برگ دیگری از دفتر جنایت ستم شاهی

نقدی بر حلقه گم شده، تهییه و تدوین باقر مرتضوی

عنوان کتاب:

مرتضوی، باقر، حلقه گم شده، سیروس نهاوندی، چاپ مرتضوی، ۵۷۴ برگ انتشارات فروغ ، کلن ۱۳۹۳

مبارز ثابت قدم، باقر مرتضوی در شرایطی که با بیماری سرطان خون شجاعانه در جنگ است، با مایه گذاشتن از جان، صرف وقت و پذیرش زحمت زیاد، شمار چندی از کنش گران "سازمان انقلابی حزب توده"، "سازمان رهائی بخش خلق های ایران" و تنی چند از فریب خورده گان جریان ساواک ساخته ی "سازمان آزادی بخش خلق های ایران" را که به وساطت سیروس نهاوندی خائن در خدمت آماج های ساواک در آمده اند، به سخن واداشته، تا به باور خود، حلقه ی گم شده ی سیروس نهاوندی را که تا کنون در پرده ی ابهام مانده، آشکار سازد. اما این که حلقه ی گم شده چیست و کردار پلیسی نهاوندی و دیگر همراهان اش چه ابهامی دارد؟ پرسشی است با پاسخی نهفته در آن! زیرا به گفته ی مارکس انسان نمی تواند پرسشی را در برابر خود بگذارد مگر این که بنا به موقعیت در پاسخ دادن به آن توانا باشد!

مبارز، مبارز است و کرداراش مبارزه! پلیس هم پلیس است و کرداراش پلیسی و جنایت! در نتیجه و در یک کلام، نه حلقه ی گم شده ای وجود دارد که نیازمند کشف باشد و نه ابهامی در خیانت و خودفروشی یک بورژوازاده که در بدو امر به خیال این که حاجی آباد هم شهر است راه اش را گم کرده و به اردوی انقلاب روی می آورد و پس از بازداشت و رو به رو شدن با داغ و درفش و پدیدار شدن شبح اعدام و چوبه های دار، به همه ی نویافته های راه انقلاب و مبارزه، پشت پا می زند و به تبار طبقاتی خود باز می گردد تا با دست های خونین در مزرعه شاهی بچرد!

در همین گزارش آمده است که پس از پشت کردن به مبارزه و در خدمت ساواک در آمدن، مانند بیش تر ساواکی ها، زنده گی پر تجملی دارد در هتل های لوکس می خوابد، در رستوران های لوکس می خورد و در شرایطی که استاد دانش گاه پیکان بیست هزار تومانی زیر پا دارد، وی بر پونتیاک سیصد هزار تومانی سوار می شود.و پول های بی حساب و کتاب به چیب می زند و چه کارها که انجام نمی دهد! از این روی می توان گفت در چه گونه گی کردار خیانت کارانه و بهره مندی وی از این خیانت اگر ابهامی وجود داشته باشد، در ذهنیت رفقائی است که بی هوده بر وی دل بسته اند و نه در واقعیت امر!

آیا می توان ابهام و ناباوری خود را به حساب همه گان نوشت؟ آن هم در مورد کرداری چنین آشکار! آیا وداع با انقلاب، ترک جبهه ی مبارزه، پشت کردن به یاران و هم رزمان پیشین و پیوستن به جبهه ی جنایت کاران و آدم کشان حرفه ای در یکی از سیاه ترین سازمان های پلیسی و ایفای رذیلانه ترین نقشی در چنین سازمانی، به راستی ابهامی دارد؟

البته جدای از این که در موضع خیانت که یک مبارز پیشین، ابهامی نیست که کسی در پی کشف آن برآمده باشد؛ آن چه که با یاری تنی چند از کنش گران سیاسی و از جمله آقایان اسد سیف و ناصر مهاجر در این مجموعه مصاحبه ها گرد آمده، سوای افشای مستند نقش پلیسی سیروس نهاوندی، متکی به شهادت گواهانی که خود از قربانیان نفوذ سازمان یافته ی ساواک هستند، از جنبه ی اطلاعات تاریخی، چه گونه گی تشکیل سازمان انقلابی و انشعاب آن از حزب توده، نقطه نظرهای مبارزاتی طیف اندیشه مائوی ایرانی، بازگشت شماری از کنش گران سیاسی برون مرزی وابسته به این جریان به درون کشور، از گروه پرویز نیک خواه، تا گروه سیروس نهاوندی و دیرتر بازگشت داوطلبانه و بی واسطه ی تنی چند از دکتر و مهندس های دانش آموخته در دانش گاه های اروپائی، یا اعزام سازمان یافته ی تنی چند از کادر رهبری به قصد تلاش برای پیوند با میارزات درون جامعه، سودمند است!

در پیوند با سیر تاریخی روی دادها، کتاب به شکل گیری گروه سیروس نهاوندی می پردازد که شماری از اندامان و هواداران سازمان انقلابی و از جمله سیروس نهاوندی از شهر هامبورگ آلمان ره سپار ایران می شوند تا با محافل اندیشه مائو، و پروچینی های جدا شده از جبهه ی ملی در داخل پیوند سازمانی پیدا کنند. اما گروه نهاوندی پس از شکل گیری و جذب شماری از کنش گران داخلی، به عنوان یک گروه پیشتاز با انجام دو فقره عملیات پر سر و صدا، دایر بر مصادره ی موجودی بانک ایران و انگلیس در سال چهل و هشت و تلاش ناکام برای ربودن و به گروگان گرفتن سفیر وقت آمریکا "مک دو گلاس دوم" در سال چهل و نه، با گزینش مشی چریک شهری و گزینش عنوان "سازمان رهائی بخش خلق های ایران"، مشی سیاسی و سازمانی خود را از سازمان انقلابی و سازمان کادرها جدا می سازد. اگر چه سیروس نهاوندی، در دور دوم فعالیت های اش، که پس از رهائی از زندان در خدمت ساواک است، در ایفای نقش پلیسی خود، برای فریب دادن هر چه بیش تر رفقای پیشین می خواهد نشان دهد که به مشی توده ای یا سیاسی کاری سازمان انقلابی بازگشته است.

