یونان : نه " سازش محترمانه" و نه " گسست اتفاقی" ( قسمت سوم و چهارم )

استاماتیس کاراجیانوپولوس ، عضو کمیته مرکزی سیریزا از گرایش کمونیستی

برگردان : پروین اشرفی

قسمت سوم : امتیاز به سیریزا یا "خروج" یونان از منطقه یورو؟ طلبکاران از کدامیک بیشتر میترسند؟

ایده اصلی ای که با دفاع از تاکتیک های مذاکره رهبری سیریزا همراه بود و هنوز هم هست، این باور است که آلمان و "شرکای" دیگر، مثلا طلبکاران، از تأثیر "خروج" یونان از منطقه یورو می ترسند. گرایش کمونیستی هرگز درستی این مشاهدات ابتدایی را انکار نکرده است. بعلاوه، این امر دلیل اصلی ای بود که منجر شد به اینکه 5 سال پیش یونان بزرگترین دریافت کننده "بسته" وامی باشد که اصلا به یک کشور در تاریخ مدرن اعطا شد.

در واقع ورشکستگی یونان و خروج آن از یورو، ماجراجویی غیر قابل پیش بینی ای برای اقتصاد اروپا و اقتصاد جهانی خواهد بود. این امر "فشار" بسیاری بر ارزش یورو و نرخ وام کشورهای منطقه یورو میگذارد و امواج عدم اطمینان را به سرتاسر قاره می فرستد. تلاش برای تعیین کیفیت این تأثیرات، بخاطر طبیعت پر هرج و مرج اقتصاد جهانی شده سرمایه داری، هرگز نمیتواند دقیق باشد.

اما رهبری سیریزا همیشه برآورد کرده است و هنوز هم برآورد می کند که تمایل به اجتناب از "خروج" از منطقه یورو، حتی در ماه گذشته، قادر است آلمان و دیگر طلبکاران را به تحمل حداقل بخشا تحقق برنامه انتخاباتی سریزا وادار کند. اشتباه نگرشی در مورد "مذاکرات"، در همینجا نهفته است. مسئله در اینجا ورای حوزه محدود محاسبات اقتصادی و محدوده قلمرو سیاسی است. در تحلیل نهایی، رابطه نیروهای طبقاتی در سطح اروپا و در سطح جهانی، امری است که تعیین کننده می باشد. با توجه به این امر، "خروج" از منطقه یورو ، از منظر طلبکاران بدتر از دادن امتیازات قابل توجه به دولتی که توسط حزب چپ رهبری میشود، نخواهد بود.

چرا این طور است ؟ اگرچه "خروج" از منطقه یورو تهدیدی است به ثبات اقتصاد جهانی، اما توافق بین دولت جدید یونان و طلبکاران بر اساس رها ساختن ریاضت کشی، سبب تعدادی از عوارض جانبی منفی نیز برای طلبکاران میشود. بعنوان مثال پیروزیهای مذاکره سیریزا میتواند منجر به تقویت احزاب سیاسی اروپا و جنبش هایی بشود که سیاست های بورژوازی غالب را به چالش میکشند، مثلا پودوموس. ایده ای که در اذهان طبقه کارگر اروپا کاشته خواهد شد را میتوان اینگونه بیان داشت : "حالا که طبقه خاکم آلمان در مقابل مطالبات طبقه کارگر یونان و سیریزا عقب نشینی می کند، چرا ما نباید همان سیاست را دنبال کنیم؟"

همچنین شایان ذکر است که احتمال رشد برخی از این افکار در ذهن کارگران آلمان، دغدغه بورژوازی آلمان نیز میباشد. ما نباید فراموش کنیم که اساس اقتدار سرمایه آلمان در اروپا، توانایی این کشور در فشار بر روی کارگران آلمان است. این اقتدار، با استفاده از این امر که کارگران در اروپای جنوبی در شرایط بدتری زندگی می کنند، به شکل فشار در پذیرش ریاضت کشی دائمی تحمیل میشود. اگر بورژوازی آلمان به "ارگ ریاضت اروپا" امتیازاتی بدهد، آنگاه بزودی با مبارزات توده ای برعلیه سیاست های تحمیل شده در درون خود آلمان هم روبرو خواهد شد.

امتیازات اعطاء شده به دولت یونان برای جلوگیری از "خروج" بیمناک از منطقه یورو، به چیز خطرناکتری برای بورژوازی اروپا منتهی خواهد شد. این امر میتواند تعادل نیروهای طبقاتی در سرتاسر اروپا را تغییر دهد و وضعیت احزاب چپ را در همه کشورهای اروپا تقویت نماید. این تهدید مشترک به طبقه حاکمه در هر یک از این کشورها، دفاع دیگر "شرکای" بورژوازی اروپا (اولاند- فرانسه، رنزی - ایتالیا، راجوی - اسپانیا و غیره) از مطالبات آلمان از دولت یونان را توضیح میدهد.

بعلاوه، امتیازات به دولت سیریزا، پیامدهای مهمی برای موازنه قدرت در میان گروه های متنوع بورژوازی کشورهای اروپا خواهد داشت. آنگاه دولت های بورژوازی جنوب اروپا از ترس ظهور چپ در کشورهای خود، و برای حفظ موقعیت خود در قدرت، سهولت عمومی شرایط مالی را از آلمان مطالبه خواهند کرد. این امر باعث اغتشاش در روابط میان اعضاء اتحادیه اروپا و منطقه اروپا گشته و اثرات جدی بر انسجام طبقه حاکم خواهد داشت.

بنابراین هزینه سیاسی هر گونه امتیاز مهم به دولت یونان، بسیار بیشتر از هزینه "خروج" از منطقه یورو خواهد بود. اما صرفنظر از هزینه سیاسی، طلبکاران بناچار یک فاکتور دیگر را هم به حساب خواهند آورد که بیشتر استراتژیست های سرمایه بر آن اشاره داشته و به نظر میرسد در مورد آن متقاعد هستند. این واقعیت دارد که "خروج" امروز ، بیشتر از سال 2010 کنترل شده است. درواقع هرکسی میتواند بفهمد که خطر بدهی یونان هنگامیکه بطور آنارشیستی ای بین تعداد بسیاری از بانک های خصوصی مختلف توزیع بشود، بسیار بالاتر است از حال حاضر که بدهی یونان در یک ائتلاف از کشورها متمرکز شده است.

