاگردانش که میگوید « بیچاره ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشد».

اما زمان متوقف نشده بود٬ خورشید همچنان هر روز از شرق بالا می آمد و در انتهای غرب ناپدید می شد. من دو راه بیشتر در پیش نداشتم ٬ یا در همین موقعیت به زندگی خود خاتمه بدهم و یا خود را برای چالشی دیگر آماده کنم .

در این مقطع از زندان٬  فضای انسانی بسیار عمیقی  بین بازماندگان حکم فرما شده بود.

به اعتقاد من بازماندگان به خوبی این را دریافته بودند که راهی بجز ترمیم خود ندارند ٬  چرا که سلامت آنها بزرگترین ضربه به تمام اهداف شوم حکومت اسلامی می باشد.

  ورزش های جمعی مثل فوتبال و والیبال شروع شد. بساط شطرنج راه افتاد. علیرغم اینکه به شدت صدمه دیده بودم٬ ورزش را شروع کردم.  

گاهی انسان برای آنچه که درگذر است پاسخی ندارد. اما غریزه زندگی، زنده ماندن و زندگی کردن او را به سمتی می برد۰

یک روز نگهبان تعدادی از بچه ها را با کلیه وسایل شخصی شان فراخواند. اسم من هم جزو آن گروه  بود. با یک نگاه به اسامی زندانیان انتقالی به سرعت مشخص شد که یکی از اقوام آنها در زندان اوین،  در اسارت میباشد.

ما را وارد محوطه بازی کردند. لشکری، رییس داخلی زندان گوهر دشت،  دم در اتوبوس یقه ام را گرفت و گفت “برو که خوب در رفتی”.  دست های ما را با دستبند به میله بالای صندلی بستند و دستبند مرا چنان سفت کردند که دستم کاملا بی حس شد،  هرچه داد و بیداد کردم اثری نداشت،   به گونه ای که حالت بی حسی دست من سال ها ادامه داشت.

در اوین ما را دوتا دوتا در سلول های انفرادی ساختمان آسایشگاه جای دادند. تکلیف ما روشن نبود، ما نمی دانستیم چه بر سر خانواده مان آورده اند؟ ملاقاتی هم نداشتیم. سرانجام پس از یک ماه هم سلولی من با خانواده اش ملاقات کرد. وقتی از ملاقات برگشت ، به من گفت که شنیده عفو زندانیان باقی مانده از اعدام های سال ۶۷ در دستور کار رژیم می باشد. عفو شدن از چنین حکومتی برای من کمی عجیب بود. صادقانه بگویم اصلا انتظار آزادی را حتی در آینده بسیار دور برای خودم تصور نمی کردم . در این فکر بودم که چگونه می شود زندان را ترک کرد با خاطره های تلخی که در دوران اسارت  در ذهن دارم؟ صدای نفس های سخت رفقا به هنگام رفتن به سوی مرگ در سلول های زندان در پرواز است ، چگونه می توان آن را فراموش کرد؟

 یک روز برفی ما را  از آسایشگاه به بند۱- ۲۲۵ پشت سلول های ۲۰۹ انتقال دادند.

با خوشحالی متوجه شدم با تعدادی از رفقایی که از زندان گوهردشت به اوین انتقال داده شده اند در یک اتاق  هستیم. رفیق شهاب شکوهی و رفیق “ت” جزو گروه هفت نفری اطاق بودند. یکی از نقاط مشترک ما هفت نفر، اسارت همسر یا یکی از اعضای خانواده مان در زندان حکومت اسلامی بود۰

ما تنها زندانیان طبقه اول بند یک بودیم۰ طولی نکشید که متوجه شدیم در طبقه دوم کیانوری عمویی  و تعداد دیگری از توده ای های باقیمانده زندگی میکنند.

چند روز بعد از اقامتمان  در بند یک ،  تعدادی از بچه های اطاق را برای درمان بیماری هایشان به بهداری بند بردند. گویا در آنجا با تعدادی از زندانیان بندهای دیگر ارتباط پیدا کرده وبه اطلاعات مفیدی دست یافته بودند  ظاهرا  معاون وزارت اطلاعات، زمانی، در حال مصاحبه با تمام زندانیان باقی مانده بود برای توضیح شرایط عفو جمهوری اسلامی.