نویسنده در ادامه ی گزارش به چه گونه گی لو رفتن گروه و داد و ستد پلیسی سیروس نهاوندی پس از بازداشت می پردازد. گزارشی از یک معامله ی پایاپای، برای حفظ جان خویش، رفقای دربند و آزادی بسته گان اش! و در پیوند با این معامله ی پایاپای، کوتاه آمدن دیگر رهبران زندانی، در دادگاه نظامی، تائید اصلاحات نیم بند شاه، و در گروگان ماندن شماری از آنان برای تضمین خوش قولی های سیروس، و به خدمت ساواک درآمدن سیروس و شمار دیگری از همراهان برای شکار مبارزان سیاسی و به تله انداختن دیگران!

بیان ناباورانه ی دگردیسی سیروس نهاوندی به عنوان رهبر و مغز متفکر یک گروه مبارز، در زندان تا ایفای نقش رهبری و ابتکاری یک سازمان پلیسی و اجرای نقشه های پلید پلیسی ساواک برای نفوذ در دیگر جریان های مبارزاتی!

در اجرای این مهم ترین وظیفه، هر چند نقش این جریان ساواک ساخته در لو رفتن شماری از وابسته گان سازمان "مجاهدین م ل"، در سال های پنجاه و چهار و پنجاه و پنج افشا شد، اما شاید هنوز هم موارد افشا نشده ای از این نوع، در پرده ی ابهام باقی مانده باشد و سازمان ها و جریان های دیگری هم از کانال نفوذ سیروس نهاوندی زیر ضرب رفته باشند! یکی از موارد مشکوک را لو رفتن خانه تیمی میدان وثوق رفقای چریک فدائی خلق در اردی بهشت پنجاه و پنج باید دانست که سازمان به اصطلاح آزادی بخش خلق های ایران، تصادفی و یا حساب شده و سازمان یافته در همان نزدیکی خانه ی تیمی یا جمعی دارد و از آن جا که اعضای سازمان آزادی بخش، رفت و امدهای مشکوک محل را به سیروس گزارش می دادند، چندان دور از ذهن نیست که سیروس نهاوندی در لو رفتن این خانه تیمی ایفای نقش نموده باشد..

تلاش برای افشای جزئیات فعالیت و نقش ساواک و کارگزاران رژیم گذشته، در به خدمت گرفتن واداده گان شماری از مبارزان سیاسی و در پیوند با آن ها، به دام افتادن انسان های شریف و مبارزی که در کوران مبارزه، برای پیوستن به سازمان های انقلابی و مبارز، ره به جائی نمی بردند و به عشق مبارزه و خدمت به خلق، در تله ی ساواک و جریان های ساواک ساخته می افتادند، هنوز هم از جهاتی ارزش مند است. زیرا اگر چه با انقلاب سال پنجاه و هفت و سرنگونی رژیم شاه، نقش ساواک به عنوان یک سازمان پلیسی به پایان رسید و شماری از گرداننده گان آن اعدام شدند و یا به خارج از کشور گریختند. اما ساواک به نام ساواما(سازمان اطلاعات و امنیت ملی ایران) و دیرتر، واواجا( وزارت اطلاعات و امنیت جمهوری اسلامی)، با یاری تنی چند از مهره های کارکشته و پشت پرده ی رژیم شاه، از جمله ارتشبد حسین فردوست، در مقیاسی بزرگ تر تجدید سازمان یافت و شیوه های پلیسی کارآمد آن، یعنی کسب اطلاعات، جمع آوری و طبقه بندی اطلاعات، شیوه های نفوذ در سازمان های سیاسی، خریداری چهره های کارآمد برای به کارگیری در سیاست پلیسی نفوذ و نیز شناخت تاکتیک های تعقیب و مراقبت برای به دام انداختن مبارزان سیاسی، در سرکوب سازمان های سیاسی و مبارزان مخالف رژیم و تربیت نسل اول گرداننده گان دست گاه های پلیسی جمهوری اسلامی و بازجوها، بی گمان موثر افتاد. بی جهت هم نیست که رژیم در سال های اخیر یکی از کارگزاران خود به نام عرفان قانعی فرد را در نقش مصاحبه گر به سراغ پرویز ثابتی می فرستد تا تجربیات خود را بازگو نماید. تجربیاتی که می تواند مکمل تجربیات و اطلاعات پلیسی فردوست و دیگر مهره های خودفروش شناخته شده و ناشناخته ی ساواک باشد و در شرایط کنونی که جمهوری اسلامی، شرایطی مشابه سال های پایانی رژیم شاه را سپری می سازد و به باور خود بر اوضاع تسلط پلیسی دارد، سودمند باشد. زیرا به همان اندازه که تجربیات مثبت پلیسی رژیم گذشته سودمند است، آموختن و بازآموزی از اشتباهات آن و پرهیز از آن ها سودمندتر!

اگر چه شیوه های نفوذ در سازمان های سیاسی و در پی آن، بازداشت و ترور جنایت کارانه مبارزان سیاسی در دوران اختناقی بیست و پنج ساله ی پایانی رژیم شاهنشاهی، در حجم انبوهی پیش از این انتشاز یافته و این دوستان از این بابت حرف تازه ای ندارند، اما اهمیت افشای مستند سیروس نهاوندی و در پرتو آن، جنایت کشتار شمار چندی از مبارزان و نوجوانانی که خود به بازی گرفته اند و به اصطلاح در یک سازمان سیاسی کار به خط مبارزه کشیده اند، از آن جا است که پس از لو رفتن سیروس نهاوندی در نزد شماری از مبارزان و تلاش ناکام آن ها برای گسیختن از این جاسوس خودفروش و سازمان ساواک ساخته ی آزادی بخش خلق های ایران، برای پیش گیری از لو رفتن بیش تر وی به عنوان یک مهره ی سوخته انجام می گیرد و رفقا و هم رزمان پیشین وی در خارج از کشور، با دفاع پرشور از وی به عنوان یک انقلابی، ناآگاهانه در اختفای مساله ی جاسوسی و ترور های سیاه رژیم شاه در کشتن مبارزان سیاسی کار و غیر مسلح به عنوان خراب کار مسلح هم کاری می کنند و ادعای رژیم را دایر بر مسلح بودن قربانیان، خوراک مشی مبارزاتی خود می نمایانند که بلی ما چنین ایم! سیاسی کارهای مسلح و دفاع مسلحانه از سیاسی کاری!.