توانایی موقت حفظ نرخ پائین بهره برای همه کشورهای منطقه یورو که در بدهکاری عمیقی فرو رفته اند نیز اهمیت دارد. این توانایی موقت، حاصل برنامه "سهولت کمیتی" می باشد که توسط بانک مرکزی اروپا به اجرا درآمد. تصمیم بر حذف یونان از این برنامه، جدا از اینکه بعنوان ابزار فشار بر روی دولت بی انظباط جدید عمل می کند، ابزار پیشگیری ای نیز میباشد برای دور کردن بقیه کشورهای منطقه اروپا از اثرات یک "خروج" بالقوه از منطقه یورو.

بخاطر همه این فاکتورهاست که دستیابی به امتیازات، بر اساس استراتژی مفروض ترس بورژوازی از "خروج"، نمیتواند به هیچ پیروزی مهمی برای طبقه کارگر یونان منجر شود. بنابراین چه چیزی از "مذاکره" باقی میماند در حالیکه استراتژی مرکزی در حال فروپاشی است؟ اهداف اصلی بیان شده سیریزا، یعنی لغو ریاضت کشی و تفاهم نامه، شقه شقه کردن جبهه طلبکاران، و تغییر توازن سرسخت کنونی نیروها برعلیه مردم کارگر یونان، با هیچ مذاکره ای هرگز به دست نمیآیند. تنها راه تحقق این اهداف، از طریق اجرای سیاست طبقاطی انترناسیونالیستی و سوسیالیستی می باشد.

 

گزینه مقابل "مذاکره" چیست؟

این امر در عمل به چه معناست؟ سوسیال دموکرات های تأیید نشده رهبری سیریزا به ما اتهام "شعارهای چپ توخالی" میزنند. برای همه سوسیال دموکرات های آگاه، هر چیزی که مارکسیسم واقعی را تداعی کند، اولترا چپ جار زده میشود، امری که ظاهرا مارکس و لنین را بزرگترین اولترا چپ در تاریخ مینماید....

البته چنانچه درخواست یک سیاست طبقاتی انترناسیونالیستی و سوسیالیستی فقط به مثابه یک جمله ساده باقی بماند، در واقع یک شعار توخالی است. گرایش کمونیستی، این سیاست آلترناتیو در برنامه را که قبل از انتخابات به کمیته مرکزی سیریزا تحویل داد، در جزئیات خود توضیح داده است. در اینجا ما خود را به یک جمعبندی از پایه ای ترین نکات در مقایسه با سیاست دولت محدود می کنیم.

در 25 ژانویه طبقه کارگر سیریزا را به منظور برپایی دولت خود انتخاب کرد، دولتی که همه اقدامات تحمیلی سال های گذشته توسط طلبکاران با همکاری سرمایه داران یونان را لغو نماید. اما رهبری یونان، اگر چه در گذشته در مورد نیاز به یک "دولت طبقاتی به نفع استثمارشوندگان" سخن گفته بود، از برپایی چنین دولتی خودداری کرد. خود رفیق تسیپراس در اولین بیانیه ها پس از پیروزی 25 ژانویه شروع کرد به صحبت در مورد یک "دولت همه یونانیان" و "یک دولت نجات اجتماعی". امری که به روشنی نشان میدهد که رهبری آشکارا میخواهد دولت جدید را با منطق بورژوایی همکاری طبقاتی ایجاد نماید.

دو المنت کلیدی وجود داشت که ماهیت بورژوایی دولت جدید را از همان آغاز نشان داد. یکم، ایجاد دولت ائتلافی با حزب ارتجاعی بورژوایی ANEL. دوم، بیانیه های برنامه ای دولت که به مثابه یک هدف سیاسی مدیریت مترقی "وطن پرست" آن قد علم کرد. اگرچه این برنامه ها بسیار رادیکال تر از سیاست های دولت پیش رو بود، نه اینکه استقرار بورژوازی را به چالش بگیرد.

از منظر طبقه کارگر چه آلترناتیوی در مقابل همه این گزینه ها وجود داشت؟ رهبری سیریزا باید تعهد طبقاتی ای را که در 25 ژانویه بردوش گرفته بود، دنبال می کرد و یک دولت طبقاتی چپ را تشکیل میداد. باید به جای اعلام سیاست محدود به مقابله با فساد و مدیریت منصفانه در چارچوب استقرار بورژوازی، برنامه ای را ارائه میکرد برای انتقال قدرت اقتصادی و سیاسی از دست های بووژوازی به دستهای مردم کارگر.

این ایده ها توسط حامیان رهبری سیریزا به مثابه "اتوپی تاریخ مصرف گذشته" رد خواهد شد. این ها همان مردمی هستند که با اصرار در رفتار حمایتی خود، به این بهانه استناد می کنند: "متأسفانه ما فقط دولت را به دست آورده ایم، اما قدرت نداریم!" البته که هیچ کارگری نمیتواند این مردم را جدی بگیرد.

از همان لحظه اول اعلام ائتلاف دولتی با یونانیان مستقل - ANEL ، گرایش کمونیستی تأکید کرد که همکاری با یک حزب بورژوایی، یک تأیید رسمی است بر قصد دست نبردن به قدرت بورژوازی و همزمان مانعی را در مقابل هر احتمال تغییر رادیکال آینده در سیاست دولت بوجود می آورد. به جای این همکاری مضر، رهبری می بایست همه امکانات شکل گیری یک ائتلاف چپ طبقه کارگر با حزب کمونیست را بکار میگرفت یا حداقل در صدد جذب توافق آنها در رأی به مهم ترین رفورم های برنامه تسالونیکی برمیآمد. اگر رهبری حزب کمونیست از این امر خودداری میکرد، آنوقت سیریرا با پیگیری یک سیاست اصولی که بسادگی از سوی کارگران درک میگردید، میتوانست از آنها بخواهد که یک بار دیگر به پای صندوق ها بروند تا به او در تشکیل یک دولت اکثریت ، بدون نمایندگان سیاسی سرمایه ، کمک نمایند.

تعویض سیاست های طبقاتی لازم با سیاست های "ملی"، بطور مثال با سیاست های بورژوایی، دولت را به وضعیتی در کشور و در خارج از کشور هدایت کرد که نه برپایه آنچه که برای منافع طبقه کارگر ضروری بود، بلکه برای حفاظت از ثبات سرمایه داری یونان شکل گرفته بود.