احساس غریبی داشتم .از آنجایی که چند ماه پیش  هیئت مرگ با تمسک به همین مضمون   تعداد زیادی از رفقا را اعدام کرده بود، این سوال مطرح شد که عفو کنونی چه شباهتی با عفو چند ماه پیش دارد؟ از طرف دیگر، آزادی، مقوله ای که سالیان دراز به آن فکر نکرده بودیم در ذهن همه ما زنده شد.                                                                                                                 

یک روز هنگام هواخوری، نگهبان یکی از بچه ها را صدا زد۰ همه ما نگران وکنجکاو شدیم که هم سلول ما را کجا بردند، نیم ساعت بعد ا‌‌و را برگرداندند۰

 زمانی، معاون‌‌وزارت اطلاعات، در مصاحبه ای که با همبند ما داشته شرایط عفوو آزادی را اینگونه توضیح میدهد: محکوم کردن جریان های سیاسی مخالف در راهپیمایی۰ محکوم کردن سازمان ملل متحد در قبال موضعش در مورد نقض حقوق بشر درحکومت اسلامی۰ نوشتن انزجار نامه و مصاحبه ویدویی علیه سازمانهای مخالف جمهوری اسلامی۰ شرکت در سخنرانی که جمهوری اسلامی  علیه جریان های سیاسی مخالف برپا کرده بود که در آن زمان از شبکه های سراسری پخش می شد۰

از او پرسیدم که تو چه پاسخی دادی؟ گویا گفته بود که به پیشنهادات فکر می کند۰ در همین اثنا، نفر دوم را را صدا کردند۰وقت زیادی برای فکر کردن وجود نداشت اما فکر می کنم قبلا در مورد خیلی از سوالهایی که  در ناخود آگاهمان می گذشت تصمیممان را گرفته بودیم۰ نفر بعدی را صدا کردند۰ سپس رفیق شهاب شکوهی ورفیق “ت” را بردند . موقع برگشت هردو بر افروخته به نظر می رسیدند۰ رفیق شهاب میگفت نمی توانم به مردمی که برایشان مبارزه

کرده ام دروغ بگویم۰رفیق “ت” غرولند میکرد۰                                                      
بلاخره نوبت من شد
. به اطاق نگهبانی رفتم،  صدایی   زنگ دار وسرد گفت پنج دقیقه  بیرون باش تا صدایت کنم۰سپس   صدای خش خش کاغذ را شنیدم واز  زیر چشم بند نازکم چهره زمانی را به شکلی ناروشن دیدم که مشغول بررسی یک پرونده است۰ بیرون رفتم وکنار در نشستم۰ پانزده دقیقه بعد صدایم کرد۰                                                 

زمانی، ابتدا اسم وفامیلم را پرسید وبعد بدون مقدمه شروع به صحبت کرد وگفت:
ما
درصدر اسلام زندان نداشته ایم و حالا هم میخواهیم زندان ها راخالی از زندایان گروهکی کنیم ۰  سپس اضافه کرد که دیگر واقعن خسته شده ایم از اعتصاب، اعتراض و هر چه که شما ها در این چند ساله کرده اید. زندانی باید آزاد شود، یا به صورت عمودی  و یا به صورت افقی. مکثی کرد و گفت انتخاب با شما است، فقط یادت باشد من اینجا با  کسی شوخی ندارم ، یه موقع پشیمون نشی که دیر شده باشد . ما میخواهیم به زندانیان گروهکی عفو بدهیم شرایطش هم اینه که راه پیما۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ دیگر گوش نمی دادم چون آن را از بقیه بچه ها شنیده بودم ۰ بعد از چند دقیقه از من پرسید حالا چه کار میکنی؟ شرایط عفورا می پذیری؟ کمی سکوت برقرار شد و من به آرامی گفتم من بدون همسرم هیچ  وقت از این زندان خارج نمی شوم۰
زمانی
درجوابم گفت مشکل عاطفی شما را هم ما باید حل کنیم؟ گفتم شما خودتان این مشکل را بوجود آورده اید۰زمانی، از کوره در رفت و گفت: بچه سوسول خیلی ازرفقایت را دیدم که موقعی که طناب دار را گردنشون انداختیم نا باورانه گریه میکردند...........۰

