مرزهای هویتی چپ رادیکال نوین

نقدی بر برخی نظرگاه های رفیق شیدان وثیق

(قسمت اول)

 

اسماعیل سپهر

 

چپ رادیکال نوین یا چپ "رهایی خواه"، اگرچه گام به گام و آهسته، اما می رود که جایگاه مشخص و درخوری را در چپ ایران به خود اختصاص دهد. اگر در گذشته مرزبندی های هویتی چپ ایران، همچون بسیاری از کشورهای دیگر با طرفداری از این یا آن کشور و یا مجموعه از کشورهای مدعی سوسیالیسم و یا طرفداری از برخی رهبران بزرک جنبش سوسیالیستی همچون لنین و تروتسکی و مائو ترسیم می شد، اکنون مدتهاست که نشانه های مرزبندی های نوین بر مرزبندی های گذشته سایه انداخته است. اگر در گذشته تقریبا همه جریانات موجود در چپ ایران اعم از رادیکال و رفرمیست - برغم موافقت و مخالفت با الگوی سیاسی - اقتصادی حاکم در این یا آن کشور مدعی سوسیالیسم، سخت در انتساب بنیان های فکری خود به مارکسیسم لنینیسم اصرار می ورزیدند، اکنون نه تنها آموزه های لنین، که برخی از مهمترین آموزه های مارکس هم با تردید و بلکم انکار آشکار و پنهان بخش مهمی از جریانات متعلق به جنبش سوسیالیستی روبرست. بااینهمه، شکل گیری گروه بندی های نوین در چپ ایران، تماما از ظهور ایده ها و دستگاه های فکری نوین در جنبش سوسیالیستی منشا نمی گیرد و از قضا بخش عمده ای از گفتمان عمده ترین طیف های موجود در گروه بندی های جدید، ایده ها و سنن فکری جا افتاده و قدیمی در جنبش سوسیالیستی را نمایندگی می کند.

 

در یک تقسیم بندی کلی می توان گفت بخش مهمی از چپ ایران با گذشته ای در جناح بندی های مختلف، اکنون آینده خود را آشکار و پنهان در کمپ سوسیال دمکراسی می جوید. در این طیف نه تنها بخش مهمی از چپ رفرمیست که بخش قابل توجهی از فعالین سابق تقریبا همه گروه های چپ رادیکال نیز- چه در چهارچوب یک سازمان و گروه و چه بعنوان فعالین مستقل - در تلاشند تا حول یک پلاتفرم سوسیال دمکراتیک به آرزوی ایجاد یک حزب بزرگ سوسیال دمکرات صورت تحقق ببخشند. در این طیف، همه البته به یک میزان ازایده آل های سوسیالیستی فاصله نگرفته اند و یکسر به سرمایه داری سر نسپرده اند. بااینهمه، همه سخت لیبرال دمکراسی را شیفته اند، همه آشکار و پنهان با ایده درهم کوفتن انقلابی بنیانهای نظام سرمایه داری وداع کرده اند و همه کم وبیش تحقق ایده آل های خود را از طریق اقدام به رفرم و تحول گام به گام پی می جویند.

 

بخش دیگری از چپ ایران را نیز برغم وجود گونه گونی در تعلق خاطرهر گروه به این یا آن رهبر جنبش سوسیالیستی، می توان همچنان زیر عنوان چپ رادیکال سنتی گروه بندی کرد. این طیف از چپ ایران اگرچه سخت بر مبارزه علیه همه اشکال نظام سرمایه داری و تعهد تام به ایجاد روابط اقتصادی سوسیالیستی پایبند است، اما تعهد تام و تمام به دفاع از آزادی های بی شرط و استثناء و اصول پایه ای دمکراسی را بر نمی تابد. در چپ رادیکال سنتی، هنوز می توان گروه هایی را سراغ گرفت که رسما دمکراسی و حقوق شهروندی برابر همه افراد جامعه را انکار می کنند و نظام سیاسی ایده آل خود را با سرکوب سیستماتیک و قهر آمیز بورژواها و مدافعین سرمایه داری ترسیم می کنند. گرایش های مسلط در این طیف نیز، اگرچه بر اهمیت ایجاد شکلی از دمکراسی بمثابه نظام سیاسی منطبق بر نظام سوسیالیستی تاکید می ورزند، اما پنهان نمی کنند که در صورت بروز تناقضات جدی بین تعهد به اصول دمکراسی و الزامات ماندگاری نظام سوسیالیستی، در پائین کشیدن فتیله دمکراسی و توسل به سرکوب قهرآمیز مخالین سوسیالیسم، تردید به خود راه نخواهند داد. در نگاه این گرایشات همانطور که در چهارچوب لیبرال دمکراسی، بمثابه شکلی از دولت بورژوایی، دمکراسی در خدمت سیادت بورژوازی است و با بخطر افتادن ادامه حاکمیت بورژوازی، عدول جریانات بورژوایی از اصول پایه ای دمکراسی و توسل به زور - به هر شکل، حتی در اشکال کاملا قهر آمیز- محتمل و بلکم مسلم است، پرولتازیا نیز در شرایط ضرور، در دفاع از موجودیت سوسیالیسم نمی تواند توسل به زور و سرکوب قهرآمیز مخالفین سوسیالیسم را منتفی اعلام نماید.

 

در این میان، بویژه در سالهای اخیر نشانه های ظهور دو قطب عمده دیگر را در صفوف چپ ایران می توان سراغ گرفت. بخش هایی از نیروهای چپ، پنهان و آشکار به نحله های مختلفی از آنارشیسم گرایش یافته و با درجات مختلفی گسست از سنت مارکسیستی، ایده آل های خود را به روایت های مختلفی از آنارشیسم نزدیک یافته اند. در این طیف ها، البته ما با روایت های رقیق و غلیظی از آنارشیسم مواجه ایم و درحالیکه برخی به تعلق خاطر خود به آموزه های باکونین و سایررهبران مهم جنبش آنارشیستی فخر می فروشند و بر هویت آنارشیستی خود تاکید می ورزند، بخش عمده ای ضمن دفاع از برخی ایده های منتسب به گرایشات نوین آنارشیستی، همچون ایده "تغییر جهان بدون تسخیر قدرت" سخت از انتساب خود به هر شکلی از آنارشیسم اکراه دارند.