ترور جنایت کارانه ی نه تن انسان بی سلاح از گروه ساواک ساخته ی سازمان آزادی بخش در شام گاه یلدای پنجاه و پنج، و پنج تن از رهبران سازمان انقلابی در طی چند عمل جنایت کارانه ی جداگانه، زیر نام تروریست و به بند کشیدن بیش از سیصد و پنجاه تن از مبارزان سیاسی و جوانان و نوجوانان فریب خورده در تهران و استان های جنوبی و غرب کشور، برای حفظ موقعیت پلیسی یک مهره ی سوخته، به نام سیروس نهاوندی تا پس از این روی داد جنایت کارانه، با بهره مندی از چاپ خانه های دولتی و امکانات ساواک و فریب جوانان و نوجوانان دیگری به کار پلیسی خود ادامه دهد. تهییه و پخش، نشریه ای به نام شفق سرخ، در بر گیرنده ی آثاری از مائو و انقلاب چین که تا آستانه ی انقلاب بهمن ادامه می یابد، دست آورد پلیسی دیگری از سیروس نهاوندی در دو ساله ی پایانی رژیم شاه است که بازداشت کوتاه مدت شماری از دریافت کننده گان این نشریه را با خود دارد و در این کتاب به آن ها نپرداخته اند.

ارتکاب جنایتی هولناک، از جانب کارگزاران رژیم شاهنشاهی، در زمستان سال پنجاه و پنج، دایر بر ترور چهارده نفر؛ سالی که با انجام ترورهای سازمان یافته ی ساواک و نیروهای انتظامی، بیش ترین شمار رفقای فدائی و مجاهدین م ل در خانه های تیمی و یا درگیری های خیابانی جان باخته، دوران فعالیت چریکی به عنوان یک جنبش سر آمده، رژیم خود را در اوج اقتدار می بیند و در آوازه گری های روزانه، به هر بهانه ای از جزیره ثبات خاورمیانه دم می زند؛ به چه دلیل انجام می گیرد؟ جا دارد آن هائی که هنوز هم بی خردانه سنگ شاه و رژیم پادشاهی را به سینه می زنند از خود بپرسند به چه دلیل نوجوانان یک کشور را باید توسط مزدوران خود، به مبارزه سیاسی فرا خواند و بدون دلیل و بدون ارتکاب جرمی، حتا در چهارچوب همان نظام سرکوب گر، به گلوله بست؟ یا برای اعلام ندامت به زیر شکنجه کشید!

نویسنده ی کتاب به عنوان اندامی از سازمان انقلابی حزب توده و دیرتر حزب رنجبران و یکی از شیفته گان سیروس نهاوندی، تا آستانه انقلاب پنجاه و هفت نمی توانسته است باور کند که سیروس نهاوندی چه پدیده ای است و هنگامی که در تیر ماه سال پنجاه و هفت، زنده یاد سعید سلطان پور که به همراه حمزه فراهتی در جریان یک گرد هم آئی در یکی از شهرهای آلمان، در پاسخ به پرسش دکتر دانش از سیروس نهاوندی به عنوان یک خائن نام می برد، دگرگون شده، همانند شمار دیگری از جریان های مائو اندیشه و شیفته گان سیروس نهاوندی، سخنان سعید را به حساب رقابت مشی سیاسی و اختلاف نظر چریک ها با سیاسی کارها می گذارد. و به اعتراف خود در همین کتاب، پس از تماس فوری با مسول تشکیلاتی اش از وی تعیین تکلیف می کند اما پس از تعیین تکلیف و تاکید مسول تشکیلاتی اش دایر بر تائید گفته های سلطان پور در همان جمع، باز هم از اعلام رسمی خائن بودن سیروس نهاوندی به نماینده گی از جانب سازمان انقلابی در آن جمع، یا جمع های دیگر خودداری می ورزد؛ اینک با این کتاب شاید بر آن شده تا به جبران گذشته ها پرداخته، شرایطی فراهم نماید تا شمار چندی از متوهمان گذشته و قربانیان فراموش شده زبان بگشایند و یا دست به قلم شده، گوشه ای از گذشته ی خود و سیروس نهاوندی را بازگو نمایند!

برای مائی که تجربه ی سیاست های پلیسی تواب سازی جمهوری اسلامی و نقش چهره های دگردیسی یافته از همه ی سازمان ها و جریان ها، به ویژه سازمان مجاهدین خلق را پس از بازداشت و هم کاری در زندان ها دیده ایم و از چهره هائی شناخت داریم که شتابان از این روی به آن روی شده و با همان شتاب و عصبیتی که می خواستند جمهوری اسلامی را در پیوند با سازمان مجاهدین سر ضرب و با وعده های دو ماهه و شش ماهه سرنگون سازند، کمر بر نابودی سازمان خود و یاران دیروزی خود می بستند و در خیابان ها، گذرگاه ها و مرزها به شکار هم رزمان دیروزی می پرداختند؛ دیگر ماجرای سیروس نهاوندی و درجه ی پستی و بی شرفی امثال وی چندان شگفت انگیز نیست و امروزه می توان ده ها سیروس نهاوندی دیگر را ردیف کرد تا چه رسد به زمان پس از سرنگونی جمهوری اسلامی!

اما با خواندن کتابی با این حجم، پرسشی که به ذهن خواننده می رسد، حتا خواننده ای که آگاهی چندانی هم از شرایط دشوار و پیچیده ی مبارزه در دوران اختناق شاهنشاهی ندارد، بی پاسخ مانده این است که چرا شمار زیادی از آدم های سیاسی، از کوچک تا بزرگ، از کم تجربه تا با تجربه، که مانند هاله ای در درون کشور به گرد سیروس نهاوندی فراهم آمده اند و یا در فضای سیاسی کنفدراسیون در کشورهای اروپائی برای وی آوازه گری می نمایند، متوجه مشکوک بودن اوضاع نیستند! و پس از چهار سال که پرده ها برافتاده و چهره ی کریه پلیسی وی عریان گشته، باز هم در برابر دیگرانی که از ساواکی بودن وی دم می زنند در خارج از کشور با قاطعیت می ایستند و در داخل کشور او را در جریان می گذارند تا دست به اقدام شود! به راستی رمز این شیفته گی و راز این خودباخته گی در باره ی یک مهره پلیسی را در کجا باید جست؟ و به چه دلیل این چرائی در این کتاب، بی پاسخ مانده است!

