فاتحه خوان های "انقلابی"، فاتحه خوان های انقلاب

 

بخش چهارم تا ششم - نویسنده : شهاب برهان

-------------------------------------------------------

بخش چهارم

 

انقلابی که سر زا رفت

 

***
[
در بخش سوم گفتم که انگیزه های توده ها در انقلاب 57 دغدغه های دینی نبود. جنبش اعماق آشکارا خصلت ضد سرمایه داری و عدالت طلبانه داشت. در بخش حاضر میخواهم در این باره بگویم که چنین جنبشی چرا و چطور زیر کنترل نهضت خمینیستی در آمد و نقش تاریخی شخص خمینی چه اندازه بود؟
]
***
در رابطه با عروج رژِیم خمینی از دل انقلاب بهمن، بسیار می شنویم که اگر چپ ها طور دیگری عمل می کردند، این فاجعه وقوع نمی یافت.
تاریخ البته با دخالت اراده ها ولی نه فقط با ارده ساخته می شود. اراده ها در متن ساختارها و شرائط از پیش موجود عمل می کنند و ظرفیت ها و دامنه تأثیرگذاری شان روی این ساختارها و شرائط ، به وسیله خود آن ها محدود می شود. انقلاب ایران هم سناریو نداشت. خودِ بازی، همه را بازیگر کرد، بازیگران را نقش داد، از درون بازیگران، کارگردانان را ساخت، گفتمان ها و رفتارها را متحول کرد، بازیگران و کارگردانان را به نوبت و به تدریج به صحنه آورد و از صحنه بیرون راند، و پرده آخر کابوسی شد که کسی به خواب اش ندیده بود! اما نکته اینجاست که همه با پیشداده ها و امکانات و مهارت های برابری وارد صحنه نشدند
.
افتادن رهبری انقلاب به دست روحانیت اجتناب پذیر می بود اگر ... و اگر ... و باز هم اگر .
..!
آینده را می شود با اگر ها ساخت، اما گذشته را نه! وقتی می گوئیم: اگر چنین کنیم، چنان خواهد شد، این اگر ی است که اراده متکی بر آگاهی را برای دخالتگری در تغییر شرائط موجود یا معماری شرائط و وضعیت های آینده به کار می اندازد. اگر ی که رو به آینده دارد، گواه امکان است. این اگر ، امکان بالقوه را در اختیار انسان قرار می دهد تا به امکان بالفعل اش تبدیل کند - یا لا اقل در این جهت تلاش کند
. 
اما اگرِ ناظر بر پشت سر، اگرِ حسرت است. وقتی در نظاره به گذشته می گوئیم: اگر چنان شده بود چنین می شد، اگری ناممکن را مطرح می کنیم؛ یعنی اگری را که اگر هم امکان بالقوه اش وجود داشته، ولی ملزوماتِ به فعل در آمدن اش فراهم نشده و به ناممکن تبدیل شده است. آنچه واقع شده است، از تقدیر نبوده ولی مجموعه شرائط - از ضرورت ها و تصادف ها - چنان فراهم آمده اند که همین واقع شده و نه چیز دیگری؛ یک و فقط یک امکان بالقوه به فعل در آمده و نه بی نهایت امکان های بالقوه ی دیگر
. 
همیشه اینطور است که بعد از خرابی بصره به این فکر می افتیم که می بایست این کار می شد و آن کار نمی شد. اما آیا تجربه بر آگاهی مقدم است یا آگاهی بر تجربه؟ این یک سئوال مهم است که آیا آگاهی ی امروز، آن زمان هم وجود داشت ولی امکانات عینی عملی کردن اش ( و از جمله گوش شنوائی ) وجود نداشت، یا حتا این آگاهی هم وجود نداشت و محصول تجربه است؟ در هر دو حال به این می رسیم که آنچه واقع شده، تا زمانی اجتناب پذیر بوده که شرائط و ملزومات عینی و ذهنی برای تحقق امکان ها و بدیل های دیگری وجود داشته یا از میان نرفته بوده است. وقتی می گوئیم: اگر چنان می کردیم، چنین می شد، چیزی بیش از این نگفته ایم که آنچه را امروز می دانیم، آن روز نمی دانستیم ( یا می دانستیم ولی دانستن توانستن نبود
). 
با این توصیفات، آیا نیافتادن انقلاب به دست اسلام سیاسی ناممکن بود؟

