از اصلاحات سیاسی تا انقلاب کلنگی !

و پاسخی هم به آقای اکبر گنجی

محمد قراگوزلو

Qhq.mm22@gmail.com

 

جنبش اصلاحات سیاسی با عروج دولت "تدبیر و امید" وارد دوران دیگری از سپهر اجتماعی ایران شده است. اضلاع این جریان از چند زاویه قابل بازیافت است:

اول. در سطح بین المللی و به لحاظ سیاسی این جنبش پایه های نظری خود را از "دموکراسی روال کاری" در دستگاه تئوریک هانتینگتون کسب کرده است به گواهی فاکت های بی شمار اقتدای رهبران این جنبش به روال دموکراسی خواهیِ فرموله شده در مرکز مطالعات "اولین" دانشگاه هاروارد امری بی تخفیف است. من در مجلد اول از سه گانه های دموکراسی پژوهی (فکر دموکراسی سیاسی ، موسسه انتشارات نگاه) مبانی این دموکراسی ارتجاعی را تبیین کرده ام و نشان داده ام که حتا انتخابات پارلمانی و ریاست جمهوری این مدل دموکراسی ده ها بار از دموکراسی بورژوایی غرب نیز خوارتر است! اگر حق رای عمومی و برابر یک پایه ی شناخته شده ی دموکراسی اجتماعی است در مقابل جنبش اصلاحات سیاسی از دموکراسی نخبه گی دفاع کرده است. رهبران این جنبش به وضوح در انتخابات 1384 و دوگانه ی "معین ، رفسنجانی- احمدی نژاد" سیاه بر سفید گفتند و نوشتند که " هر رای به کاندیدای دانشگاهی ما مساوی ده پونزده رای است." در واقع استراتژی "ایران برای ایرانیان" همواره فضای سیاسی و اداری کشور را میان دویست سیصد نفر از اعضای نخبه ی جبهه مشارکت و کارگزاران و خط امام و مجمع روحانیون تقسیم کرده است. به ترکیب دولت روحانی از بالا تا پایین نگاه کنید تا با یک قیاس اجمالی با ترکیب دولت های رفسنجانی و خاتمی به عرض من برسید!

به لحاظ اقتصادی و در سطح بین المللی این جنبش تمام اعتبار خود را از نظریه پردازی های هایک فریدمن اخذ کرده است. هدف این جنبش پاسخ کاپیتالیستی به بحران اقتصاد سیاسی ایران به شیوه باز انباشت سرمایه در مسیر ادغام مجدد در سرمایه داری غرب است! مبدا تاریخی این جنبش در جهان معاصر به کودتای شیلی باز می گردد و الگوهای شناخته شده ی آن بعد از فروپاشی شوروی و شکست مائوئیسم از یک سو ریشه در تاچریسم ریگانیسم دارد و از سوی دیگر نیم نگاهی نیز به اصلاحات یلتسینی و دنگ شیائوپینگی دوخته است. شکست الگوی سرمایه داری دولتی، پایان دوران دولت دخالت گر و آغاز شکوفایی اقتصادی با تقدیس بازار آزاد! به این اعتبار ریشه ی تاریخی جنبش اصلاحات سیاسی را نه در دوم خرداد 76 بل که باید با شروع دولت رفسنجانی (1368) ردیابی کرد!

از نظر فلسفی و معرفت شناختی این جنبش حرف زیادی برای گفتن نداشته است. آن چه که سال هاست از زبان "استاد محترم" جناب دکتر سروش بازیافت می شود و خود را در قالب گذار از "تکلیف" به "حق" بازسازی می کند نسخه ی به روز شده "تنزیه المله و تنبیه الامه" آیت الله نایینی است که این "فیلسوف ارجمند" کوشیده است با چاشنی هرمنوتیسم زیمل گادامر و ناخنک زدن به حامد ابوزید بازتولید کند!

در عرصه ی فرهنگی؛ تکیه به راهکار گذار مسالمت آمیز و تساهل و تسامح و پرهیز از خشونت در واقع بیش از آن که یک تفکر روش مند و متکی به چارچوب های شناخته شده و ریشه دار باشد به تسویه حساب با یک برهه ی سیاسی مشخص باز می گردد. نوعی توبه نامه نویسی خجولانه! رهبران این جنبش که از بنیان گزاران وزارت اطلاعات به شمار می روند و در سرکوب های خشن و خونین دهه ی شصت از کردستان و ترکمن صحرا تا قلع و قمع سازمان های سیاسی دخالت مستقیم داشته اند، بدون نقد آن دوران سیاه و تباه، حالا نه فقط منتقد خشونت و طرف دار تساهل و مدارا شده اند بل که مخالفان خود و به خصوص سوسیالیست ها را به خشونت و "انقلاب کلنگی" متهم می کنند!