آیا نمی توان از ایدئولوژی های کاذب و جنگ مشی ها سخن گفت و از نیاز به قهرمانانی که مشی هر جریانی را پیاده می کنند!

آیا نمی توان سر نخ این از خود باخته گی را در بدو امر ناشی از رقابت با حزب توده و توفان دانست؟ و دیرتر در رقابت با چریک های فدائی خلق و مجاهدین! آیا نمی توان گفت، اگر چریک های فدائی خلق حمید اشرف را دارند و اشرف دهقانی را که با سرافرازی از زندان گریخته، و مجاهدین خلقی رضا رضائی را، با پیش کسوتی فرار و دیرتر تقی شهرام و افسر انقلابی احمدیان را که با رشادت و مهارت از زندان گریخته اند پس چرا در وجود سیروس نهاوندی شک کنند که چون رضا رضائی، اشرف دهقانی و محمد تقی شهرام از زندان گریخته، در داخل کشور مانده و به مبارزه ادامه می دهد! یا چرا سازمان انقلابی هم خانواده نهاوندی ها را به خود نچسباند که مثل خانواده ی رضائی ها، سر در زندان دارند

برتولد برشت، نویسنده و کارگردان بزرگ تاتر و کمونیست مبارز ضد فاشیستی با تیزبینی خود، در پایان نمایش نامه جاودان گالیلیو گالیلئی، بر زبان یکی از بازی گران سخنی جاری می سازد جاودانه! که ما دیگر قهرمان نداریم و خود پاسخ می دهد بی چاره ملتی که به قهرمان نیازمند است و بی چاره تر از ملتی نیازمند قهرمان، جریان، یا سازمانی که برای مطرح ساختن خود، به قهرمان نیاز دارد و آن گاه که قهرمانی در چنته ندارد، از پهلوان پنبه ی مزدوری در خدمت شاه و ساواک شاه قهرمان مبارزی می سازد و آگاهانه و ناآگاهانه، به عنوان قهرمان ملی قالب می کند تا در مصاف مشی فرقه ای، با پشتوانه ی آن، پنبه دیگران را بزند!

در تائید جنگ مشی، همین بس اشاره شود که پس از جان باختن پرویز حکمت جو در زیر شکنجه در سال پنجاه و سه، که ده سال از زندان اش می گذشت و با خیانت عباس علی شهریاری نژاد، توده ای پیشین و پلیس پسین و پیش کسوت سیروس نهاوندی در امر پلیسی، از یکی از کشورهای اروپای خاوری به داخل بر می گردد و بازداشت می شود؛ شمار زیادی از کنش گران کنفدراسیون هوادار سازمان انقلابی، با برگزاری مراسم یاد بود برای وی سخت مخالفت می ورزند زیرا وی را به سب توده ای بودن اش رویزیونیست می دانند و غیرانقلابی! به باور آنان یک رویزیونیست نمی توان انقلابی باشد، تا چه رسد به این که در زندان مقاومت کند و زیر شکنجه جان ببازد.

ورای برداشت های ایدئولوژیکی و گرته برداری از انقلاب کوبا و چین و درک ذهنی از مناسبات طبقاتی دهه ی شصت و هفتاد میلادی جامعه ایران و نیمه فئودال ــ نیمه مستعمره دانستن آن، یا پا در هوا بودن تزهای مائوئیستی دایر بر محاصره ی شهرها توسط روستاها، و به خوان روستاهای خالی از سکنه ایران، در کشوری که مناسبات زمین داری رو به زوال است و مناسبات سرمایه داری حتا در روستاها، در حال باروری و رونق، که توجیه تئوریکی نادرستی برای انشعاب بخشی از کمونیست ها از حزب توده بود، اما جوهر اختلاف سازمان انقلابی با حزب توده، بیش تر سر این مساله دور می زد که رهبران حزب اهل مبارزه نیستند، گوشه ی عافیت گزیده اند و تن به کار انقلابی نمی دهند. باید دست ها را بالا زد و به عمل انقلابی پرداخت.

بستر مبارزه در درون کشور جاری است و به گفته ی رفیق مائو، هم چون ماهی در آب، باید به دریای خلق پیوست، به میان کارگران، دهقانان و روستائیان بازگشت و در پناه آنان، انقلاب رهائی بخش ملی را سازمان داد، همان کاری که امثال پرویز نیک خواه و سیروس نهاوندی آغاز نموه ادند. اما هر کدام از این ماهی ها که به درون بر می گردند به ناچار در یک تنگ آب محبوس می مانند، به برکه هم راه نمی یابند، تا چه رسد به دریا!.

جوهر انتقاد رفقای چریک فدائی، از گروه جزنی ــ ظریفی که توسط ناصر آقایان به دام شهریاری افتادند تا گروه احمدزاده ــ پویان که به بقایای گروه جزنی شناخته شده به گروه سیاهکل پیوستند هم همین است .که حزب توده در سال سی و دو، با بی عملی خود خیانت کرد. و با توجه به امکاناتی که داشت، دست به اقدام نظامی متقابل یا جنگ پارتیزانی دراز مدت نزد. در حالی که تجربه ی اصلاحات ارضی نیم بند شاه، یک دهه پس از سال سی و دو و تجربه ی نیم بندتر حزب دموکراتیک افغانستان در دو دهه پس از کودتای بیست و هشت مرداد ایران، نشان داد به سبب پیوند دوجانبه ی روحانیون و فئودال ها و نقش روحانیت در بسیج دهقانان مذهبی و متوهم برای مخالفت با اصلاحات ارضی، دست به سلاح بردن در آن برش تاریخی نمی توانست برای انقلاب سوسیالیستی یا انقلاب دموکراتیک توده ای بردی داشته باشد! لو رفتن سازمان افسران هم که به نوبه ی خود بر خط کودتا، قلم کشید، حکایت از سست بنیادی سازماندهی افسران حزبی داشت. که بیش ترین شمار نظامیان در رسته های اداری، خدمانی و انتظامی بودند و دیگران هم که در رسته های رزمی بودند، در سمت های فرماندهی نقش چندانی نداشتند.