دیگر به حرف هایش گوش نمی دادم۰ سرانجام با عصبانیت داد زد گمشو بیرون۰ زمانی که از اطاق خارج می شدم گفت: “ماندگاری “وادامه داد حتمن افقی میخواهی بروی۰ بی تفاوت خارج شدم. همچنان که از پله ها پایین می رفتم تنم داغ شده بود وخطر را احساس می کردم.

جمع بندی من این بود که آنها شرایط عفو را به گونه ای طراحی کرده اند که با عدم پذیرش آن باید به استقبال مرگ یا یک آینده کاملن تاریک می رفتم.

درهواخوری زندان همه  بچه ها منتظرم بودند و من همه صحبت هایم  را با زمانی برایشان توضیح دادم. سوال بزرگ برای بسیاری این بود که آیا  آزادی مهم تراست یا ماندن وتن دادن به یک آینده بسیارخطرناک.

از آن روز به بعد دیگر به راحتی نمی توانستم بخوابم. در اطاقمان هر کس خودش را به کاری مشغول می کرد, دوستی یادداشت های روزانه اش را می نوشت ودر یک پشتی مخفی میکرد ، یاد داشت هایی که بیشتر شبیه  به نوشتن وصیت نامه  یک  محکوم به اعدام بود.

رفیق شهاب شکوهی ته کفشی را شسته بود وساعت ها توی سلول با آن راه میرفت ، رفیق “ت” دفترچه شعرش را در آورده بود و اشعاری را به  آرامی زمزمه میکرد.

چند روز بعد یکی از بچه های اطاق را به بیرون فراخواندند. بعد از مدتی خوشحال برگشت وگفت با همسرش ملاقات داشته است . جالب اینکه که سر و کله “زمانی” بعد از مدتی در اطاق ملاقات پیدا می شود وهر دو را تشویق به پذیرش عفو می کند. به نظرم اینطورآمد که زمانی تلاش می کند حتی از شرایط عاطفی  زندانیان برای پیشبرد اهدافش سوءاستفاده می کند. سرانجام پس از ۶ سال زمان آن رسید که ملاقاتی با همسرم از پشت شیشه داشته باشم۰ دل توی دلم نبود. همسرم با چهره ای کنجکاو ونگران روبرویم گوشی را برداشت. نمی دانستم چه بگویم مدتی به او خیره شدم وساکت نگاهش کردم. همسرم سکوت را شکست و با اشاره واستعاره از من پرسید که چه برمن گذشته .

با توجه به صحبت ها واشاره های همسرم وبا یاد آوری گفته های رفقایی که پیش از من با همسرشان ملاقات کرده بودند به سرعت به این نتیجه رسیدم که رژیم  برای شکستن زنان چپ این شایعه را راه انداخته که باقی مانده زندانیان سیاسی چپ مرد ,همه بریده ومنفعل شده اند. دنیایی از غم تمام وجودم را فرا گرفته بود. از این همه بی عدالتی در حق خودم ورفقایم کلافه بودم. بغضم را فرودادم اما بیشتر از اینکه بخواهم گریه کنم خشمگین بودم که چگونه این حکومت به خصوصی ترین روابط انسانی تعرض کرده و چگونه از بی اطلاعی انسانها به نفع خود سوء استفاده میکند. با یک دنیا درد و احساس اجحاف به اطاقمان برگشتم.

چند هفته بعد با خانواده ام ملاقات داشتم.   از آنجایی که رژیم امیدواری هایی برای آزادی ما به آنها هم داده بود  مادرم  با اندامی خمیده، از من میخواست که هر طور شده  بیایم بیرون. ظاهرن پدرم حالش اصلن خوب نبود. احساس میکردم پس از هر ملاقات  معمولن به شدت   کاهیده می شوم.