دوم. برای این که متن ما از حالت خطی و مستقیم خارج شود به چند پروسه ی جالب اشاره می کنم. هر یک از این مولفه ها را می توان در قالب چهار عرصه ی پیش گفته و به دور از سطحی نگری ژورنالیسم رایج ارزیابی کرد.ابتدا و بی مجامله بگویم که هر گونه تغییر انسان ها و سازمان ها رو به جلو و در راستای دفاع از مردم زحمتکش امری ستودنی و قابل حمایت است. در مورد تغییر نظری افراد من علاوه بر این آموزه ی ساده و فشرده ی مارکس چیزی برای اضافه کردن ندارم که " انسانی که از خویش بیگانه شده شبیه متفکری است که از ذات طبیعی خود بیگانه شده است در نتیجه اندیشه ی او صور ثابتی هستند که خارج از طبیعت انسان لانه کرده اند". موضوع تغییر نظری اصلاح طلبان از تیپ های پادگانی به فعالان مدنی ضد خشونت را در این قالب باید نگریست و توضیح داد.

این که اصلاح طلبان از زدن پونز به پیشانی زنان بی حجاب تا راه اندازی کمپین آزادی های یواشکی جلو رفته اند....این که با ندامت آشکار در خصوص صعود از دیوار "لانه ی جاسوسیِ شیطان بزرگ" پوستین دموکراسی آمریکایی پوشیده اند.....این که از بنیان گزاری وزارت اطلاعات و روی کردهای پلیسی امنیتی و استان داری و فرمانداری نظامی امنیتی به مقام شاخص استادی دانشگاه و روزنامه نگار و جامعه شناس ارتقا یافته اند....این که از روی کردهای به غایت خشن و خونین دهه ی شصت به فعال مدنی و دموکراسی خواه و مبارز ضد خشونت شیفت کرده اند.....این که از لویاتان هابز به جامعه ی باز پوپر تشریف برده و به خواستگاری هانا آرنت رفته اند....این که ریش های خود را سه تیغه کرده و یک پای ثابت بازارهای بورس شده اند و به جای موتور وسپا سوار مازراتی و لامبورگینی می شوند....این که برنده گان خوشبخت نوبل صلح و هریتاژ و کیتو و واسلاو هاول و والسا هستند و .... از این قبیل "این که" ها می تواند و باید در جای خود نقد و ارزیابی شود. نگفته پیداست که در شرایط حاضر و به خصوص بعد از خیزش جنبش اصلاحات سیاسی وظیفه ی مبرم سوسیالیست ها نه تمرکز بر افشاگری سابقه ی این افراد بلکه ورود به مبارزه ی نظری و سازمان یابی طبقاتی علیه ایشان است. جامعه ی مدنی و باز پوپری باید با جامعه ی سوسیالیستی پاسخ گیرد، مبارزه با جبهه ی مشارکت و امثالهم باید با تلاش برای تحزب کارگران جواب داده شود و توطئه های ضد کارگری خانه ی کارگر باید با سازمان یابی تشکل های مستقل کارگری تلافی شود. وقتی که آقای دکتر علی ربیعی روز روشن و در جلسه ی رای اعتماد در مجلس شورای اسلامی به سابقه ی امنیتی خود افتخار می کند، نوشتن مقالات طولانی در افشای این سابقه اگر خود نمایی نباشد باری وقت تلف کردن است. در ماجرای کاندیداتوری مهندس موسوی تمام تاکید نگارنده بر این بود که به جای ورود به وقایع دهه ی شصت بهتر است که موسوی و کل کمپین "چپ" و راست وی در برابر نقد برنامه های او قرار گیرند. به خصوص که هم موسوی و هم هوادارانش دخالت او در جنایات دهه ی مزبور را تکذیب می کردند. اگر دادگاه های صوری و جنجالی مانند "ایران تریبونال" راه به جایی برده است این افشاگری ها نیز می توانند موثر واقع شوند. علاوه بر این ها اتهام جنایت به افراد حقیقی از سوی اپوزیسیون وقتی می تواند موثر واقع شود و از مظلوم نمایی متهم پیش گیری کند که در دادگاه بی طرف و متشکل از هیات منصفه ی منتخب از سوی نهادهای قضایی منتخب و مردمی طراحی شود و مهم تر این که حکم آن ضمانت اجرایی داشته باشد. وگرنه در فضای مجازی همه روزه و همه علیه هم اتهام رفتار پلیسی و جنایت علیه بشریت می پراکنند بی آن که ره به کوره دهی ببرند. این نکته را گفتم تا ضمن پاسخ به یک بند از مظلوم نمایی اخیر آقای اکبر گنجی چند نکته ی دیگر را هم گفته باشم.