گرایش نوین دیگری در چپ ایران، اما با ایده های نوین تری تداعی می شود. دستگاه فکری این گرایش نوین، البته خالی از ایده های آغازین دهه های شکوفایی جنبش سوسیالیستی نیست، اما ایده های قدیمی در دستگاه فکری آن صیقل یافته و در کنار ایده های نوین تر، چینشی منسجم و معنا دار یافته است. این گرایش نوین که بر آن می توان چپ رادیکال نوین یا " چپ رهایی خواه" نام نهاد، بی تردید تجربه کمون پاریس و تجربه جنبش شورایی در انقلاب روسیه و سایر کشورها را سخت الهام بخش یافته و در دستگاه فکری آن امر "خود رهانی"، "خود مدیریتی" و "خود حکومتی" مفاهیم کلیدی و پراهمیت تلقی می شود. هم از اینرو چپ رادیکال نوین بیش از هر چیز با سودای آن برای ایجاد "سوسیالیسم مشارکتی" و "دمکراسی مشارکتی" - یعنی نوعی از سوسیالیسم و نوعی از دمکراسی که با مشارکت وسیع و موثر آحاد مردم در مدیریت همه عرصه های حیات اجتماعی و با بکارگیری گسترده اشکال مختلف دمکراسی مستقیم و مدخلیت گسترده و کارساز طیف وسیعی از نهادهای خود مدیریتی و خود حکومتی مردم در همه عرصه های تصمیم گیری و اجرایی به تصویر در می آید قابل تداعی است.

 

چپ رادیکال نوین در نقد رادیکال خود علیه تمامی اشکال سرمایه داری و در عزم انقلابی برای پی افکندن پایه های نظام سوسیالیستی بی تردید با چپ رادیکال سنتی همراه و هم سنخ است. در دستگاه فکری چپ رادیکال نوین، اما دفاع از پهنه هر چه گسترده تری از آزادی ها در قالب آزادی های بی شرط و استثناء و به تبع آن دفاع از دمکراسی فربه در شمار اصول و سنگ پایه های اعتقادی آن قرار دارد. این بدانمعناست که هیچ نفع و اصل و ارزشی ( حتی اگر این نفعِ، دفاع از انقلاب، دفاع از سوسیالیسم و مقابله با خطر بازگشت ضد انقلاب و نظام سرمایه داری را بنمایاند ) درهیچ شرایطی نمی تواند بر اهمیت و وجوب دفاع از آزادی و دمکراسی سایه انداخته و دفاع از آزادی و دمکراسی را تابع اصول و ارزشهای مهم دیگری قرار دهد. امری که آشکارا مسیر حرکت چپ رادیکال نوین را از مسیر حرکتی چپ رادیکال سنتی متمایز می سازد و افق های کاملا متفاوتی را در برابر آن می گشاید.

 

جایگاه آزادی و دمکراسی در منظومه فکری چپ رادیکال نوین، بی تردید درک چپ رادیکال نوین از بسیاری مفاهیم و مقولات مورد توجه چپ را از درک رایج در طیف بندی های دیگر چپ ( اعم چپ رادیکال سنتی تا چپ سوسیال دمکرات و چپ آنارشیست ) متفاوت می سازد وبه مشخصات اساسی الگوی ایده آل آن در رابطه با نوع سوسیالیسم، نوع نظام سیاسی سازگار با چنین سوسیالیسمی و نوع حزبی که باید کارگران و زحمتکشان را برای ایجاد چنین نظام سیاسی- اقتصادی راهنما و یاور باشد، تمایز ویژه ای می بخشد. همین امر به چپ رادیکال نوین در برابر سایر طیف های پر سابقه و قدیمی در جنبش سوسیالیستی، که یا به آزادی بمثابه اصل و ارزشی قائم به ذات نمی نگرند، یا آمال و آماجهای خود را به اقدام در چهارچوب رفرم و حرکات گام به گام فروکاهیده اند و یا رسالت خود را کشف و ذوب در جنبش های ترقی خواهانه می یابند، خصلت یک جریان نوظهور، جوان و تازه به میدان آمده را بخشیده است. جریان جوان و نوظهوری که برای تبدیل به قطب اصلی جریان چپ رادیکال و ادای تکلیفی که نیروهای قدیمی و پر سابقه متعلق به چپ رادیکال سنتی در انجام آن سخت ناتوان و ناموفق ظاهر شده اند، به تلاش فکری سیاسی سترگی محتاج است. در این راستا روشنی بخشی به درک این طیف از چپ رادیکال از مقولات و مفاهیم مورد توجه جنبش سوسیالیستی و ارائه جزئیات هر چه ملموس تری از الگوهای آن برای همه ساختارهایی که می تواند کارگران و زحمتکشان را در غلبه بر سرمایه داری و پی ریزی بنیانهای نظام سیاسی- اقتصادی ایده آل آن در فردای فروپاشی سرمایه داری یاری بخشد، وظیفه عاجل همه کسانی استکه ایده آل های خود را در چهارچوب عمومی این قطب نوین تعریف می کنند.

 

در رابطه با سوسیالیسم نوع مشارکتی، بمثابه نظام اقتصادی ایده آل چپ رادیکال نوین، خوشبختانه در یکی دو دهه اخیر بحث های مفصلی در سطح جهانی در جریان بوده است. در سطح جنبش چپ ایران نیز، هرچند متاسفانه تاکنون ما با بحث های گسترده و موشکافانه ای در رابطه با جزئیات مربوط به الگوهای مختلف مربوط به سوسیالیسم مشارکتی مواجه نبود ه ایم و جای خالی بحث های روشنگرانه جدی در این زمینه، بروشنی پیداست، اما تاکنون مقالات و کتابهای مختلفی پیرامون طرح ها و الگوهای مربوط به این نوع از سوسیالیسم به فارسی ترجمه و بویژه از سوی "نشر بیدار" انتشار عمومی یافته است.