چه در پندار رفقای چریک فدائی یا مجاهد و چه در پندار اولیه رفقای سازمان انقلابی، جوهر مبارزه ماشه تفنگ است. البته سازمان انقلابی و توفان پس از رد تئوری کانون های شورشی به سبک کوبا و پذیرش مائواندیشه و روی آوردن به تجربیات چین و نیز درس آموزی از تجربه ی شکست شورش عشایر جنوب در فارس و گروه شریف زاده ــ ملا آوره در کردستان، به مشی سیاسی روی آوردند، .تا پس از برقراری شرایط مناسب، با تدارکات کافی و نیروی لازم، از روستاها دست به اقدام نظامی بزنند و آن گاه که به مشی سیاسی روی می آوردند، کار بلند مدت در میان توده ها، حفظ کادرهای اعزامی در داخل کشور و گسترش شبکه های حزبی در شهر و روستا اهمیت پیدا می کند و در چنین شرایطی است که دست ساواک برای نفوذ باز می ماند و دوام ظاهری یک هسته ی حزبی به رهبری پرویز واعظ زاده که به ایران برگشته، اهمیت اساسی پیدا می کند. هسته ای که به احتمال قوی از همان بدو امر، یا اندک زمانی دیرتر و پیش از فرار اسمی سیروس نهاوندی از زندان، در تور ساواک است و ساواک، نیازی به جمع کردن ضربتی تور نمی بیند تا از طریق آن شمار بیش تری از کادرهای سازمان انقلابی را به داخل کشور بکشاند و همان طور که اشاره شد سیروس نهاوندی با تسلیم خائنانه ی خود، در پرتو یک بده، بستان کثیف، ساواک را در اجرای این برنامه یاری می رساند

توهم تداوم زنده گی مخفیانه در داخل کشور آن چنان گریبان گیر این رفقا است که رفیق جان باخته ای چون طواف چیان، هم رزم و همسر واعظ زاده در یادنامه ای که چند روز پیش از جان باختن خود در باره ی واعظ زاده می نویسد، از هفت سال مبارزه ی مخفیانه رفیق حمید، نام مستعار واعظ زاده سخن می گوید! نه از هفت سال کنترل ساواک، یا چهار سال پوشش یک پلیس به نام سیروس نهاوندی! !

محمدعلی حسینی، از شاخص ترین چهره های نزدیک به سیروس نهاوندی، با پرهیز از پاسخ به پرسش های مرتضوی، با نوشتن شرح کوتاهی از فعالیت های سیاسی خود، هم چنان به دفاع از گذشته می پردازد که سیروس چنین بود و چنان بود و شک برانگیز نبود. وی که در نزدیکی با سیروس و درخواست وی یک بار با عمه ی اسمی اش فاطمه سلطان ازدواج می کند و پس از نارو زدن فاطمه سلطان و رفتن او با سعید حدائق، چهره ساواکی شناخته شده ی دیگری در این جمع، با خواهر همسر سیروس ازدواج می کند و با خانواده ی سیروس تماس دائمی دارد، هنوز هم نمی خواهد که از خود بپرسد آخر این چه طور آدم فراری است که عمه ی اسم اش فاطمه، خواهر اش سیمین و منوچهر شوهر خواهر و پسر عموی اش که به زندان ابد محکوم شده، پس از آزادی زودهنگام از زندان به نزد وی می آیند و در شرکت وی به کار می پردازند و ساواک سراغی از آنان نمی گیرد که سر در کجا دارند.

آیا می توان باور نمود که محمدعلی حسینی از هم کاری سیروس با ساواک بی خبر بوده باشد. نوشته ی بیست برگی وی که از برگ ۴۱۱ تا ۴۳۲ کتاب را در بر دارد، نشان از آن دارد که ایشان نمی تواند از هم کاری سیروس و ساواک بی خبر باشد. و اگر هم بشود توجیهی برای وی جست این است که هم کاری با ساواک و بهره مندی از امکانات یک مهره ساواکی را در جهت پیش برد مشی سیاسی خود بداند. او که محی ال دین حدائق و مدرک جعلی وی به نام مهندس سعید صارمی را می شناسد، چه گونه است که از خود نمی پرسد دست گاه جعل سازمان کذائی کجاست و چه کسی برای ما از دولت قراردادهای پول ساز آن چنانی می گیرد و ده ها پرسش بی پاسخ دیگر!

از درون مایه گزارش ها بر می آید که سوای بسته گان نزدیک، شماری از دوستان و رفقای قدیمی، یا محمدعلی حسینی و حذائق، خانم فلورا غدیری هم که با سیروس حشر و نشر بیش تری دارد و با بسته گان و نزدیکان اش دم خور است و سخنان بوداری از مناسبات شخصی وی بیان می کند بی گمان از راز هم کاری وی با ساواک آگاهی دارد اما به سکوت و پرداخت کمک مالی لارجانه ی خود ادامه می دهد