مدتی بود که خودم را با شطرنج مشغول میکردم ولی از آنجایی که بچه ها دل و دماغی برایشان باقی نمانده بود پیشنهاد برای بازی را رد می کردند .اما  یک شب یکی از بچه ها پیشنهاد بازی داد ، احساس کردم رفتار بچه ها کمی با من عوض شده. فردا صبح همهگی به من تسلیت گفتند. پدرم مرده بود، وعلارغم تلاش خانواده ام روسای زندان به هیچ وجه اجازه آخرین  ملاقات

مر ا  با پدرم در بیمارستان نداده بودند.

 دیگر همه چیز با هم جور شده بود هیکل خمیده مادرم ونگاه ملمتسانه اش که از من میخواست که یک جوری بیرون بیایم، مادری که با رفتن پدرم تنها تکیه گاهش من بودم، نگاه خشمگین همسرم٬ صدای “زمانی” که می گفت افقی میروی٬ چهره های نگران بچه های اطاق٬  همه وهمه درمغزم رژه میرفتند.  براستی آیا  من دلیل موجهی داشتم که  بمانم٫ آیا من آدم بسیار خودخواه ، لجباز و کله شقی بودم که زندگی خانواده گی ا م را از هم پاشیده وحا ل در مقابل چشمان ملتمس مادرم بی پاسخ نگاهش می کردم؟

آیا به راستی من به خاطر زحمتکشان  داشتم این همه دربه دری را به خودم وخانواده هموار می کردم٬ راستی کدام زحمتشان؟ همان هایی  که در نماز جمعه شرکت میکنند یا آنانی که به هنگام اعدام  زندانیان سیاسی کنار خانواده شان آرمیده بودند٫کدام پرولتاریای جهانی؟   کدام وجدان جهانی ؟  آنان که باسکوت معنی داری ریشه کن کردن تک تک همه آزادی خواهان کشورما را نظاره میکنند.

 احساس بی پناهی کشنده،مایوس کننده، و تحقیر آمیز است به ویژه زمانی که هرآنچه را که پناه میدانسته ای خالی از  ارزش آن باشد.

۲۰ بهمن ۱۳۶۷

یک روز در بند ما باز شد و باقی مانده زندانیان چپ گوهردشت و اوین را به بند ما و به بند پایین ما انتقال دادند. اینطور به نظر می رسید که روز تصمیم گیری برای همه فرا رسیده بود.

آن روزتوانستیم با تعدادی از بچه هایی که از گوهر دشت آمده بودند در موقع هواخوری کمی

همفکری کنیم ٫ اکثر آنها شرایط آزادی را پذیرفته بودند  و منتظر صبح روز ۲۲ بهمن بودند. آن شب آخرین شبی بود که من باقی مانده بچه های چپ را میدیدم.

رفیق« ا» به من گفت فردا میروم٬ همسرم منتظرم است. صمیمانه گفتم موفق باشی. رفیق « ا» بلافاصله از من پرسید تو چطور ومن با لحن حق به جانبی گفتم تا همسرم اینجاست٬ من هم اینجا هستم .امامیدانستم رشته های بسیاری من را به ماندن ترغیب میکند۰

بر این باور بودم که بعد از اعدام های ۶۷ مرحله ای  لازم بوده تا رفقا به این نتیجه برسند که رفتن بهتر از ماندن است.  زیراکه  آنها در بیرون از زندان بسیار مفید تر خواهند بود تا اینکه خود را به دست یک سرنوشت نامعلوم بسپارند. با توجه به صداقت و شرافتی که در اکثریت قریب به اتفاق آنها سراغ داشتم طرح مخالفت  با نظراتشان در چنین شرایط بغرنجی به غیر ازایجاد کدورت وناراحتی نتیجه دیگری نداشت.  وانگهی،  حتی اگر نظرات مخالفین را در آن زمان بسیار کوتاه می پذیرفتند آیا بعدن  دچار تردید نمیشدند؟    تجربه سالهای زندان در  دو   رژیم به من آموخته بود که همواره زندانیان  و رفقایی که  بارها  تا پای جان مبارزه کرده اند در برخوردشان با اتفاقا ت زندان مواضع مختلفی در پیش می گیرند. واین حق هر انسانی است که بنا به  نوع تحلیل  وتوان خود تصمیم مناسبی را در برخورد با  پدیده ها بگیرد.