سوم. همه می دانند که بعد از شکست نئوکان های آمریکایی در منطقه و متعاقب بحران عمیق 2007 و افول هژمونی نظامی و سیاسی آمریکا و عروج حزب دموکرات سیاست های منطقه یی ایالات متحده نیز تغییر کرده است. در ارتباط با حاکمیت ایران آمریکایی ها از "تغییر رژیم " به سیاست " اصلاح رفتارها" روی کرده اند که بارزترین نماد آن را در تعامل و گفت و گو بر سر پرونده ی هسته یی می توان نشان داد. از سوی دیگر اپوزیسیون مطلوب آمریکا سال هاست که از جریان های سلطنت طلب و برانداز به "اپوزیسیون اصلاح طلب" و البته "دموکراسی خواه و لیبرال" تغییر کرده است. این تغییر به خصوص بعد از خیزش سبز به شکل گسترده یی در آمده و با عروج دولت روحانی وارد دوران تازه یی شده است. ورود هزاران خود تبعیدی موسوم به روزنامه نگار و فعال مدنی و غیره به اروپا و آمریکا به اپوزیسیون خارج از کشور شکل دیگری هم داده است. تاثیر این امر در رسانه ی برتر مثل روز روشن است. فعالان این طیف که در داخل همه رسانه های مکتوب را قبضه کرده اند در خارج نیز در همه ی اتاق های رسانه ی اصلی چادر شبانه روزی زده اند! این امر موضوع عجیبی نیست که انسان، از آن جا بخورد و نیازمند تحلیل و تبیین آن باشد. در هر حال افراد و سازمان ها و دولت ها بر اساس منافع طبقاتی و شخصی خود عمل می کنند و اگر کسی این را نفهمیده باشد به قول لنین همیشه در سیاست قربانی سفاهت خویش است. بالاخره اگر در داخل جریان حاکم و نیمه حاکمی وجود دارد که می خواهد سرمایه داری ایران را در سرمایه داری غرب ادغام کند چرا غرب نباید رسانه اش را در خدمت مبلغان آن قرار دهد؟ بله؟ در نتیجه مساله این نیست. مساله این هم نیست که با وجود آن ژست پر طمطراق دموکراسی خواهی چرا رسانه ی برتر متعاقب پخش یک میزگرد بحث و مناظره بلافاصله در یک اقدام "غیر مترقبه" ای میل طولانی و کشاف آقای گنجی را با سوز و گداز می خواند و ضمن طلب مغفرت و آمرزش از این فعال مدنی و ضد خشونت فیلم اصلی مناظره را هم سانسور می کند. مساله اما در نکات مطروحه در آن نامه است.

چهارم. قبلا هم نوشته بودم که خیلی ها در آستانه ی انتخابات دولت یازدهم کاسه ی گدایی به دست گرفتند و ناله سر دادند که " بله اگر می خواهید ایران سوریه نشود به روحانی رای بدهید!" از آن آقایان اقتصاد خوانده و مبلغ رزالوکزامبورگ و مروجین مارکوزه و هورکهایمر گرفته تا طیف نویسنده ی محترم نامه به بی بی سی فارسی! این که جریان "رادیکال" جنبش اصلاحات سیاسی از جبهه ی مشارکتِ مثلا سوسیال دموکرات به جریان دست راستی "اعتدال و توسعه " روحانی نوبخت سقوط کرده است چیز عجیبی نیست. اینان حیات خود را با حاکمیت گره زده و تعریف کرده اند و هر که برای شان روزنه یی از "امید و تدبیر" بگشاید بی درنگ لبیک می گویند. در نتیجه مساله این هم نیست. مساله این است که جناب گنجی گناه احتمالی سوریه یی شدن ایران را به گردن اپوزیسیون چپ انقلابی می اندازد و ضمن انتساب خشونت به چپ به یک معرکه گیری تمام عیار دست می زند. درست مانند استادش جناب دکتر احسان نراقی. حتما به یاد دارید که آقای نراقی نیز ظهور طالبان و جنگ داخلی افغانستان را به کمونیست های روسی و کودتای تره کی نسبت داد و از بیخ و بن به انکارنقش مستقیم آمریکا و متحدانش در شکل بندی القاعده برخاست. البته در حال حاضر و در شرایطی که حتا خانم کلینتون نیاز از دخالت دولت متبوعش در ایجاد داعش و امثال آن طفره نمی رود و ارتش آزاد سوریه به وضوح از سوی سرمایه داری غرب حمایت می شود انتساب وقوع جنگ و خشونت در افغانستان و سوریه و یمن و لیبی و عراق به سوسیالیست ها در توان شعبده بازان و چشم بندان سیاسی هم نیست تا چه رسید به آقای نراقی و شاگردش ! بدبختانه کمونیست ها به واسطه ی قتل عام حافظ اسد و صدام حسین در پنج دهه ی اخیر در عراق و سوریه غایب بوده اند. ایضا در لیبی. جنایات سر راست دوستان و حامیان خود در اتاق فکرهای آمریکا را به گردن انقلابیون نیندازید لطفا!