بنا بر روایت مصاحبه شونده گان و دست به قلمان، ماموران ساواک سیروس نهاوندی را در آبان ماه سال پنجاه و یک، با بازوی گلوله خورده، جلوی در خانه یا اقامت گاه مهوش جاسمی پیاده می کنند. مهوش جاسمی که با پرویز واعظ زاده، مسول داخل کشور سازمان انقلابی و همسراش دکتر معصومه طواف چیان، هسته ی اولیه تشکیلات داخل هستند. بنا بر همین روایات، از زمان بازگشت به ایران، با سیروس نهاوندی ارتباط محفلی یا خانواده گی دارد، پس از آگاهی از بازداشت وی و بسته گان اش، خانه ای را که سیروس می شناسد، ترک می نماید و نشانی اقامت گاه تازه خود را به خانواده و بسته گان نزدیک خود هم نمی دهد. بنا براین سیروس نشانی تازه ی وی را تنها می تواند از کانال ساواک بدست آورده باشد. اما هیچ کدام از این سه نفر که به مداوای وی می پردازند، از وی نمی پرسند رفیق قهرمان! چرا تنها یک گلوله به سوی تو شلیک شده؟ نشانی این خانه را از کی گرفتی؟ از کجا به دست آوردی؟ با چه وسیله ای به این جا آمده ای؟ آیا اثری یا ردی از خون برجای نمانده که رد تو را داشته باشند؟ آیا راننده تاکسی یا خودرو شخصی که با بازوی خون آلود سوار شده ای به تو مشکوک نشد؟ کجا سوار تاکسی شدی؟ چه طور شد که تو را تعقیب نکردند؟ آن هم در آبان ماه سال پنجاه و یک، که ده ها گشت تیمی کمیته مشترک به اصطلاح ضد خراب کاری، مجهز به دست گاه های گیرنده و فرستنده ی سیار، شب و روز در خیابان های تهران رژه می رفتند و به بهانه مبارزه با خراب کاران، به شکار مبارزان و آدم های مشکوک می پرداختند.

بی گمان نشانی جدید رفیق مهوش جاسمی را تنها باید مقامات ساواک کشف کرده و در اختیار سیروس نهاوندی گذاشته باشد که از یازده ماه پیش در زندان به سر می برد و رسانه های دولتی از رادیو و تلویزیون تا روزنامه ها، جریان بازداشت او و گروه اش را اعلام کرده اند و پرویز ثابتی در نقش مقام امنیتی حتا چهره زنی از بسته گان سیروس را به نمایش گذاشت.و مدعی شد که سیروس او را فریب داده تا در عملیات سرقت بانک شرکت کند. چنین شخصی، به جز کانال ساواک، و لودادن پیشاپیش مهوش و رصد وی از جانب ساواک، چه گونه می توانسته است به نشانی وی و از طریق وی به مخفی گاه رفیق پرویز واعظ زاده برسد؟ البته کارگزاران ساواک با توجه به نفوذی که در میان مبارزان خارج از کشور داشته، به احتمال زیاد از همان بدو.ورود این رفقا به ایران، یا اندک زمانی دیرتر، رد آن ها را یافته و تحت کنترل داشته اند. در نتیجه سیروس نهاوندی تنها از طریق ساواک و کارگزاران ساواک می تواند به این نشانی دست یابد. به اعتبار دیگر، نشانی و فعالیت های واعظ زاده، پیشاپیش برای ساواک محرز و تحت کنترل بوده و اینک با اعزام سیروس نهاوندی کنترل بیرونی را به کنترل درونی مبدل ساخته، چهار میخه می کنند تا راه گریزی نداشته باشد و چون گروه قصد عملیات مسلحانه ندارد، ساواک شتابی برای بازداشت آنان به خرج نمی دهد.

کورش لاشائی که خود را در سال پنجاه و یک تسلیم نمود و به خدمت رژیم شاه در آمد، در مصاحبه با حمید شوکت نکته ی ظریفی را بازگو می کند که در خور توجه است. می گوید یک روز واعظ زاده را در خیابان دیدم، به هم دیگر نگاه کردیم و بدون گفت و گوئی رد شدیم. پس از چند روز از جانب ساواک مرا به پرسش گرفتند که چرا ماجرا را با آن ها در میان نگذاشته ام. یعنی واعظ زاده بی خبر از هم کاری سیروس نهاوندی با ساواک، دیدار اتفاقی لاشائی را به سیروس گزارش می دهد و سیروس برای زیر فشار گذاشتن لاشائی به ساواک خبر می دهد که لابد لاشائی هنوز هم صداقت نشان نمی دهد! همان کاری که توابین در جمهوری اسلامی انجام می دهند و دوستان و هم رزمان پیشین خود را زیر فشار می گذارند که بیش تر با جمهوری اسلامی صادق باشند

پرسیدنی است چرا واعظ زاده به عنوان رهبر یک سازمان سیاسی در طی چهار سالی که با سیروس حشر و نشر دارد، آب خوردن اش را هم با او در میان می گذارد و چون رئیس و مرئوس به وی گزارش روزانه می دهد که چه کاری انجام داده و چه کسی در باره ی وی چه گفته، یا چه می گوید و چرا او را ساواکی می دانند، با همه ی اطلاعاتی که در باره ی ساواکی بودن اش دریافت می دارد، یک بار او را تعقیب نمی کند تا دریابد که سراش به کجا بند است! به راستی راز این خوش باوری از چیست؟ و چرا آن گاه هم که اندک رفقای اش یکی پس از دیگری سر از زندان در می آورند و یا در شکنجه گاه ها جان می بازند و خطری متوجه او نیست، این اطمینان خاطر زایل نمی شود.

عباس میلانی در گزارشی که به زبان انگلیسی نوشته و خلاصه ای از آن را به زبان فارسی برگردانده و در اختیار نویسنده گذاشته و برگ های ۴۸۳ تا ۴۹۱ نوشته را در بر می گیرد. به واعظ زاده گزارش می دهد که رفقای کرمان شاه از ساواکی بودن سیروس سخن می گویند. واعظ زاده که با عباس میلانی رهسپار کرمان شاه شده تا قضیه را خود پی گیری کند، آشکارا حضور ماموران ساواک را بر سر قرار حس می کند و با این وجود به خود نمی آید که سرچشمه ی این تعقیب از کجاست؟ و چرا هفته ی گذشته همه چیز بر سر قرار میلانی با رفقای کرمان شاهی به آرامی گذشته است.