با  توجه  به عواملی  که قبلا برای شما برشمردم، احساسم این بود که اگر شرایط عفو را بپذیرم برای همیشه خواهم شکست. نمی توانستم بدون همسر و درواقع رفیقی که با هم دستگیر شده بودیم از زندان بیرون بیایم. شرایط بند زنان بسیار پیچیده وخطرناک بود و من ترجیح می دادم خودم را با آنها هم سرنوشت کنم.

 

لازم به ذکر می دانم که بند زنان چپ بدون تردید یکی از مقاوم ترین و پیشرو ترین   گروه های زنان در تاریخ ایران را در خود جای داده بود. حماسه مقاومت آنها بدون تردید برگ زرینی است در مبارزات حق طلبانه جنبش کمونیستی ایران وجهان. درهمین جا باید اذعان کنم که ایستادگی قهرمانانه این شیرها قوت قلبی برای من بود.

در آن روزها با خود می گفتم؛ ما سیاه ترین نقطه تاریخ بشریت را داریم تجربه میکنیم و این زندان مرکز آن سیاهی است (1) .

تاریخ قضاوت خواهد کرد که ما در این شرایط با چگونه هیولایی روبرو بودیم. آنها با شعار کرامت انسانی در صدد انتقام و نابودی هر آن چیزی هستند که بشریت طی قرون آن را به عنوان حقوق بشر بدست آورده۰ بدون گذر از مرز های ناشناخته، انسان به مفهوم جدیدی  از زندگی دست نمی یابد۰ برای گذشتن از این مرزها همواره فشارهای نامتعرافی را باید تحمل کرد، فشارهایی که گاهن در توان جسمی انسان تعریف نشده است۰

در انتها، فکر می کنم وقتی انسان برای اولین بار با مرگ روبرو می شود مثل هر ناشناخته غریبی از آن می ترسد اما هر چه این دفعات زیاد تر شود ترس جای خود را به یک هم نشینی و نوعی بازی خطرناک می دهد وتصور می کنم این نگاه به شرایط آن موقع من بسیارنزدیک

 ا ست.

۱ ۲بهمن ۱۳۶۷

«زمـــانــی فــرا مــی رســد كــه بــايــد رفــت حــتــی اگـــر جــای مــشــخــص و مــطــمـئــنــی در انــتـظــارت نــبــاشــد! »   تنسی ویلیامز                                                                              

ناصریان،   درروز  ۲۱  بهمن بهنگام ظهر،  ما را  که گروه اول و ساکن اتاق اول بند بودیم با چشمبند به راه رو اصلی بند۱  فراخواند.

پس از سالها هنوز نمی دانم نفر اول حساب شده در راس صف گروه اول قرار گرفته بود ویا  اتفاقی بود  ؟  به هر حال ناصریان از او پرسید شرایط را برای راه پیمایی قبول داری  و زندانی جواب داد من همسرم در زندان است، و سکوت.......ناصریان بعد از شنیدن پاسخ  او  با لحن تحقیرآمیزی گفت: شما ها زن زنتون هستید، شما ها هنوزمرد نشده اید که بتوانید در مورد خودتون وزنتون  تصمیم بگیرید. زندانی باز با تردید جوابی دوپهلو داد و ناصریان اورا به طرف دیگر برد و گفت حالا اینجا بایست تا با همسرت حرف بزنم.  نفر دوم رفیق شهاب شکوهی بود. نفس راحتی کشیدم و با خود اندیشیدم پس تنها نخواهم بود۰ نفر سوم رفت  کنار نفر اول و من هم که نفر چهارم بودم با یک “نه “کوتاه  به دنبال شهاب روان شدم.            