در خود کشور، دولت همه رفورمهای برنامه پیش از انتخابات خود را بطور نامحدودی به تعویق انداخت، رفورم هایی که از سوی بورژوازی مالی و خارجی مورد مخالفت قرار گرفت در حالیکه رهبری، به حزب و نیروهای آن در جنبش کارگری، تا حد فلجی کامل فشار می آورد. آنها با این انتخاب های سیاسی، به توسعه یک روحیه منفعل در میان توده ها کمک نمودند. به همین جهت، واقعا عصبانی کننده است که بشنویم حامیان رهبری تلاش دارند امتیازات و مصالحه کنونی دولت را بر این مبنا که "مردم روحیه مبارزه ندارند" توضیح دهند.

در خارج از کشور، پذیرش نیاز به حفظ ثبات شکننده سرمایه داری یونان، به امضاء قرارداد 20 فوریه با طلبکاران منجر گردیده است. این امر در واقع یک تعهد تحقیرآمیز به رها کردن برنامه های پیش از انتخابات و بدون هیچ بازدهی مالی بود. همزمان با این امر که دولت در تلاش جذب این و یا آن "شریک" یا "متحد" بورژوا به مثابه نماینده بورژوازی "جمهوری یونان" بود، هیچ تلاشی در جهت پیوستن به اقدام مشترک جنبش های کارگری و چپ کشورهای منطقه یورو و اتحادیه اروپا، ننمود. این سیاست خارجی بورژوا- وطن پرستانه دولت، به تنهایی مسئول وضعیت فعلی انزوای کامل بین المللی می باشد. رهبرانی که مدتی پیش به "تعصب طبقاتی" و بین المللی قسم خوردند، امروز مانند سیاستمداران بورژوای وطن پرست صحبت کرده و عمل مینمایند. این رهبران نه میتوانند از اعتماد بورژوازی اروپا لذت ببرند و نه البته از اعتماد طبقه کارگر اروپا.

به جای به تعویق انداختن نامحدود اجرای برنامه تسالونیکی، دولت نه تنها باید پیاده کردن آن را آغاز میکرد، بلکه باید به تکمیل آن ، از طریق رفورم های رادیکال ضروری اقدام مینمود. رفورم هایی که دقیقا برای بهبود زندگی توده های کارگر و آزاد کردن آنها از باج خواهی طلبکاران مورد نیاز بودند. ریشه کن کردن بدهی غول پیکر که به مثابه انگلی در رابطه با درآمد کشور عمل کرده و به برنامه های ریاضت کشی یکی پس از دیگری منجر میشود، اجتماعی کردن سیستم بانکی و ابزار اولیه تولید و توزیع، زیرساخت، منابع معدنی ، شبکه حمل و نقل ، اجازه به نقشه های اقتصادی به نفع مردم، گسترش کنترل کارگری در اقتصاد و دولت به مثابه سپری در مقابل فساد و سوء مدیریت. همه اینها فاکتورهای کلیدی سیاستی است که در عمل لغو ریاضت کشی و تفاهم نامه را متحقق خواهد ساخت. همزمان با آن ، این چنین سیاستی کارگران جوانان را نیز بیدار و بسیج مینماید. کارگران جوانی که به جای نقش کنونی تماشاگر منفعل در "گروه اروپا"، نقش ضامن های قدرتمند اجرای موفقیت آمیز سیاست های دولت را بازی خواهند کرد.

اجرای چنین سیاستی در یونان، تأثیر عظیمی در خارج از کشور خواهد داشت و انزوای سیاسی بین المللی را که طلبکاران تلاش میکنند بر یونان تحمیل نمایند، به شکست میکشاند. برنامه دولت به یک سرمشق برای کارگرانی تبدیل میشود که توسط همان سیاست های وحشیانه سرمایه داری، نه فقط در اروپا بلکه در سرتاسر دنیا به ستوه آمده اند. این بهترین سلاح برعلیه فشار طلبکاران خواهد بود. طلبکارانی که به جای محاصره قدرتمندانه یونان، توسط جنبش کارگری و جوانان در کشورهای خود، به محاصره در خواهند آمد. این محاصره میتوانست توسط رهبری سیریزا بیشتر تقویت شود اگر چنانچه با یک فراخوان روشن و دقیق برای مبارزات بین المللی جهت سرنگونی سرمایه داری و ریاضت کشی سرتاسر اروپا، و همچنین با سازماندهی کنفرانس های مربوطه در سطح اروپا و سطح بین المللی، همراه می بود.

 

اساس شبه واقع گرایی سازش

چرا رهبری سیریزا به سوی این سیاست ضروری کشیده نمیشود و یا در واقع به نظر میرسد که تمایلی به کشیده شدن به سمت آن ندارد. در عوض بر پیگیری یک "سازش محترمانه" از طریق مذاکره اصرار دارد؟ این سئوال فقط از طریق عدم شجاعت رهبری سیریزا و یا ترس آنها از مسئولیت درگیرشدن با سرمایه داری، توضیح داده نمیشود. این ویژگیهای روانی و اخلاقی، نه علت، بلکه حاصل دو نگرش عمیقا ریشه دار سیاسی رهبری می باشد: از یکسو فقدان کامل اعتماد به نقش تاریخی طبقه کارگر، و از سوی دیگر اعتماد مفرط به پتانسیل غیر موجود سرمایه داری در تبدیل خود به یک سیستم مترقی و دموکراتیک.

بحران عمیق با ریاضت کشی ظالمانه آن و تفاهم نامه ای که با آن همراه است، باید حداقل این اعتماد دوم به نوعی کشنده را، مدتها پیش تکان میداد. آنچه که مانع این چنین رشدی از آگاهی سیاسی گردید، قرار گرفتن ناگهانی رهبری سیریزا در پست های مختلف دولت بورژوایی بود.