نه تنها واعظ زاده و دیگر رفقای سازمان انقلابی داخل کشور هالوبازی در می آورند، محسن رضوانی و دیگر رهبران سازمان انقلابی هم که در خارج از کشور در جریان تماس های نهاوندی و واعظ زاده قرار دارند، بازی می خورند و یا خود را بازی می دهند تا در بازی آوازه گری، از تکیه بر یک پهلوان پنبه ی خود فروش محروم نمانند. البته محسن رضوانی در گفت و گو با باقر مرتضوی، به نحوی دو پهلو خطای خود را می پذیرد که اگر انتقادی وارد باشد وی بیش ترین مسولیت را دارد. اما بی توجهی وی به درخواست های مکرر سیروس نهاوندی برای بازگشت به ایران، می تواند بن مایه ای از این تردید را با خود داشته باشد؟ به ویژه کسی که در مقام رهبری است و می خواسته است که زودتر از واعظ زاده ره سپار ایران شود، همسراش در داخل است و بنا دارد پوشش امنیتی وی باشد. البته اطمینان مهوش جاسمی دایر بر پوشش امنیتی وی، بیش تر ذهنی است تا واقعی! زیرا در شرایط سرکوب و اختناق، پوشش امنیت کاری هم اعتبار چندانی ندارد و خود می تواند تله ی گرفتاری و به دام افتادن باشد.

در گفت و گوی رضوانی با مرتضوی گزارشی درج است از یک فرستاده ی سیروس نهاوندی که گویا راننده ی تاکسی است و موقعیت امنیتی اش در خطر! لومپن تمام عیاری که سه ماه سربار رفقای آن ها است و بی خبر آن ها را ترک می کند و به خود نمی آیند که این بازی چه نام دارد؟ اگر امنیتی است چه گونه می آید و چه گونه می رود!

در این بازی رفقای سازمان انقلابی تنها نیستند. رفقای چریک فدائی هم به نوبه ی خود، در بدو امر، از سیروس نهاوندی یک قهرمان می سازند. قهرمانی که از زندان گریخته، مبتکر مشی چریک شهری است و پیش کسوت گروه های چریکی و مغز متفکر سازمان آزادی بخش خلق های ایران! بی چاره خلق های تحت ستم ایران که چه جانوری آزادی بخش آنان خواهد بود. .

بی گمان قهرمان سازی و بزرگ نمائی چریک های فدائی خلق از سیروس نهاوندی را هم باید به حساب جنگ مشی و رشادت چریکی گذاشت و گرنه، چریک های فدائی به سبب ارتباطی که با زندان و رفقای زندانی داشتند و دو تن از وابسته گان این گروه در زندان زنان با اشرف دهقانی هم بند بودند، خبر داشتند که پس از فرار ساخته گی سیروس خواهر و عمه ی اسمی اش را تحت فشار نگذاشته اند؛ اما این رفقا هم چرا متوجه این نیرنگ نیستند که چرا گرداننده گان ساواک، خبر فرار سیروس نهاوندی را، خود در زندان ها پخش می کنند.

در این کتاب از زبان یکی از مصاحبه شونده گان آمده است که فرار سیروس نهاوندی را نخستین بار اصغر ایزدی به او مرس زده است. این خبر اگر درست هم باشد زمانی پس از این روی داد می تواند باشد. زیرا اصغر ایزدی در زمان فرار اسمی سیروس نهاوندی در آبان ماه پنجاه و یک، در زندان برازجان به سر می برد و نه در تهران و خبر فرار، دیرتر از تهران به برازجان و یا شیراز می رسد .

در زندان های تحت اداره ی شهربانی، بازرسی های ماهانه از جانب رئیس زندان و ماموران شهربانی تحت فرمان وی انجام می گرفت اما پس از فرار نهاوندی، در آواخر دی ماه یا اوایل بهمن ماه سال پنجاه و یک، سیزده نفر از بازجوهای کمیته مشترک، بدون حضور ماموران شهربانی، از بند موقت فلکه بازدید نمودند و بدون آن که با یک نفر از زندانیان تلخی کنند و یا یک جلد از کتاب های موجود را که در اتاق ها پخش بود بردارند، خیلی خودمانی به گفت و گو پرداختند و پس از یک ساعتی آن جا را ترک و به نگهبان زندان چراغ سبز دادند که به ما بگویند بازدید امروز در رابطه با فرار سیروس نهاوندی است که برای انجام مصاحبه زیر فشار قرار گرفته و برای مداوای پاها به بیمارستان ۵۰۲ ارتش انتقال یافته و از بیمارستان با پای زخمی و اصابت یک گلوله بر پای اش فرار نموده و بازجوها آمده اند بررسی کنند که آیا این زندان هم راه فرار دارد؟ و این خبر، جدای از درستی و نادرستی اش، در فردای آن روز با انتقال چند نفری به زندان قصر می رسد.

خبر فرار احتمالی سیروس نهاوندی به ویژه آن که بیش از یک سال از بازداشت او و گروه اش می گذشت و خبری از محاکمه ی آنان نبود، مدت ها ورد زبان این و آن بود که چه گونه انجام گرفته است! اما پس از برگزاری دادگاه علنی و کوتاه آمدن رهبران گروه در برابر دادگاه و خبرنگاران خارجی و انتقال شمار چندی از رده ی پائین تر این گروه به بند های چهار و سه زندان قصر، که آشکارا می گفتند به مبارزه ادامه نخواهند داد، تردیدها بالا گرفت و کسانی می گفتند که فرار سیروس نهاوندی ساخته گی است و رهبران گروه با ساواک سازش کرده اند.

از آن جا که در طی چند دهه مبارزه سیاسی جاری در درون و برون مرزهای کشور، از جانب سازمان های سیاسی بررسی جامعی در باره ی جبهه عوض کردن ها صورت نگرفته است از درون مایه ی گفت و گوها بر می آید که شماری زیادی از آشنایان و غیر آشنایان از اقدام پلیسی سیروس نهاوندی هم چنان در شگفت مانده اند! به راستی شگفتی در چیست؟

یکی از نکاتی که چند تن از مصاحبه شونده گان روی آن دست گذاشته اند، خلاقیت فکری و دانش انقلابی یا مارکسیستی سیروس نهاوندی است که یک سر و گردان بالاتر از دیگران بوده! اما آن چه را که به نام وی در این کتاب به عنوان بیانیه های سازمان آزادی بخش خلق های ایران آمده و یا از وی نقل نموده اند، نمی تواند در تائید این ادعاها باشد. اما اگر چنین می بود و یا سیروس نهاوندی دانشی فراتر از دیگران هم می داشت، نه چیزی را ثابت می کند و نه نشانه ای از مبارز انقلابی بودن و پای داری در مبارزه را با خود دارد! زیرا پرویز نیک خواه، کورش لاشائی، منوچهر آزمون و ده ها چهره ی خودفروخته ی دیگر دوران گذشته از همین قماش هستند.