 

در رابطه با دمکراسی مشارکتی بمثابه نظام سیاسی سازگار با سوسیالیسم مشارکتی و الگوی حزبی ایده آل چپ رادیکال نوین و مولفه ها نظری مرتبط با چنین الگویی از حزب و ساختار سیاسی، اما متاسفانه چه در سطح جهانی و چه در سطح جنبش چپ ایران هنوز جای بحث های جدی و راهگشا، سخت خالی است. بااینهمه، رفیق شیدان وثیق در شمار معدود فعالین چپ رادیکال قرار دارد که در چند سال اخیر در مقالات با ارزش متعددی به تلاش برای بدست دادن مرزهای هویتی چپ رادیکال نوین، یا آنطور که رفیق خود بر آن نام می دهد "چپ رهایی خواه"، و روشنی بخشی به برخی از مشخصه های عمومی دمکراسی مشارکتی و الگوی حزبی "چپ رهایی خواه" اقدام ورزیده است.

 

من اگرچه با برخی از نقطه نظرات رفیق، چه آنجا که به ترسیم عناصر و مولفه های اساسی هویت چپ رادیکال نوین یا "چپ رهایی خواه" مبادرت می ورزد و چه آنجا که با اتکاء به این مولفه ها، در صدد ترسیم برخی از مشخصه های اساسی دمکراسی مشارکتی و حزب نوین چپ رادیکال بر می آید، توافق دارم، اما درک رفیق شیدان از برخی مفاهیم پایه ای و برخی گزاره ها و فرمولبندی ها در رابطه با دمکراسی مشارکتی و حزب نوین چپ رادیکال را از یک نگاه ابهام آلود و تناقض آمیز و از نگاه دیگری نادرست می دانم. در این نوشته من تلاش خواهم کرد در پرتو بحث پیرامون برخی مفاهیم کلیدی مربوط به مولفه های هویتی این طیف از چپ رادیکال، بر ابهامات، تناقضات و نادرستی برخی از نقطه نظرها و فرمول بندیهای ارائه شده از سوی رفیق، روشنی بیندازم.

رفیق شیدان در یکی از فرازهای آخرین نوشته خود تحت عنوان " آخرین فرصت" با اشاره به یکی از مهمترین مولفه های نظری "چپ رهایی خواه" می گوید:

 

"چپِ سنتی همواره برای تصرف دولت و حکومت کردن مبارزه می‌کند....... چپ رهایی‌خواه اما، می‌بایست بر فاصله گرفتن از قدرت و حکومت تاکید ‌ورزد."

 

بنظر من رفیق در اینجا بدرستی بروی یکی از مهمترین مولفه های هویتی "چپ رهایی خواه"، یعنی اینکه این طیف از چپ رادیکال مدعی قدرت دولتی و حکمرانی بر اهرمهای قدرت دولتی توسط حزب ایده آل خود نیست ،انگشت می گذارد. این اصل بی تردید در دستگاه فکری "چپ رهایی خواه" از اهمیت محوری برخوردار است و نه تنها صف "چپ رهایی خواه" را از صف چپ رادیکال سنتی بلکه از صف چپ رفرمیست و سوسیال دمکرات نیز متمایز می سازد. در واقع در پرتو این اصل اساسی است که الگوی حزبی "چپ رهایی خواه" هویتی یگانه و منحصر بفرد بخود می گیرد.

رفیق وثیق در مقاله دیگری تحت عنوان " چپ رهایی خواه و مساله سازمان دهی" نیز با اشاره به مانیفست کمونیست و نظر مارکس درتوضیح دلایل نظری فاصله گیری "چپ رهایی خواه" از قدرت دولتی بدرستی چنین می نویسد:

" مارکس از سوی دیگر در همان مانیفست می گوید: نزدیک ترین هدف کمونیست ها... متشکل ساختن پرولتاریا به صورت یک طبقه، سرنگون ساختن سیادت بورژوازی و احراز قدرت حاکمه سیاسی توسط پرولتاریا ست (تاکید از من است). او نمی گوید توسط حزب پرولتاریا یا احزاب کارگری بلکه می گوید توسط پرولتاریا. از این روست که او همواره از کمون پاریس به عنوان نمونه احراز قدرت توسط پرولتاریا نام می برد...... بعد ها سوسیال دموکراسی و لنینیسم هستند که توسط پرولتاریا را تبدیل به توسط حزب طبقه کارگر، حزب سوسیالیست، حزب کمونیست یا نمایندگان آن ها (؟؟) می کنند. "

 

رفیق وثیق با حرکت از این موضع اصولی که رسالت اصلی "چپ رهایی خواه" و حزب ایده آل آن نه تسخیر قدرت دولتی برای خود، که همانا "متشکل ساختن پرولتاریا به صورت یک طبقه" و ایفاء نقش کارساز و هدایت گرایانه در جهت "سرنگون ساختن سیادت بورژوازی و احراز قدرت حاکمه سیاسی توسط پرولتاریاست"، اما به استنتاجات دیگری میرسد که از جهات مختلفی به جد تامل برانگیز است. رفیق در مقاله پیش گفته چنین ادامه می دهد:

 