سیریزا، که خود نتیجه نیاز نمایندگی سیاسی طبقه کارگر بود، خیلی سریع به بالای نظرسنجی جست. تمام روحیه بازتاب نظری واقعی در تجربه بحران و مبارزه طبقاتی، خیلی زودهنگام تحت الشعاع نیاز به "آماده سازی" جهت مدیریت دولت بورژوایی قرار گرفت. رهبران شروع کردند به اندیشیدن مانند وزرای بالقوه، نمایندگان مجلس، مقامات ارشد دولتی، شهرداران و غیره. تمایل درونی به کاریریسم، با هجوم سیاستمدارنی که مستقیما در مدیریت بورژوازی تجربه داشتند به موقعیت عالی حزب، تقویت گردید. این سیاستمداران با تجربه که مقصدشان مواضع دولتی بود، عموما از سوی حزب پاسوک و بخش وسیعی از روشنفکران بورژوا و خورده بورژوا می آیند.

ارتقاء سیریزا به دولت، این فرایندهای انحطاط سیاسی را منطقا تقویت بخشید، در حالیکه سطح حمایت زودگذر رشد یافته از دولت در نظرسنجی، این دید راحت اما کوته بینانه را در رهبری برانگیخت که مردم از ترک سیاست های رادیکال چپ پشتیبانی نمودند.

بنابراین، جستجوی "واقع گرایانه" یک سازش در بخشی از رهبری بهیچ وجه بی ضرر نیست. کارگران، جوانان و هر فرد عضو یا حامی سیریزا، به هر دلیلی به این "رئالیسم" بدگمان هستند. این "رئالیسم" واقعیت زندگی و نیازهای آنها را بازتاب نمیدهد، اما کوته نظری سیاسی، انگیزه ها و ترس های اعضاء ارشدی از حزب را منعکس میکند که به سرعت جذب روح و اثراتی میگردد که با مدیریت دولت بورژوایی همراه است.

 

قسمت چهارم

اختراع اصطلاح "سازش محترمانه"

در تلاش برای توجیه رهاکردن تعهدات پیش از انتخابات در تحت بهانه جستجوی مصالحه با طلبکاران، دولت و رهبری سیریزا اصطلاح "سازش محترمانه" را اختراع کردند.

بنا بر این نظریه، وظیفه ای که مردم یونان در انتخابات 25 ژانویه بر عهده سیریزا گذاشت، گسست کامل از باصطلاح "شرکا" نبوده است، بلکه ترجیحا یک "سازش محترمانه" با آنها بود. اما اگر از میلیونها یونانی که سیریزا را انتخاب کردند پرسیده شود که چه شعاری آنها از کمپین انتخاباتی بخاطر می آورند، هیچیک از آنها اصطلاح "سازش محترمانه" را بیاد نخواهند آورد، بلکه مطمئنا بیشتر آنها این شعار را بخاطر خواهند آورد : "تروئیکا را بیرون کنید"، "تفاهم نامه را از بین ببرید"، "برعلیه ریاضت کشی بجنگید"!

همانگونه که قبلا توضیح داده شد، رهبری خود را بر یک فرضیه کاذب مستقر کرده است: و آن اینکه برنامه سیاسی ای که همه این شعارها آن را به نمایش گذاشتند، میتواند از طریق مذاکرات و نتیجتا یک سازش متحقق گردد. وظیفه ای که در 25 ژانویه با انتخاب توده ای سیریزا بعهده آن گذاشته شد، در درجه اول اجرای برنامه آن بود ، و نه روش هایی که آنها توسط آن قصد تحقق آن برنامه را دارند. رهبری وانمود میکند که این را درک نمینماید، و پیشنهاد میکند که مردم به روش ها رأی داده اند و نه به مقصود. بدین طریق آنها تعهد به مردم را کاملا وارونه جلوه میدهند.

درک این امر آسان است که چرا رهبری به نیرنگ های سیاسی روی می آورد. اگر قرار بود آنها بپذیرند که وظیفه آنها تحقق برنامه سیاسی شان بود و نه روش هایی که توسط آن قول انجام برنامه را دادند، باید نیاز به ترک فوری این روش ها را هم بپذیرند. بنابراین، آنها باید قبول کنند که ریاضت کشی و تفاهم نامه نمیتواند از طریق مذاکرات و رضایت "شرکا" لغو گردد، بلکه تنها از طریق انجام اقدامات یک طرفه رادیکال ممکن است. این امر یعنی پذیرش آشکار قصور از خطوط سیاسی مرکزی حزب.

تا چه حد امکان "سازش محترمانه" وجود دارد؟ با توجه به نگرش طلبکاران، هیچ سازشی بین آنها و منافع طبقه کارگر و فقیرترین لایه های جامعه نمیتواند وجود داشته باشد. "سازشی" که بتواند با طلبکاران متحقق گردد، با تعهدات انتخابات ناسازگار است و به معنای ادامه ریاضت کشی و امضاء تفاهم نامه جدید می باشد. این امر با یک سازش "محترمانه" بسیار فاصله دارد. عمیقا سازش غیر محترمانه می باشد، همان چیزی که توده ها به آن در انتخابات رأی ندادند.

برخلاف رأی دهندگانی که سیریزا را به قدرت رساندند، بورژوازی یونانی اما برای اینکه آنرا مداوما "سازش محترمانه" بخواند، دلایلی دارد. این چند روز اخیر، تمام رسانه های متعلق به بخش خصوصی دائما از دولت می خواهند و از خود نخست وزیر که هرچه زودتر به سوی باصطلاح "سازش محترمانه" حرکت کند. هیچ چیزی نمیتواند ما را بیشتر از این در مورد "احترام" این سازش متقاعد نماید، مگر اینکه ببینیم چه کسی از آن به شدت دفاع می کند.

 

بدون مذاکره؟ هیچ سازشی؟

مدافعان رهبری در تلاش برای بی اعتبار ساختن انتقادات ما از مذاکره، گرایش ما را به مثابه گرایشی که مذاکرات و سازش ها را نمی پذیرد فقط بخاطر اینکه از آنها امتناع کند، معرفی مینمایند. بدیهی است که این فقط یک کاریکاتوری از موضع ماست.

کمونیست ها اصولا هرگز برعلیه مذاکرات و سازش ها نبوده اند. مبارزه برعلیه ستم بر توده های کارگر توسط طلبکاران، یک مبارزه طبقاتی است. و در تاریخ مبارزه طبقاتی، اغلب انواع سازش ضرورت می یابد. دردناکترین مصالحه در مبارزه طبقاتی آن سازشی است که حاصل شکست در نبردهای بزرگ است. این مصالحه ها، بازتاب توازن نیروها در یک لحظه معین بوده و رسمیت بخشیدن به آن از سوی طرف بازنده است. این مصالحه ها به منظور حفظ برخی از نیروهای دست نخورده و جنگجو ، اجتناب ناپذیر می باشد.