ناصریان انتظار چنین برخوردی را نداشت شاید نوع انتخاب ما د ر آن شرایط رعب انگیز برایش عجیب بود. در نتیجه یک لحظه گیج شده بود که با ما چه کند. بعد از این همه نسق گیری،  تهدید  و ارعاب  روال کار جور دیگری پیش می رفت۰بعد از لحظه ای درنگ به ما گفت : انتهای سالن   سمت چپ  و بعد تصحیح کرد انتهای سالن سمت راست. من فکر میکنم آنها خود را برای چنین موقعیتی که کسی شرایط شان را نپذیرد آماده نکرده بودند برای همین هم نگهبانی وجود نداشت که ما را به انتهای سالن ببرد در نتیجه ما بدون همراهی نگهبان براه افتادیم. به سرعت طول سالن را به دنبال رفیق شهاب طی کردم درحالی که حس میکردم از جهنم تردید، ضعف ومعرکه نکبت باری که ناصریان به راه انداخته به کوره راه نا شناخته ای وارد شده ام.

 گاهی آزادی به   معنای   رو آوردن به مواهب زندگی نیست، بلکه گذر از هر آنچه که  عرف اجتماعی آن را بنام ضرورت زیستن  برمی  شمارد، است.

بند چهار خالی بود، ولی  به تدریج سروکله تعدادی از زندانیانی که شرایط راه پیمایی و عفو را نپذیرفته بودند، پیدا شد .  سپس رفیق اکبر شالگونی و رفیق “ت” هم به جمع ما اضافه شدند. با آمدن رفقا احساس خوبی به من دست داد.  حدود ۷۰ نفر بودیم ، اما تا پایان شب تعدادی از بچه ها تصمیم گرفتند که شرایط عفو را  بپذیرند  و بروند  . نفر آخر نیز موقعی که میخواستیم بخوابیم نگهبان را صدا کرد که او را به بند زندانیانی  که شرایط عفو را پذیرفته بودند باز گرداند. برای اینکه زندانی احساس ناراحتی نکند کسی حتی رویش را به سمت او بر نگرداند. پس از ۲۲ بهمن زندانیان باقیمانده ای  که شرایط عفو و آزادی را نپذیرفته بودند به داد یاری زندان فرا خواندند و بر سر شرایط آزادی با آنان چانه زنی می کردند. در این مقطع زمانی راه پیمایی تمام شده بود و شرط آزادی  زندانیان به انزجار نامه و مصاحبه ضبط صوتی تقلیل یافته بود. طبیعتاً تعداد دیگری از زندانیان این شرایط را برای آزادی پذیرفته بودند  . از ۲۲ بهمن تا آخر اسفند تعداد کسانی که هیچ شرطی را برای آزادی و عفو نمی پذیرفتند به ۱۲ نفر تقلیل پیدا کرد.

درمیان گروه دوازده نفره ما شهاب فیضی وضعیت ویژه ای داشت۰ شهاب هر دو کلیه خود را سالها پیش از دست داده بود و با کلیه اهدایی خواهرش شرایط سخت سالهای اسارت را در زندان تحمل میکرد. او هر روز باید تعداد زیادی قرص می خورد تا دافعه بدن خود رانسبت به  کلیه پیوندی خنثی نماید.  کلیه پیوندی کار خود را به خوبی آنجام نمی داد در نتیجه بخش زیادی از غذای ناچیز روزانه اش را از بدن دفع می کرد و یا سمومش تصفیه نمی شد. در نتیجه  او همواره یا گرسنه بود ویا حالت تهوع و سرگیجه داشت۰ رفیق شهاب فیضی تا به آخر ایستاد ۰

 

عید خوبی را با هم گذراندیم و میدانستیم که به زودی تکلیف ما هم   روشن می شود و طبیعتاً باید بهای مواضع خود را بپردازیم.

  یکی دو هفته بعد از عید نوروز   ۱۳۶۸در یک بعد از ظهر بهاری ٬ رفیق اکبر شالگونی٬  من و رفیق “ت” را با کلیه وسایل فرا خواندند. ما هر سه میدانستیم که قرار نیست آزاد شویم.