"تعریف کلاسیک چپ سوسیالیستی/ کمونیستی از سیاست، تا امروز همواره به طور عمده و غالب این بوده است که امر قدرت و دولت و تصرف آن جوهر سیاست را تشکیل می دهد. از این نگاه، سیاست یعنی دولت گرایی. چنین درکی از سیاست، از چپ تا راست، همواره غالب و همگانی بوده و هم چنان می باشد. یکی از چالش‌های مهم امروزی در برابر چپِ رهایی خواه این است که در تعریف فوق تجدید نظری اساسی نماید. ایده‌ی سیاستِ بدون تصرف قدرت را مطرح سازد. به یکی از بنیادهای فکری کمونیستی که مارکسیسم سویتیک زیر پا نهاد باز گردد. این که سیاست، اداره و مدیریت امر دولت و قدرت نیست بلکه مداخله و مشارکت مستقیم و بی واسطه‌ی مردمان بسیارگونه در امور است. دموکراسی مشارکتی و مستقیم یا شورایی را ما در نهایت امر به این معنا می‌فهمیم و تبلیغ می کنیم. "

 

در اینجا اگر "ایده سیاست بدون تصرف قدرت" ناظر بر امتناع حزب از تلاش برای تصرف قدرت توسط حزب باشد، شاید ما فقط با سطحی از ابهام و سطحی از نارسایی و نادرستی در فرمولبندی یک ایده درست و اصولی روبرو باشیم. به نظر من این فرمولبندی ابهام آلود است چون مشخص نمیکند که این فقط تصرف قدرت توسط حزب است که باید از اهداف سیاست ورزی حزب و طبقه خارج گردد و یا اینکه نه، سیاست ورزی حزب و طبقه نباید به "احراز قدرت حاکمه سیاسی توسط پرولتاریا" نیز، نظر داشته باشد. با تاکید رفیق بر اصولیت گزاره نقل شده از مانیفست کمونیست، باید بتوان با اطمینان خاطر گفت که از نظر رفیق، شمول این فرمولبندی به حزب محدود است و این فرمولبندی معطوف به عدم "احراز قدرت حاکمه سیاسی توسط پرولتاریا" نمی باشد.

اما متاسفانه، ادامه بحث رفیق در پاراگراف نقل شده بالا، امکان چنین برداشتی را با تناقض جدی مواجه می کند. رفیق با نقد تعریفی از سیاست که " امر قدرت و دولت و تصرف آن " را "جوهر سیاست" قلمداد می کند، سیاست ایده آل را نه "اداره و مدیریت امر دولت و قدرت" که "مداخله و مشارکت مستقیم و بی واسطه‌ی مردمان بسیارگونه در امور" تعریف می کند. با قبول این تعریف از سیاست، این شبهه در ذهن آدمی قوت می گیرد که شاید از نظر رفیق، سیاست ورزی حزب و طبقه بهتر است اساسا در مسیر تصرف قدرت دولتی سیر نکند. اگر چنین شبه ای بر منظور رفیق منطبق باشد، قاعدتا ما با تناقض بزرگی در جملات ابتدایی و انتهایی پارگراف نقل شده از طرف وی مواجه ایم . در حالیکه در ابتدا وی طبقه کارگر را به " احراز قدرت حاکمه سیاسی" فرامی خواند، در انتها کارگران را به سیاست "بدون تصرف قدرت" توصیه می کند.

 

اما جدای از ابهام و تناقض احتمالی در گفته های رفیق وثیق، بنظر من اشکال اصلی متوجه تعریف رفیق از سیاست و سیاست ورزی است. امری که هم در ترسیم مشخصه های حزب ایده آل "چپ رهایی خواه" - و بویژه در تعیین مبانی استژیک- تاکتیکی چنین حزبی - سخت تاثیر گذار است و هم در بدست دادن مشخصه های نظام سیاسی آلترناتیو مورد نظر رفیق در برابر دمکراسی لیبرال، یعنی دمکراسی مشارکتی. من بعدتر به این بحث که با چنین تعریفی از سیاست، چگونه نظام سیاسی ای و چگونه حزبی را می توان قالب ریخت، برخواهم گشت. در اینجا، اما لازم است با مکث در جزئیات تعریف رفیق وثیق از سیاست، راستی و استحکام این تعریف را فارغ از دامنه تاثیر آن بر هر چیز دیگری، به داوری بنشینیم.

 

در ابتدا در تعریف رفیق از سیاست مکث کنیم. واقعا منظور از"مداخله و مشارکت مستقیم و بی واسطه‌ی مردمان بسیارگونه در امور"چه می تواند باشد؟ بی تردید "مداخله و مشارکت مستقیم و بی واسطه‌ی مردمان بسیارگونه در" برخی از امور می تواند مصداق سیاست ورزی و معنا بخش سیاست باشد. بعلاوه، تا آنجا که به هر مدافع دمکراسی فربه و مبتنی بر قدرت ورزی عمومی و موثر آحاد مردم در تعیین سرنوشت خود مربوط می شود ( من دمکراسی لیبرال را شکلی از دمکراسی لاغر می دانم) این شکل از سیاست ورزی قطعا یکی از اشکال ایده آل سیاست ورزی تواند بود. اما در هر تعریفی، اشاره به جنبه ها و مشخصه های معین منطبق بر واقع، شرط کافی برای درستی تعریف تلقی نمی شود. باصطلاح اهل منطق هر تعریفی باید جامع و مانع باشد. اما تعریف رفیق وثیق از سیاست، واقعا تا چه حد جامع و مانع است؟

 