بدترین مصالحه ها در مبارزه آنهایی هستند که جایگزین یک نبرد میشوند نبردی که اگر با استراتژی و تاکتیک های درست پیش برود، میتواند به پیروزی منجر گردد. این همان سازش هایی هستند که کمونیست ها اصولا با آن مخالفت میورزند. سازش هایی که روحیه مبارزاتی استثمارشوندگان را درهم می شکند، اعتماد آنها به قدرت خود را متزلزل مینماید، و توده ها را به سوی انفعال سوق میدهد.

این نوع سازش زیان آور، همین باصطلاح "سازش محترمانه" با طلبکاران است که توسط دولت دنبال شد. به این سازش، حتی بدون کوچکترین نبردی که بسیج توده ها را درگیر کند، مبادرت ورزیده شد. به دنبال هیچ مذاکره واقعی، صورت گرفته است و به نظر میرسد شامل رهاکردن برنامه انتخاباتی و به صلح رسیدن با طلبکاران، طبقه حاکم و سیاست های آن خواهد شد.

آیا امروز هیچ مذاکره و مصالحه ای وجود دارد که از سوی کمونیست ها بتواند پذیرفته شود؟ پاسخ ما قطعا آری است. اما به شرطی که شما به نبردی که خود توده ها را درگیر میکند دست زده باشید، یعنی توده هایی که از همه بیشتر از آن تأثیر خواهند گرفت. و به شرط اینکه از نقشه ای برای پیروزی استفاده کنید که مورد بحث توده ها قرار گرفته و آنها بر روی آن تصمیم گرفته باشند. وقتی این نبرد صورت گرفت و تمام شد، آنوقت ممکن است زمانی برسد برای مذاکره و مصالحه ، امری که بازتاب توازن قدرت جدیدی است که پس از نبرد پدید آمده است.

در عوض سازش بدون یک نبرد، که شکست و توازن منفی نیروهای سال های گذشته را انعکاس میدهد، و به جای سازش تحقیرآمیز، کمونیست ها سازماندهی یک نبرد واقعی را پیشنهاد میدهند. سلاح اصلی آن، سیاست طبقاتی، بین المللی و سوسیالیستی بسیج جنبش کارگری در یونان و اروپا می باشد. ما اعتماد تزلزل ناپذیری به توانایی نبرد طبقه کارگر داریم و متقاعد هستیم که این نبرد به پیروزی میرسد. هر مذاکره و مصالحه ای که ممکن است به دنبال این نبرد بیاید، انقیاد و تحقیر را تلقی نخواهد کرد، بلکه به معنای آتش بس موقتی بر پایه یک توازن مطلوب نیروها با نهادهایی است که دیگر هیچ سلطه ای بر خود کشور ندارند.

 

هئیت نمایندگان، دیپلماسی محرمانه و "نهادها"

مشکل عمده، همانگونه که در جزئیات توضیح داده شد، منطق خود مذاکره است به مثابه جایگزینی برای نبرد لازم. با این حال سرشت زیان آور سیاست رهبری سیریزا، در روشی که دولت مذاکرات را به پیش برد، آشکار شده است.

مذاکره فرایندی است از تلاش برای حل مشکلات بنیادی توده ها از طریق نمایندگی کردن آنها توسط گروهی از سیاستمداران و تکنوکرات ها. در مراحل اولیه مذاکرات، دولت از مذاکره بر روی تعهدات کمپین انتخاباتی خود اجتناب ورزید، و بدین وسیله یک طرز برخورد عموما با کرامت و مبارز را حفظ نمود. در نتیجه، توده ها تمایل خود را به این نشان دادند که با تظاهرات در شهرهای بزرگ کشور و همچنین خارج از کشور، از تلاش های دولت بطور فعالانه ای حمایت نمایند. با این حال، دولت و رهبری با نگرش خود نشان دادند که توده ها هیچ نقش مستقلی در بازی مذاکره "میلیتانت" آنها نداشته اند.

آنها تلاشی برای تقویت و یا گسترش جنبش نکردند، اما با قرارداد 20 فوریه، معترضین ناامید را به خانه ها فرستادند. آنها از پاسخ به پیام های اصلی معترضان خودداری کردند، پیام این بود که یک اینچ هم در مقابل خواسته های طلبکاران عقب نشینی نکنید. سخنان آتشین رهبری حزب برعلیه "منطق هیئت نمایندگان" هنوز در گوش های اعضاء سیریزا انعکاس دارد. همان کسانی که به قدرت رسیدند، بر اینکه باید برای خود استثنایی قائل شوند، اصرار ورزیدند.

تحریک آمیز ترین عنصر از عناصر "مذاکره"، دست زدن به دیپلماسی محرمانه است. هیچ کسی باخبر نمیشود که چه چیزی مورد بحث قرار میگیرد، نه در میان آنهایی که باصطلاح گروه های فنی خوانده میشوند و نه در نشست های صرفا سیاسی. یکی از نمونه های افراطی این امر، ملاقات اخیر نخست وزیر با مرکل بود که بعد از آن الکسیس تسیپراس در رابطه با مقاد مورد بحث این ملاقات گفت که آنها هر دو موظف به حفط امر"محرمانه" هستند.

هنگامیکه نمایندگان واقعی مردم کارگر بر روی سرنوشت مردمی که آنها را نمایندگی مینمایند، با دشمنان طبقاتی مذاکره می کنند، وظیفه اولیه آنها این است که طبقه کارگر را در هر قدم باخبر نموده، نظر آنها را به حساب بیاورند و صورت جلسه نشست ها و گفتگوهای پیشین را در دسترس آنها قرار دهند. حزب باید نقش رهبری در این فرایند را داشته باشد، لازم است بطور مرتب بحث نموده و در اصلاح اشتباهات دخالت کند، حدود مذاکرات و "خطوط قرمز" را تعیین نماید.

حزب بلشویک به رهبری لنین و تروتسکی، انقلابی ترین حزب در تاریخ بود و یک مدل بسیار عالی است. در دوره مذاکرات صلح با آلمان در پایان جنگ جهانی اول، حزب و شوراها مرتبا از تاکتیک های مذاکره باخبر گشته ، از اوضاع روز مطلع بوده و آنها را مورد بحث قرار میداد. حتی در درون حزب، در چارچوب این بحث، دسته بندی های مختلفی بر سر اینکه آیا قرارداد را امضا کنند یا نه، شکل گرفت.