پنجم. آقای اکبر گنجی این منتقد عنان گسیخته ی "خشونت" و طرفدار سینه چاک دموکراسی و مبارزه ی مدنی مفتخر به کسب جایزه ی نیم میلیون دلاری کیتو است. من چند سال پیش در مقاله ی "سبز نئوکان" این ماجرا را بر رسیده ام و فی الجمله از آن می گذرم . اما به منظور استحضار حضار محترم فقط همین قدر یادآور می شوم همه ی این خشونت ها و جنایات در جهان ما وقتی کلید خورد که نظریه ی شوک درمانی استاد و صاحب امتیاز جایزه ی کیتو عملیاتی شد.

دوست عزیز آقای گنجی! فرض کنیم شما از مادر گرامی نیز با دعا و ورد خشونت ستیزی متولد شده اید، فرض کنیم که ناف شما را هم با مبارزه ی مدنی و مسالمت آمیز بریده اند اما فکر نمی کنید در روزگاری که مردم بابت هر نون بربری هزار تومان پول می دهند و به این راحتی کلاه سرشان نمی رود، نمک گیر میلتون فریدمن جنایتکار شدن آن هم در حد نیم میلیون دلار- با ژست خشونت ستیزی در تضاد است؟

در مورد انقلاب، آن هم از نوع کلنگی آن در سلسله مقالات نقد انقلاب بهمن و البته در حاشیه افاضات دوست و همرزم جناب گنجی یعنی عباس عبدی نکاتی گفته ام و حوصله ورود مجدد به آن را ندارم.

***

به موازات رادیکالیزه شدن مطالبات اجتماعی مردم ایران جنبش اصلاحات سیاسی برهه به برهه بیش از گذشته به راست می چرخد. این جماعت که دی روز عبای "عالیجناب سرخپوش" تن رفسنجانی کرده بودند در سال 84 تمام قد زیر همان عبا رفتند. این جریان که موسوی را محافظه کار و دولت گرا می دانستند در سال 88 به زائده ی گرایش موسوی تبدیل شدند. این جنبش که بارها در برابر مجمع روحانیت مبارز و یک عضو مشهور آن ( روحانی) صف بسته بودند حالا ریزه خوار دولت تدبیر و امید شده اند. شک نکنید که در انتخابات آتی جنبش اصلاحات سیاسی را در کنار جریان محافظه کار میانه و طیف لاریجانی- باهنر خواهید دید! نه مگر هر چه باشد راست میانه از راست افراطی بهتر است.....

بعد از تحریر!

استاد دیگر آقای گنجی یعنی جناب دکتر مهاجرانی که به تئوریسین تسامح و تساهل مشهور هستند در یک برنامه ی مشابه آن هم در همان رسانه ی برتر نه فقط گناه اصلی خشونت های دهه ی شصت را متوجه کمونیست ها کردند بل که با آن خنده های موزیانه ی خود وارد نقد انقلاب اکتبر و انقلاب چین هم شدند و برای کمونیست های کشته شده در دوران استالین فاتحه خواندند و دوران تباه خمرها را به رخ کشیدند و این که کمونیست ها خودشان پرچمدار کمونیست کشی و دگر اندیش کشی بوده اند. با استدلال این برادر لمیده در رسانه ی برتر نمی دانم جنگ های اسلامی تاریخ خودمان اعم از قرمطی کشی و شیعه کشی و سنی کشی و بابی کشی را چه گونه توجیه کنیم. جنگ های کنونی فرق اسلامی در منطقه از بوکو حرام و الشباب و النصره و شاخه های مختلف القاعده تا داعشو ارتش آزاد- جای خود!

محمد قراگوزلو. کرج. 30 خرداد