در تعریف رفیق از سیاست ( حداقل در جمله نقل شده بالا ) به نحو یک جانبه ای بر "مداخله مستقیم و بی واسطه مردمان" تاکید می شود و با اجتناب از اشاره به اشکال مداخله غیر مستقیم و با واسطه مردمان در امور معین، جامعیت این تعریف را از آن سلب می کند. بنا به تعریف رفیق، چنان بنظر می رسد که سیاست فقط با "مداخله و مشارکت مستقیم و بی واسطه‌ی مردمان بسیارگونه در امور"معنا پیدا می کند و جلوه های بسیاری از قدرت رزی نخبگان و کارورزان عرصه سیاست، اساسا از چهارچوب تعریف سیاست خارج است. با این تعریف، در واقع باید کم وبیش بخش اعظم همه آنچه را در جوامع موجود می توان جلوه های سیاست و سیاست ورزی برشمرد را- مثلا فعالیت احزاب و گروه های سیاسی در درون و یا بیرون دولت بتمامی از شمول آن خارج کرد. این در حالیست که رفیق وثیق خود در مقاله اش تحت عنوان " آخرین فرصت" در جای دیگری با بیان اینکه؛ دموکراسی پس در حکومت، دولت، پارلمان، نهادهای قانونی، انتخابات و از این دست خلاصه و محدود نمی شود، بلکه چون قدرت مردم به نقش و فعالیت مردمان در امور خود، در امور سیاسی و اجتماعی شهر و فراتر از آن اداره ی جامعه و کشور ارجاع می دهد"، می گوید؛ صورت بخشی به دموکراسی در معنای مورد نظر وی "نافی دموکراسی نمایندگی نیست". من بعدتر به علت حذف مداخله غیر مستقیم مردمان در تعریف رفیق از سیاست و اساسا گرایش وی برای کم اهمیت جلوه دادن سیستم ها و نهادهای نمایندگی مردم در دمکراسی ایده آل مورد نظر وی، یعنی دمکراسی مشارکتی، برخواهم گشت. در اینجا، اما مایلم به جنبه های مهمتری از کاستی و نادرستی در تعریف رفیق از "سیاست" دقیق شوم.

در تعریف رفیق وثیق از سیاست، درحالیکه بخش مهمی از مصادیق آشکار سیاست خارج از دایره تعریف مورد نظر وی قرار می گیرد، بسیاری از فعالیت هایی که آشکارا از شمول تعریف سیاست خارجند، فقط به این دلیل که مصداق "مداخله و مشارکت مستقیم و بی واسطه‌ی مردمان" در برخی امور مربوط به آنهاست، می تواند بسادگی در حدود حریم سیاست جای گیرد. اما آیا واقعا مداخله مستقیم مردمان در هر امری ضرورتا جلوه ای از سیاست ورزی است؟ آیا قدرت ورزی عمومی مردم در چهارچوب نهادهای جامعه مدنی را می توان شکلی از سیاست ورزی تلقی کرد؟ آیا می توان مداخله مستقیم مردمان در اداره امور یک مدرسه، یک سازمان خیریه و یا یک شرکت انتشاراتی را بطور عمومی (شرایط استثائی در اینجا موضوع بحث ما نیست) معنا بخش سیاست تلقی کرد؟ آشکار است که با حرکت از تحلیل نشانه ها و مصادیق سیاست و سیاست ورزی در غالب جوامع موجود، پاسخ به این سوال ها منفی است. امری که مانع بودن تعریف رفیق وثیق را آشکارا مورد خدشه قرار می دهد.

 

اما سیاست واقعا به چه معناست؟ من برای بدست دادن تعریفی از سیاست سعی می کنم از همان جنبه های درست مورد اشاره در تعریف رفیق وثیق، یعنی مدخلیت و مشارکت "مردمان بسیار گونه"در یک امر معین آغاز کنم. بنظر من برای اینکه مداخله مستقیم (و یا غیر مستقیم) مردمان در یک امرمصداق سیاست ورزی تلقی شود، بیش و پیش از هر چیز این مداخله باید بر بستر وجود اشکالی از اختلاف بین مردمان فعلیت یابد و در واقع تجلی شکلی از قدرت ورزی و شکلی از هماوردی قدرتی کسانی با کسان دیگر باشد. یعنی اینکه نتیجه مداخله و مشارکت مردم در یک امر معین، نهایتا در به کرسی نشستن خواست و منافع کسانی علیه خواست و منافع کسان دیگری ملموس شود.

 

اما وجود هر اختلافی بین مردمان و هر شکلی از هماوردی قدرتی بین افراد نیز ضرورتا مداخله مردمان در امور معین را به شکلی از سیاست ورزی تبدیل نمی کند. مثلا قدرت ورزی یک فرد در یک کلوپ فرهنگی که در آن وجود خطوطی از اختلاف آراء آشکار است، ضرورتا جلوه ای از سیاست ورزی قلمداد نمی شود. برای اینکه مداخله و مشارکت مردمان در یک امر تجسم نوعی از سیاست ورزی تلقی شود، این مداخله نه تنها باید بر بستر وجود اشکالی از اختلاف بین مردمان فعلیت یابد، بلکه این اختلافات باید از ظرفیت فرارویی به صف کشی های دوست و دشمنانه بین مردمان نیز، برخوردار باشد. یعنی اینکه این اختلافات باید از زمینه های مادی مستحکم و ماندگاری برخوردار باشد و حل و فصل آنها بسادگی و بشکل بنیادی از طریق مذاکره و مصالحه و ایجاد نوعی از رضایتمندی با ثبات طرفین، ممکن نباشد. یعنی اینکه تامین خواست ها و منافع اساسی یک بخش از مردمان تنها با عدم تامین خواست ها و منافع اساسی بخش های دیگری از مردمان ممکن باشد. یعنی اینکه اجتناب از جنگ و رویارویی بین طرف های چنین اختلافاتی تنها با اعمال سلطه و سیادت بخشی یا بخشهایی از مردمان بر بخش های دیگر ( چه از طریق قدرت قهریه، قدرت تبلیغات و قدرت مغزشویی باشد، چه از طریق قدرت رای و قدرت عمومی سازی گفتمان باشد و چه از طریق مجموعه ای از همه ) میسر باشد.