مدافعین تیم رهبری خواهند گفت "البته به سیریزا نیر اطلاع داده میشود" و منظورشان هم دبیرخانه سیاسی است. اما حتی همین قدر درگیرشدن حداقلی بدنه حزب در مذاکرات، فقط بروشنی شامل یک به روزرسانی در مورد وضعیت است، بدون هیچ گونه دخالت در خود مذاکره.

و بالاخره، یک برآمد مهم سیاسی نیز وجود دارد که از چگونگی برخورد به این طلبکاران کلاش وحشی و ادعاهایشان ناشی میشود. آن روحیه ای که رهبری سیریزا و دولت به این مسئله برخورد می کنند، اگرچه فاکتور تعیین کننده ای نیست، اما مشروعیت طلبکاران را تقویت میکند. وسواس اینکه به تروئیکا نام تازه "نهادها" داده شود، تملق عمومی از کار "دکتر" شویبل در مورد "ایده اروپا" و تمجید از "تحمل" مفروض خانم مرکل و "نیت صادقانه" او برای رسیدن به یک توافق ، در میان طبقه کارگر سردرگمی ایجاد می کند و همزمان آنها را به روحیه چاپلوسانه و ریاکارانه دیپلماسی بورژوایی عادت میدهد.

 

طبقه حاکم: موضع آن نسبت به سیریزا و "محبت" آن به تخست وزیر

"کی قادر است آنها را متوقف نماید؟ {لابی دراخما} البته که آقای تسیپراس با سرمایه سیاسی ای که در اختیار دارد. این امر بهرحال اعصاب قوی و جرئت می طلبد. و مهمتر از همه مستلزم این است که او تجارب خود را، ساخت ایدئولوژیک و غنای دهه ها پیوستگی رفیقانه را به کناری بگذارد. به عبارت دیگر او باید سوگند نخست وزیری خود را برتر از سوگند یادبود کساریانی بداند (اشاره است به سفر تسیپراس پس از پیروزی انتخاباتی خود به کساریانی، آتن، به مناسبت سالگرد جنگ جهانی دوم و یادبود پارتیزان های مقاومت یونان) این ها معضلات ژرف شخصی ای هستند که شامل آینده کلیه مردم میگردد." (الکسیس پاپاهیلاس، کاتی مرینی، 26 آوریل 2015)

علیرغم تمام صحبت های بی معنا در مورد یک توطئه از پیش برنامه ریزی شده "وقفه چپ"، بورژوازی یونان قطعا مایل نبود قدرت گیری سیریزا را در چنین مرحله بسیار مهم از بحران سرمایه داری یونان ببیند. چرخش به راست رهبری حزب و اطمینان سیستماتیک آن به چسبیدن به قانونیت بورژوایی، بهرحال بورژوازی یونان را قبل از انتخابات متقاعد ساخت که سیریزا باحتمال زیاد به قدرت میرسد تا به جای به چالش کشیدن قدرت بورژوازی، آنرا مدیریت کند. با این وجود، بورژوازی یونان بدگمانی جدی ای در مورد سیریزا داشت.

جدی ترین نگرانی، تأثیری بود که انتخاب یک دولت چپ بر روی آگاهی کارگران خواهد گذاشت، یک تغییر مثبت روحیه به دنبال 5 سال شکست و بدبختی روزافزون. این چنین تغییری در روحیه، میتوانست خود را در فشار به رهبری حزب به فراتررفتن از آنچه که میخواست انجام بدهد، بالقوه بیان نماید. ممکن بود به اقدامات رادیکالی دست بزند که دستاوردهای بورژوازی یونان را در تحت تفاهم نامه ، و رابطه بین دولت بورژوایی یونان و طلبکارانش را به خطر بیاندازد.

بعلاوه، بورژوازی یونان آگاه بود به اینکه برای رهبری سیریزا زمان می برد که به راست چرخش کند تا به نقطه آشتی خود با تنها برنامه زنده مدیریت سرمایه داری فاسد یونان، یعنی ریاضت کشی فوق العاده، برسد. و علیرغم فشار طلبکاران، زمان امر لوکسی است که بورزوازی استطاعت آنرا ندارد.

رویدادهای پس از ادای سوگند دولت، ترس بورژوازی را تأیید می کند. در طول سه هفته اول قدرت گیری دولت، دهها هزار نفر از مردم به خیابان ها ریختند و به مانعی برای خیز رهبری به سوی "رئالیسم" تبدیل شدند. در اثر اولین عقب نشینی حیرت انگیز قرارداد 20 فوریه با طلبکاران، میدان ها و خیابان ها بطور ناگهانی خالی شدند. این امر به رشد نارضایتی از رهبری در میان اعضاء حزب منجر گردید که اجرای قرارداد را به تأخیر انداخت و بورژوازی یونان را به مرز یک "ناتعادلی روانی" کشاند.

باید توجه داشته باشیم که احزاب بورژوایی قادر به دخالت معناداری در این بازی نیستند. هیچ اعتمادی به آنها نیست و آنها در یک بحران عمیق و طولانی قرار دارند. تنها نقش معنی داری که آنها میتوانند در این مرحله ایفا کنند، واگذاری آراء خود به دولت سیریزا است برای توافق با "شرکای" اروپا و مقابله بر علیه آراء مخالف این توافق در میان خود نمایندگان مجلس سیریزا .

بنابراین، در حال حاضر بورژوازی همه امیدهای خود را به رهبری سیریزا بسته است، بخصوص به نخست وزیر و رئیس حزب تا به توافقی برسند که موقعیت سرمایه داری یونان را در درون منطقه اروپا به خطر نیاندازد. بورژوازی بخوبی میفهمد که تنها با استفاده از پرستیژ سیریزا است که رسیدن به توافق مورد نظر با طلبکاران از طریق مجلس امکان می باید. این قرارداد بناچار شامل اقدامات ریاضتی جدید خواهد بود و در نتیجه چهره سیریزا را بعنوان حزبی از مردم تضعیف مینماید و راه را برای انتقال دولت ائتلافی کنونی به یک "دولت اتحاد ملی" هموار میکند.