مشکل جنبش کمونیستی ما و فراتر از جنبش کمونیستی، جنبش مبارزاتی و دموکراتیک کشور ما در این است که این جنبش ها تا کنون توده ای و البته توده ای به مفهوم واقعی طبقاتی نشده، انبوهی از کارگران، زحمت کشان و توده های خلقی را در بر نگرفته تا آنان هزینه مالی و جانی مبارزه، یا دست کم هزینه ی زنده گی مبارزان حرفه ای را تامین نمایند. جنبش ها روشن فکری است، مبارزان نسبت به جمعیت کشور اندک شمارند و از میان روشن فکران هم، کسانی میدان دار می شوند که از لایه های مرفه جامعه باشند. زیرا مبارزانی که از لایه های پائین جامعه به مبارزه روی می آورند، هم چنان در غم اداره ی زنده گی و نان و آب شان هستند.

اگر سیروس نهاوندی مجال می یابد که بیش تر مطالعه کند یک دلیل ساده اش این است که نیازی ندارد روزانه چند ساعتی در رستوران ها، گارسونی کند یا از آن بدتر موزائیک پاک کند و یا به کارهای دشوارتر تن در دهد تا هزینه تحصیل و خورد و خوراک اش را تامین کند، از یک خانواده مرفه برخاسته که دست شان به دهان شان می رسد و می توانند هزینه تحصیلی اش را تامین کنند و او مجال بیش تری برای تحصیل و مطالعه تئوریک و یا کار سیاسی داشته باشد!

نکته ی دیگر این که مبارزه طبقاتی است و آن گاه که روشن فکرانی از لایه های میانی و طبقه ی متوسط وارد مبارزه می شوند در رویای شیرین خود در جست و جوی جاه و مقام اند و رسیدن به مقام رهبری و یک زنده گی آن چنانی و با سرخورده گی از مبارزه و چشیدن طعم تلخ نخستین ناکامی یا بازداشت، به اصل خویش باز می گردند.

نباید فراموش نمود که جامعه به اراده ی اندک شماری از روشن فکران صدر نشین، به حرکت در نمی آید و فرایند مبارزه ی طبقاتی سمت و سوئی ورای خواست آنان و سبک دل خواه آنان پیدا می کند و چون دیرگاهی در بر پاشنه ی پیشین می چرخد، آنانی که پیوند طبقاتی چندانی با کارگران و زحمت کشان ندارند، بهتر می دانند که در پیوند با نظام طبقاتی حاکم، موقعیتی کسب کنند. امثال پرویز نیک خواه، کورش لاشائی و سیروس نهاوندی نمونه ی تیپیک این جریان هستند. در جمهوری اسلامی هم اوضاع به همین گونه است. در ماه های پس از قیام بهمن ماه سال پنجاه و هفت، شمار زیادی از لایه های میانی جامعه به سازمان مجاهدین و یا فدائیان خلق امید می بندند و آن گاه که امیدشان به ناامیدی می کشد، حفظ موقعیت و منافع شخصی و طبقاتی خود را در جبهه ی رژیم و در پیوند با رژیم جست و جو می نمایند. اندک شماری هم که در کنار سازمان های انقلابی می مانند، با بحرانی شدن اوضاع سنگ ندامت بر سینه می زنند و کم نیستند امثال شاعر بلند آوازه ای چون خوئی در غربت تبعید فریاد بر آورند وای بر ما که نفرت کاشتیم!

در این کتاب اشتباه های قلمی آشکاری هم به چشم می آید که نویسنده و یا نویسنده گان توجه ننموده اند که به نمونه ای از آن می پردازم.

در برگ ۲۳۰، به نقل از خانم بنفشه مسعودی آمده است:

از حسین عزتی به عنوان یکی ا زاعضای سازمان مجاهدین یاد شده که از اعضای ستاره سرخ بود و با تقی شهرام و سروان احمدیان از زندان ساری گریخت و در اهواز جان باخت.

به جز این سه نفر فرد دیگری به هم راه آنان نبود که از ساکا باشد!

ساکا چهار حرف نخست "سازمان انقلابی کمونیست های ایران" بود و نه "سازمان کارگران انقلابی ایران" (راه کارگر) که پس از انقلاب تشکیل شد.

هم آمده است سپهبد مین باشیان رئیس کمیته مشترک مبارزه با خراب کاران، پس از واقعه ی فرار، به ساری مسافرت می نماید.

کمیته مشترک ضد خراب کاری که در بهار سال پنجاه و چند ماهی پس از واقعه ی سیاهکل به وجود آمد. یکی از زیر مجموعه های اداره سوم، از هشت اداره ی ساواک بود.و ریاست اش در مرتبه ی سرهنگی داشت و نه سپهبدی!

نخستین رئیس کمیته مشترک، سرهنگ طاهری بود که در شهریورماه سال پنجاه و یک، توسط گروه حزب اله که به مجاهدین پیوستند ترور شد و دومین رئیس اش زندی پور که در اسفند پنجاه و سه، سال روز اعدام رفقای جنگل توسط یک تیم از مجاهدین م ل ترور شد هر دو درجه ی سرهنگی داشتند و پس از ترور، به درجه ی افتخاری سرتیپی نائل آمدند. در نتیجه در اردیبهشت پنجاه و دو ریاست کمیته با زندی پور است و نه مین باشیان

سپهبد مین باشیان از افسران ارشد درباری، برادر مهرداد پهلبد همسر شمس، در سمت ریاست ستاد ارتش، یعنی بالاترین مقام نظامی در ارتش شاهنشاهی، چند ماه پیش از واقعه ی سیاهکل بر سر اختلاف برای تامین درمان درجه داران اعزامی به خارج از کشور با جمشید آموزگار وزیر دارائی کابینه ی هویدا و مقایسه ی درخواست مالی خود با هزینه ی قمار اشرف پهلوی امورد خشم شاه واقع شده، از کار بر کنار و خانه نشین می شود!

مجید دارابیگی

نوزدهم مهر ماه ۱۳۹۴

یازدهم اکتبر ۲۰۱۵