 

اختلافات طبقاتی بی تردید تجسم وجود چنین شکلی از اختلافات بین مردمان و مهمترین و ریشه دارترین نوع از چنین اختلافاتی است. اختلافات طبقاتی از آن نوع اختلافاتی است که مردمان را در صف بندیهای دوست و دشمنانه مختلف جای می دهد و سلطه و سیادت بخش و یا بخشهایی را بر بخش و یا بخشهای دیگر، اجتناب ناپذیر می سازد. با ظهور طبقات و اختلافات طبقاتی بود که کم وکیف رابطه اجتماعی و چگونگی قدرت ورزی افراد در جوامع ابتدایی دچار تغییر شد و رابطه انسانها در درون گروه و قبیله، رنگ و روحی از دوست و دشمنی بخود گرفت. با ظهور طبقات و اختلافات طبقاتی بود که قدرت ورزی معطوف به صف کشی های دوست و دشمنانه دردرون هر جامعه، به بخشی مهم از حیات اجتماعی بشر فراروئید و حیطه گسترده ای از حریم قدرت ورزی را به رنگ "سیاست" آغشته ساخت. درواقع می توان گفت که "سیاست" کم و بیش از دل اختلافات طبقاتی زاده شد.

اگرچه سیاست و سیاست ورزی با ظهور طبقات و اختلافات طبقاتی پا به پهنه وجود گذاشت، اما پایان سیاست به سادگی با از میان برداشتن طبقات رقم نخواهد خورد. به تعبیر بهتر می توان گفت سیاست و سیاست ورزی تا از میان برداشتن همه زمینه های ظهور همه اختلافاتی که می تواند راه خود را به صف کشی های دوست و دشمنانه بگشاید، از بین نخواهد رفت. تجربه های تاریخی یکصد ساله گذسته بخوبی نشان می دهد که بسیاری از اختلافات مردمان، همچون اختلافات قومی، نژادی و مذهبی ضرورتا و به تمامی با کم شدن و از بین رفتن اختلافات طبقاتی از چهره اجتماع محو نخواهد شد و ظرفیت فرارویی خود به صف کشی های دوست و دشمنانه را از دست نخواهد داد. بعلاوه، کاملا قابل تصور است که برخی از اختلافات دیگر، همچون اختلافات درآمدی افراد نیز حتی در فقدان طبقات و حتی اگر این ختلافات بر بهره کشی فرد از فرد هم مبتنی نباشد- در شرایط معین به ظهور صف کشی های دوست و دشمنانه راه برد. اینهمه، بمعنی آنستکه حتی اگر مردمان به نحو گسترده و موثری نیز بر سرنوشت خود حاکم گردند و حتی اگر اختلافات طبقاتی نیز از یک جامعه معین رخت بربندد، وجود اختلافات دیگری که از زمینه های مادی مستعدی برای فرارویی به صف کشی های دوست و دشمنانه برخوردارند، می تواند همچنان زندگی بشر را در حدود معینی به سیاست بیا لاید.

 

 

حال با چنین درکی از جوهر و درونمایه سیاست، یعنی فهم سیاست بمثابه نوعی قدرت ورزی معطوف به صف کشی های دوست و دشمنانه و معطوف به سلطه گری و سیادت طلبی قدرتی، بنظر می رسد که تعریف رفیق وثیق از "سیاست" سخت رمانتیک و خالی از جنبه های منطبق با واقع است. رفیق وثیق البته به جد خواهد گفت که تعریف وی از "سیاست" نه ناطر به آنچه ما از سیاست در دنیای مشحون از نابرابری و سرکوب و خدعه و مغزشویی کنونی می فهمیم، که معطوف به دنیای عاری از استثمار و نابرابری و لبریز از آزادی و دمکراسی و مشحون از قدرت ورزی عمومی "مردمان بسیار گونه" در آینده است. نقد من به تعریف رفیق ، اما اتفاقا بیشتر به سیاست و سیاست ورزی در دنیای ایده آل آینده نظر دارد. مشکل اینجاست که سیاست تا آنجا که سیاست است برغم هر تغییر کوچک و بزرگی که در شکل و صورت ممکن است از سر بگذراند، در اعماق از خصلت های ذاتی خویش فاصله نمی گیرد. این بدانمعناست که برغم بکارگیری همه تمهیدات دمکراتیک و برغم ایجاد اشکالی از نظام سیاسی که نه با بی حقی و سرکوب و دستکاری ذهنی آشکار مردمان، که با دمکراسی فربه و با مداخله و مشارکت گسترده و موثر "مردمان بسیارگونه" در همه امور مربوط به سرنوشت خود همراه باشد، سیاست همچنان با قدرت ورزی معطوف به دوست و دشمنی تداعی خواهد شد و در همه حال جلوه های آشکاری از سلطه گری و سیادت طلبی قدرتی را بنمایش خواهد گذاشت. امری که سیاست را در ذات، به دولت پیوند می زند و قدرت و دولت را مامن و کاشانه ذات سلطه جوی سیاست می سازد. این، اما دقیقا جایی است که نگاه رفیق وثیق به سیاست از واقعیت، فاصله بسیار می گیرد و به فانتزی و ایده آل پردازی تن می زند.

رفیق وثیق به سیاست لباسی فاخری از مدخلیت تقریبا برابر و عاری از دوست و دشمنی "مردمان بسیار گونه در امور" می پوشد و بر ذات دشمن جو و سلطه طلب سیاست ورزی پرده استتار می کشد تا بگوید در آینده "امر قدرت و دولت و تصرف آن جوهر سیاست را تشکیل" نمی دهد. این، اما دقیقا آن جایی است که چپ رادیکال ممکن است دوباره راه گم کند و از چاله آزادی و دمکراسی ستیزی و اراده گرایی درنیامده، به چاه آنارشیسم، شیفتگی به خودبخودیسم، و انکار اهمیت عنصر آگاه در زایش دنیای نو دربغلطد. سیاست اگر با قدرت ورزی معطوف به صف کشی دوست و دشمنانه و با سلطه جویی و سیادت طلبی تداعی شود، امر دولت، تسخیر دولت و یا تاثیر گذاری بر جهت حرکت دولت همیشه درقلب سیاست جای خواهد داشت. دولت در حقیقت همزاد سیاست و تعین بخش خصلت جانبدار و سلطه طلب آنست. عطش سلطه جو و سیادت طلب سیاست تنها با بخدمت گرفتن اهرمهای قدرت دولتی ( چه مستقیم و چه غیر مستقیم ) سیراب می شود. دولت نیز همچون سیاست مخلوق بروز اختلافاتی است ( و مقدم و مهمتر از هر نوع اختلافی، اختلافات طبقاتی ) که راه خود را به ایجاد صف کشی های دوست و دشمنانه باز کرد. وجود چنین اختلافاتی بود که طرفهای برخوردار از دست بالا در نظام اجتماعی را به ایجاد و بهره گیری از نهاد دولت برای ثبیت و تحکیم هر چه بیشتر موقعیت خود رهنمون شد.