این اتفاقی نیست که پس از بیستم فوریه ، رسانه های بورژوایی غرق در جذبه های شخصی الکسیس تسیپراس مینویسند "مذاکرات را به دست خود بگیر"، و "از شر جناج چپ حزب خلاص شو". واضح است که بورژوازی یونان در تلاش است که رئیس حزب را از نظر سیاسی هدایت کند. میخواهد خود را از اوضاع آشفته ای که با طلبکارانش در آن قرار گرفته اند بیرون بیاورد، از شکست خود در انتخابات انتقام بگیرد و همزمان نیز سیریزا را که ثابت شده است برای ثبات سرمایه داری یونان خطرناک است، بی اعتبار سازد.

شیوه ای که رئیس حزب به "حمله دوستانه" بورژوازی یونان پاسخ میدهد، نگرانی بسیاری را در میان کارگران و اعضاء میلیتانت سیریزا سبب میگردد. سخنرانی تسیپراس بعداز قرارداد 20 فوریه، قبولی او در "آزمون مسئولیت" به چشم بورژوازی یونان بود. تسیپراس با دفاع آشکار قرارداد 20 فوریه، "مالکیت" آن و دفاع از قرارداد ناپذیرفتنی را از آن خود کرد. او از طریق سفسطه تلاش کرد تا استدلال کند که محتوای قرارداد با برنامه سیریزا بنوعی سازگار است، اما بدیهی است که این چنین نبود.

مدت کوتاهی پس از آن، تسیپراس از طریق ملاقات ها و تماس های تلفنی شخصی مخفیانه با مرکل، به نشان دادن خود به مثابه یک رهبر مسئول که با افراط زیردستان خود مخالف است و هیچ تردیدی در مورد بازآراستن تیم مذاکرات خود ندارد، ادامه داد. او حتی خود را میانه رو تر از بورژوا سوسیال دموکرات، واروفاکیس ظاهر کرد. سرانجام اینکه تسیپراس اخیرا در یک مصاحبه تلویزیونی با Nikos Hatzinikolaou خبرنگار و ناشر،حضور یافت. در این مصاحبه او تلاش کرد بیشتر از معمول با زبان وطن پرستانه "ملی" خود، از اعتبار چپ خود فاصله بگیرد، زبانی که شنیدن آن از یک سیاستمدار بورژوا انتظار خواهد رفت.

نخست وزیر - و کل رهبری باید پیش از آنکه دیر شود درک کند که همتراز کردن خود با طبقه حاکم یونان و "سازش محترمانه" با آنها، عواقب فاجعه باری برای چپ و طبقه کارگر خواهد داشت. سیریزا را پیش از آنکه نابود کند، شقه شقه خواهد کرد. باعث امواج ناامیدی و نارضایتی در میان کارگران و جوانان خواهد شد و زمینه را برای ظهور یک دولت آشکارا ارتجاعی فراهم خواهد ساخت.

نخست وزیر باید بخاطر آورد که دقیقا همین کلمات در مورد "قبول مسئولیت اوضاع" به پیشینیان او گفته شده بود. همان مردم به پیشینیان او اصرار میکردند هنگامیکه آنها طرح هایی را به مجلس میبردند که سبب بدبختی مردم شده و به سود طلبکاران و سرمایه بود. چنانچه او به چنین تجدید نظری از بورژوازی بطور مثبت پاسخ بدهد، از آن نوع آینده ای که چاپلوسان بورژوا به او پیشنهاد می کنند، لذت نخواهد برد. او به عنوان یک "رهبر ملی مورد احترام و افتخار" به خاطر آورده نخواهد شد، بلکه سرنوشت ابزار کاری را خواهد داشت که مورد استفاده قرار گرفته است و دیگر هیچ استفاده ای ندارد لیمویی که همه آب آن فشرده شده است و با شتاب دور ریخته میشود.

 

طبقه کارگر، مردم فقیر و دولت

برکناری دولت منفور ائتلاف تفاهم نامه، ساماراس ونیزلوس ، و انتخاب سیریزا برای یک دولت جدید اگرچه در ائتلاف با ANEL پس از سال ها شکست و بدبختی ، روحیه تسکین را در میان طبقه کارگر و فقرا ایجاد کرد. این احساس تسکین، در هفته های اول پس از به قدرت رسیدن دولت جدید، زمانیکه دولت در مقابل باج خواهی طلبکاران قاطعیت نشان میداد، به شوروشوق تبدیل گردید.

با اینحال، بیستم فوریه نقطه عطفی بود. امضاء قرارداد اروپا منجر به این شد که میدان هایی که تاکنون پراز حامیان دولت بودند، خالی شوند، کارگران و اقشار فقیر جامعه نگران این بشوند که تا چه حد باج خواهی طلبکاران میتواند مورد تحمل قرارگیرد. شوروشوق عمومی بزودی به حمایت منفعل تبدیل شد. در همین زمینه است که جنبش کارگری وارد یک مرحله پیش بینی شد. علیرغم این واقعیت که هیچ چیزی اساسا در رابطه با استاندارد زندگی و شغل بهبود نیافته است، اعتصابات در نقطه پائین تری نسبت به 5 سال اخیر بود. این امر از کارگران بعید است، اما کارگران میخواهند به دولت یک شانس دیگر بدهند که مذاکرات را بنا بر وعده های خود، به سرانجام موفقیت آمیزی برساند.

آخرین نظرسنجی نشان میدهد که سیریزا - و دولت - بخش مهمی از آن حمایت عمومی قابل توجه را که قبلا از آن برخوردار بود از دست داده است. در توضیح این امر می بینیم که یک جنبش در دو مسیر وجود دارد: یک بخش بازنشستگان و کارکنان بخش دولتی هستند که برای بقاء خود به کیف پول دولت وابسته اند، کیفی که تقریبا خالی است ، و آنها نگران تأخیر در یافتن یک مصالحه هستند. و بخش دیگر کارگران بخش های خصوصی ، بیکاران و کسانی که بیش از اندازه مشمول مالیات اند و خورده بورژوازی بیش از اندازه مقروض. آنان نگران هستند که ممکن است موضع مطیع دولت پیشین، در رابطه با تفاهم نامه تکرار شود و همچنین نگرانند که دولت فاقد اراده سیاسی و یک نقشه برای برخورد با طلبکاران است.