از کنار در نگهبانی که رد می شدیم صدای ناصریان و دوست عزیزی که تا آخرین لحظه با هم بودیم در هم آمیخته بود.

ناصریان: شما امروز آزاد می شوید.

ن: تکلیف همسرم چه می شود؟

ناصریان: چه میخواهی بشود؟ ما به همسرا ت گفتیم می خواهیم عفو بدهیم واو خندید و فکر کرد ما شوخی میکنیم. ما هر چه گفتیم او به تمسخر گرفت. خوب چه میخواهید بشود؟

ن: با نا باوری مثل کسی که مدتها منتظر چنین واقعه ای بوده ولی نمی خواهد آن را به خود بقبولاند؛ یعنی ..........ا   ع    د    ا    م      شد ؟

ناصریان  به گونه  ای که می  خوا ست خودش را توجیه کند گفت: به همسرت گفتیم فکر

فرزند ت باش و از او خواستیم که کوتاه بیاد شاید عفو بشود، ولی همسرت هیچ چیز را با ور نداشت، دیگر چه می شد کرد؟ بدنبال آن ناصریان نگهبان را صدا کرد تا ‘ن’ را با مینی بوس برای آزادی به در زندان ببرد و من در حالی که نمی دانستم به کجا میروم برای فروپاشی یک زندگی با خود گریستم. 

رفیق شها ب  شکوهی پس از انتقال ما به سلول انفرادی، باقی مانده بچه ها را بجز رفیق شهاب، به ترتیب صدا کرده وبا گرفتن یک انزجار نامه دو خطی آزاد می کردند۰ رفیق شهاب که در بند تنها مانده بود، هر چه منتظر می شود کسی سراغش نمی آید۰ پس از مدتی شروع به در زدن می کند اما کسی به  او پاسخ  نمی دهد و آن شب را بدون شام و در تاریکی  به  سر می برد۰ فردا صبح دوباره  شروع به در زدن می کند۰ظاهرا نگهبانی که به صورت اتفاقی از آنجا می گذشته صدایی می شنود و از  پله ها به سمت در بند نزدیک می شود. او با دیدن شهاب فکر می کند که روح دیده و با وحشت فرار میکند۰ چند دقیقه بعد به اتفاق سر نگهبان و چند نگهبان دیگر، ترسان و لرزان به بند نزدیک می شوند و با ناباوری از شهاب می پرسند که اینجا چه می کند۰ شهاب هم توضیح می دهد که ظاهرا او از قلم افتاده است۰رفیق شهاب همان روز آزاد می شود۰

 

رفیق اکبر شالگونی پس از یک مبارزه طولانی با مرگ از میان ما رفت، مردی که تا به آخر برسر آرمان ها یش ایستاد.

بدرود رفیق      

رفیق شهاب فیضی مردی مهربان استوار، آرام، خوش قلب، بی دعا و دوست داشتنی از میان ما رفت۰

بدرود رفیق

 

آنچه که  در دهه ۶۰ بویژه سال ۱۳۶۷ در زندان های حکومت اسلامی گذشت، یکی از هولناک ترین وقایع  در تاریخ معاصر بشریت است  .اما مقاومت زندانیان سیاسی یاد آور نسلی به پا خاسته است  که  در نبردی نابرابر در مقابل هیولای تحجّر و استبداد، حماسه ای بی مانند  آفرید .  بدون  تردید روایت آزادگی، شرافت، شهامت و ایستادگی این نسل تجربه ایست کم نظیر که به قیمت از دست دادن عاشق ترین فرزندان  این سرزمین بدست آمده و این درسی است برای نسلهای آینده  در هر سرزمینی که ستیزی بر علیه ستم و بی عدالتی داشته باشند.

هاشم آزادی

 (1) در بسته تنبیهی ۷۵ سالن سه در سال ۶۴ در جواب به یکی از تواب ها (ناصر یار آحمدی) گفته بودم.