 

سیاست در واقع با زایش دولت است که از وجود روح نامرئی خود پرده بر می دارد. قدرت جادویی سیاستِ در ایجاد نوعی از"ثبات اجتماعی" نوعی از "امنیت اجتماعی" و نوعی از "تعامل اجتماعی" در جایی که اختلافات مهم و اساسی ( و در ریشه ای ترین و ستبر ترین شکل آن، اختلافات طبقاتی ) مردمان را در صف بندی های دوست و دشمنانه چند گانه ای رودر روی هم قرار می دهد، تنها با وجود دولت است که امکان خودنمایی می یابد. بدون دولت هر شکلی از اختلافات دوست و دشمنانه می تواند راه خود را در جهنمی از قهر و خونریزی دائمی بیابد و سیاست و سیاست ورزی را بی معنی سازد. زهر سلطه جویی و سیادت طلبی سیاست در ظرف دولت است که در نقش " دوا و درمان" ظاهر می شود. آثار و نشانه های سحر انگیز سیاست، در واقع بیش و پیش از هر چیز در دولت و از طریق دولت است که مادی و قابل رویت می گردد. آری می توان گفت؛ سیاست هست چون دولت هست.

 

دنیای بی دولت، البته نه تنها قابل تصور که سخت خواستنی و رشک برانگیز است. اما برای داشتن دنیایی خالی از سیطره سنگین دولت، اول باید مردمان برای ارضاء نیازمندی های خود، ناچار به دزدیدن از سهم دیگران نباشند؛ اول باید نه تنها استثمار فرد از فرد، که ضرورت وجود هر گونه اختلاف درآمدی و شاید ضرورت وجود هرگونه رقابت اقتصادی بین مردمان نیز، از میان برداشته شود؛ اول باید نه تنها طبقات و اختلافات طبقاتی و نه تنها زمینه های مادی سربرآوردن دوباره طبقات و اختلافات طبقاتی که بیش از آن، زمینه های مادی فرارویی هرگونه اختلاف مردمان به صف کشی های دوست و دشمنانه فروخشکد. آری، برای داشتن دنیایی خالی از سیطره دولت، اول باید سیاست راه به تاریخ برد و معنی از دست دهد. تلاش اراده گرایانه برای خاموش کردن چراغ دولت، ضرورتا پایانی بر رنج و ادبار و غل و زنجیرهای اسارت و ازخود بیگانگی انسان نخواهد بود. با وجود زمینه های مادی فرارویی اختلافات مردمان به صف کشی های دوست و دشمنانه، وجود هر دولتی شاید بهتر از بی دولتی باشد.

 

مارکس و انگلس با بدست دادن تعریفی دقیق از کمونیسم، یعنی جامعه ای که هر کس به اندازه توانائیش کار می کند و به اندازه نیازش برداشت می کند، شاید بیش از هر کس دیگری بر نشانه های شرایط مادی لازم برای زوال دولت روشنی افکندند. حتی با الغاء تمام و کمال نظام طبقاتی نیز دنیای "فراوانی" - یعنی جایی که همه بتوانند فارغ از سهمشان در ساخت و پرداخت و رنگ آمیزی دنیا، بقدر نیاز از امکانات و تسهیلات جامعه بهره مند شوند شاید همچنان کمی دور دست باشد. این بدانمعناست که حتی برغم استقرار سوسیالیسم و حتی برغم مدخلیت گسترده، پرعمق و کار ساز مردمان در همه شئونات حیات اجتماعی، همین مردمان، ممکن است برای پیشرفت اقتصادی بیشتر و برای زندگی راحت تر بر آن شوند تا حدی از اختلاف درآمدی، حدی از رقابت (هر چند محدود و کنترل شده ) و حدی از نابرابری و جلوه های متلون آن را در سوسیالیسم خود ساخته خود، پذیرا شوند. این یعنی اینکه اکثریت مردمان خود به ماندگاری برخی چیزهایی که ممکن است به سر بر کشیدن احتمالی طبقات و همه تبعات متناظر با آن راه برد، تن سپارند و ماندگاری اشکالی از اختلافات را که بالقوه از ظرفیت فرارویی به صف بندیهای دوست و دشمنانه برخوردارند، مجازدارند. خوب برای مهار قدرت همه کسانی که بر بستر همه نابرابر یهای موجود، ممکن است منافع خود را در نابرابری بیشتر بجویند، آیا اکثریت افراد چنین جامعه فرضی، سبکبال و بی دغدغه به انحلال دولت و دست شستن از ابزارهای کنترلی خود ( ابزارهایی که در هر حال و در هر شکل نوعی از سلطه جویی و نوعی از سیادت طلبی را نمایندگی می کند ) اقدام خواهند ورزید؟ حتی اگر فرض کنیم اکثریت مردمان یک جامعه فرضی، چنین خام بر منافع خود برای مهار قدرت ورزی اقلیت برخوردار از زندگی بهتر چشم فرو بندند، آیا می توان تصور کرد که اقلیت برخوردار از امتیازات متعدد نیز در تلاش برای تثبیت و بهبود موقعیت خود، هیچگاه به ایجاد دستگاه دولتی نوینی وسوسه نخواهد شد؟