طبقه کارگر و اقشار فقیرتر جامعه باید با اشتیاق و از خود گذشتگی جهت اجرای نقشه ای برای گسست از طلبکاران و بورژوازی یونان، دست به بسیج در خطوط سوسیالیستی بزند، اگر چنانچه رهبری حزب و دولت اصلا نقشه ای داشته باشد. این امکان وجود دارد که براساس تفسیر صبورانه مزایای یک اقتصاد نقشه مند دمکراتیک، بخش عظیمی از عقب افتاده ترین لایه های خورده بورژوازی و لایه هایی از بازنشستگان و کارکنان بخش دولتی، در مورد نیاز به یک انقلاب سوسیالیستی ترغیب شوند.

متأسفانه چنین برنامه ای توسط رهبری ارائه نشده است، بنابراین هر امکان گسستی هم از طلبکاران، بدون برنامه و با عواقب غیرقابل پیش بینی خواهد بود. از آنجائیکه دولت در دام معضل ایجاد شده توسط باج خواهی طلبکان باقی میماند و به نظر میرسد که میخواهد از یک مصالحه بسوی مصالحه دیگری برود، حمایت عمومی سیریزا، رو به از میان رفتن است. توده ها به دولت پشت خواهند کرد چنانچه هیچ بهبود شایانی در شرایط زندگی خود نبینند. جنبش کارگری بناچار با طرح مطالباتی برای اجرای فوری برنامه انتخابات، شروع به مبارزه مینماید. با این حال، بخشی از کارگران و خورده بورژوازی خسته از بدبختی بیشتر و با روحیه خورد شده میتوانند بالقوه غرق در انفعال عمیق بشوند یا چرخشی ارتجاعی بنمایند.

 

وضعیت و چشم انداز سیریزا

از جنبش در میدان ها در سال 2011 ببعد، سیریزا به نماینده سیاسی اصلی توده ها و طبقه کارگر تبدیل شد. توده های کارگر برای آنکه با جبهه متحد احزاب بورژوایی طرفدار تفاهم نامه برخورد کنند، بسوی تنها حزبی که از جایگزینی یک دولت چپ ضد تفاهم نامه صحبت مینمود، چرخش نمودند. رهبری سیریزا خواست خود را برای پر کردن خلاء سیاسی ای که انحطاط کاملا بورژوایی رهبری پاسوک و سکتاریسم رهبری حزب کمونیست به جای گذاشته بود، نشان داد.

با این وجود، رهبری سیریزا از همان مراحله اولیه ظهور درخشش سیریزا در سال 2012، نشان داد که آنها فاقد هرگونه تمایل به ایجاد یک حزب میلیتانت متشکل از فعالین برای طبقه کارگر و جوانان می باشند. آنها هیچ علاقه ای به ایجاد حزبی که قادر به تسریع سقوط ائتلاف طرفدار تفاهم نامه باشد، نداشتند. حزبی که بطور فعال و منقدانه یک دولت چپ ضد تفاهم نامه را حمایت نماید. برعکس، رهبری فقط حرب را به مثابه یک ماشین انتخاباتی و بستر تعلیمی برای گردانندگان آینده یک دولت بورژوایی، مورد استفاده قرار داد . بهترین اعضاء حزب جدید که انزجار سالمی نسبت به سموم کاریریسم و روال بوروکراتیک داشتند، به سرعت ناامید شده و شروع به ترک حزب نمودند. بهرحال علیرغم حمایت قابل توجهی که سیریزا از توده های کارگری داشت، موفق به توسعه ریشه های عمیق سازمانی در میان بهترین لایه های خود نشد.

انحطاط زمانی به اوج خود رسید که انتخابات محلی دولت، صدها تن از افراد حزب را از سرتاسر یونان به امور مربوط به اداره دولت جذب کرد. این فعالین همه آن وظایف افراد "فعال" و علایقی را که آنها در گذشته احتمالا داشتند، کاملا ترک کردند.

به قدرت رسیدن سیریزا، این فرایند انحطاط را شتاب بخشید. رهبری، کاملا جذب وظایف اداره کردن بورژوایی شد، حزب را به حال خود رها کرد، و روش های دموکراتیک خود را از ترس نقد از سوی اعضاء، به حداقل کاهش داد.

کمیته مرکزی بخش عالی حزب در فاصله کنگره های حزبی به یک بخش کاملا ساختگی تبدیل شد که برای هیچ بحث معنادار و یا برای رسیدن به تصمیمات الزام آور، فراخوانده نمیشود، جز برای تأیید توازن نیروهای موجود در حزب ، و فروکاستن نارضایتی احساس شده از سیاست دولت از طریق براه انداختن بحث هایی که هیچ تأثیر واقعی بر روی تصمیمات ندارند.

با در نظر گرفتن آنچه در بالا گفته شد، سیریزا یک حزب توده ای باقی میماند. حزبی که هر دو فرایند را که در ضمیر آگاه توده های کارگری جای دارد، و همچنین فشار روزافزون از سوی اردوگاه بورژوازی را در درون خود انعکاس میدهد. هر قدمی که دولت بسوی تسلیم در مقابل باج خواهی طلبکاران برمیدارد، بطور اتوماتیک در خود حزب، با تغییر توازن نیروها در میان گرایشات حزبی، بازتاب میدهد. این فرایندها در حال حاضر در نشست کمیته مرکزی بلافاصله پس از قرارداد بیستم فوریه شروع گردید. یعنی زمانی که رهبری خود را بیشتر از همیشه منزوی یافت و در معرض سیل نقدهایی، حتی از سوی خود بلوک اکثریت رهبری، قرار گرفت.

در نشست کمیته مرکزی قبل از انتخابات، گرایش کمونیستی از ضرورت نیاز به تشکیل یک کنگره فوق العاده حزب برای تصمیم گیری بر روی برنامه حزب دفاع نموده بود. اگر چنین کنگره ای پیش از انتخابات ضرورت داشت، اکنون سه ماه بعد برای بقاء حزب حتی بسیار مهم تر است. این امر همچنین اطمینان میدهد که به توده های کارگر خیانت نشده است. یک گنگره فوری و فوق العاده حزب، تنها راه حل برای جلوگیری از یک شکست تلخ تاریخی متقارن را برای طبقه کارگر و چپ ایجاد می کند.

ادامه دارد...

parvinashrafi@hotmail.com

منبع: www.marxist.com