 

در یک نگاه عمیق، آشکار است که ضرورت وجودی دولت در عصر کنونی، حتی به وجود طبقات اجتماعی و حتی به وجود زمینه های مادی سر بر آوردن مجدد طبقات اجتماعی نیز محدود نیست. سوای صف کشی های دوست و دشمنانه ای که مستقیما به نابرابریهای طبقاتی منتج از نظام اجتماعی اقتصادی و نوع ساماندهی عرصه تولید و توزیع مربوط است و علت اصلی ایجاد و ماندگاری هر نوع دولتی را توضیح می دهد، ضرورت وجودی دولت ملت های مدرن متاثر از شرایط خود ویژه هر جامعه، به وجود صف کشی های دوست و دشمنانه مهم دیگری نیز اتکاء دارد. جدای از برخی صف کشی های دوست و دشمنانه مبتنی بر اختلافاتی از نوع اختلافات نژادی، قومی و مذهبی - که از ریشه های عمیقی در جوامع کنونی برخوردارند و وجود آنها با برافکندن نظام طبقاتی نیز ضرورتا بسرعت زوال تجربه نخواهد کرد - برخی از صف کشی های دوست و دشمنانه نوظهور، همچون اختلاف مردم بومی هر کشور و هر اقلیم با موج مهاجرین تازه وارد نیز به روشنی به اهمیت چنین صف کشی های دوست و دشمنانه ای در تغذیه ریشه های قطور ماندگاری دولت ملت ها روشنی می افکند. برای درک پیچیده گی های عروج به "عصر فراوانی" و ایجاد زمینه های مادی پژمردگی دولت، فقط کافیست بدانیم که سوای الغاء نظام طبقاتی و رشد تکنولوژیک و اقتصادی بیشتر، به عوامل با اهمیت دیگری نیز نیاز است که شاید یکی از آنها، از میان برداشتن ریشه های همین صف کشی دوست و دشمنانه بین مردم بومی و طیف مهاجرین نوین در هر اقلیم باشد. امری که اگر خام اندیش نباشیم، حتی در پیشرفته ترین کشورهای جهان و حتی بفرض استقرار سوسیالیسم در آنها نیز، بسادگی به کف نخواهد آمد.

 

تلاش من برای نشان دادن نارسایی و نادرستی تعریف رفیق وثیق از سیاست، بیش از هر چیز از تاثیر بلاواسطه چنین نگاهی به سیاست در ترسیم مولفه های هویتی دمکراسی مشارکتی و حزب سیاسی سازگار با الزامات مبارزه برای ایجاد چنین شکلی از ساختار سیاسی ناشی می شود. امری که به بخشی مهم از شاکله هویتی چپ رادیکال نوین یا "چپ رهایی خواه" تعین می بخشد. تعریف رفیق از سیاست بی تردید به درک ویژه ای از دمکراسی مشارکتی و به نظرگاه معینی در رابطه با حزب سیاسی راه خواهد برد. با حرکت از تعریف رفیق وثیق از سیاست، دمکراسی مشارکتی، بمثابه نظامی که حقیقتا به "مداخله و مشارکت مستقیم و بی واسطه‌ی مردمان بسیارگونه در امور" جامه عمل خواهد پوشاند، کم و بیش با شکلی از "نا دولت" تداعی خواهد شد. چنین تعریفی از سیاست همچنین می تواند ضرورت وجود یک حزب سیاسی برای ایفاء نقش تعیین کننده در رهبری مبارزات کارگران و زحمتکشان بسوی ایجاد دولت نوع شورایی و بسوی گذر از دوره انتقال سوسیالیسم به کمونیسم را ( و این دوره ای نه چندان کوتاه خواهد بود)، به جد مورد سوال قرار دهد.

 

این درحالیستکه با درک سیاست بمثابه نوعی قدرت ورزی معطوف به صف کشی های دوست و دشمنانه و معطوف به سلطه جویی و سیادت طلبی، مولفه های هویت بخش دمکراسی مشارکتی و حزب سازگار با چنین ساختار سیاسی، در هیئتی بسیار متفاوت ظاهر خواهد شد. با چنین نگاهی به سیاست، سازگاری خود ویژه دمکراسی مشارکتی برای درهم کوفتن پایه های نظام سرمایه داری و استقرار نظام سوسیالیستی و ظرفیت بی بدیل آن برای عمومی سازی تجربه قدرت سیاسی، برای بسط کیفی پهنه تجربه آزادی ، برای کاربست وسیعترین ساز و کارهای دمکراتیک در جهت مهار و تحدید قدرت ورزی نابرابر نخبگان و برای هموار کردن هر چه بیشتر راه رسیدن به دروازه های کمونیسم، ذره ای این حقیقت را که در مرکز این ساختار سیاسی نوین، شکلی از دولت قرار خواهد داشت، مورد تردید قرار نخواهد داد. با چنین درکی از سیاست، در عین حال می توان تصور کرد که حتی با از بین رفتن طبقات نیز دفاع سازمانیافته از همه کسانی که تعمیق بیشتر ارزشهای دمکراتیک و برابر طلبانه سوسیالیستی در راستای گذر به کمونیسم را مطابق منافع خود می یابند ( چه این دفاع سازمانیافته را در قالب مقابله با همه کسانی ببینیم که ممکن است بالفعل و بالقوه منافع خود را در تلاش برای برگشت به نابرابریهای گذشته بیابند، و چه در قالب مقابله با فرارویی بسیاری از خرد و کلان اختلافات مردمان به صف کشی های دوست و دشمنانه و مقابله با خطر به حاشیه رفتن تضادهای اصلی در مسیر گذر از سوسیالیسم به کمونیسم ) هنوز ضرورتی غیر قابل چشم پوشی خواهد بود. من توضیح بیشتراین موارد را در بخش بعدی این مقاله پی خواهم گرفت.

 

ismailsepehr@yahoo.com