هر نارضائی و اعتراض توده ای برای آن که به یک جنبش توده ای سیاسی با نفس و مستدام تبدیل شود و در راستای معینی حرکت کند و احیاناً به مقصد هم برسد، به چند چیز احتیاج دارد: یک عامل متحد کننده ی محرک ها و انگیزه های متنوع و مختلف؛ یک نیروی بسیج گر صفوف؛ تدارکات و سازماندهی؛ و رهبری سیاسی. خمینی و دم و دستگاه سیاسی- مذهبی او در آن شرائط، تنها نیروئی بودند که امکانات پاسخ دادن به این نیاز ها در اختیارشان بود و این ظرفیت را نیز داشتند که در جریان حرکت، امکان های بالقوه را هم به فعل در آورند
. 
در نتیجه اختناق ، سرکوب و رکود سیاسی طولانی بعد از کودتای ٨
۲ مرداد، هیچ حزب، هیچ جریان سیاسی و هیچ چهره ای نتوانسته بود موجودیتی آشکار و مؤثر پیدا کند و پایگاه مردمی و ظرفیت بسیج توده ای به دست بیاورد. در آن خلأ سیاسی و فقدان آلترناتیو در شرائط بحران انقلابی، تنها روحانیت بود که با در اختیار داشتن یک ایدئولوژی متحد کننده ی ریشه دار و اُخت شده با مردم کوچه و بازار، با در اختیار داشتن وسیع ترین شبکه علنی مساجد و تکایا و حسینیه ها و ده ها شکل تجمعات علنی و نمیه علنی دیگر در سراسر کشور از تهران گرفته تا دور افتاده ترین روستاها، با امکانات بیکران مالی و تدارکاتی، با تجربه و ساختارهای سازماندهی مثل دسته های سینه زنی و غیره، با استفاده از سنت های جا افتاده ای چون هفته و چله و سال گرفتن و شعائری چون فلسفه عاشورا و مکتب شهادت، با شعارهای مبهم ولی جذاب و فریبنده ای مثل " حکومت عدل علی " و " قسط اسلامی " و با احیأ و تحریک باورها و سنت های مذهبی مردم، توان بالفعل متحد کردن، بسیج، تدارکات، و سازماندهی حرکات را در اختیار داشت. در حالی که همه نیروهای چپ و لائیک و دموکرات و مترقی یا سر به نیست شده، یا در زندان ها بوده یا سرخورده و خانه نشین شده بودند، مذهبی ها تنها نیروی آزاد و علنی و مجاز در کشور بودند؛ بجز خمینی و طرفداران او. 
زمانی که اعتراض به کشتار قم، به تبریز و شهرهای دیگر سرایت کرد، اگر یک نیروی سیاسی ریشه دار در میان توده ها وجود می داشت و بر انگیختگی سیاسی اقشار مختلف علیه کشتارها را به نقطه اتکائی برای برجسته کردن و به پیش صحنه آوردن مسائل سیاسی، اقتصادی و اجتماعی متراکمی که بخصوص طبقات زحمتکش و تهیدست و میانی جامعه داشتند تبدیل و این ناخشنودی ها و اعتراضات را نمایندگی و سازماندهی می کرد، می توانست پرچمدار جنبش شود و بدون واسطه استعاره ها و شعارها ی مذهبی، خواسته های مردم و شعارهایشان را سرراست بیان کند. اما این اگر متحقق نشد. در واقعیت، حزب یا جریانی سیاسی با مجموعه این مشخصات و کیفیات نه وجود داشت و نه در زمان کوتاهی که خمینی خلأ را پر کرد، امکان به وجود آمدن داشت
.
با اینحال، نه رهبری خمینی و نه تسلط جریانات مذهبی بر جنبش توده ای از ابتدا تقدیر نبود و در جریان حرکت شکل گرفت. همه شعارها از ابتدا مذهبی و حرکات، همگی در قالب مذهبی نبودند و چون ستادهای مذهبیون ابتکار عمل و تهیه و دیکته کردن شعارها و سازماندهی حرکات را به دست گرفتند، به تدریج در سایه شعارها و قالب های مذهبی قرار گرفته یا بکلی به حاشیه رانده شدند. سئوال این است که چرا در جریان حرکت، دیگران نتوانستند ابتکار عمل را به دست بگیرند؟ چرا نتوانستند امکان های بالقوه برای خود را به فعل در بیاورند؟ چرا نتوانستند تحقق آن اگری شوند که انقلاب غیر اسلامی را ممکن می کرد؟ (باید روشن باشد که منظورم جریانات و شخصیت های سیاسی لائیک اند که از ابتدا مخالف اسلامی شدن جنبش و حکومت بوده اند ونه جریاناتی که اگر چه با روحانیت در رقابت بودند و سر انجام هم منکوب اش شدند، اما با آن از یک گروه خونی بودند). فقط روی وضعیت چپ ها مکثی می کنم
:
بزرگترین نقطه ضعف جریانات چپ ایران بعد از ٨ ٢ مرداد در این بود که حوزه ارتباطی و نفوذی شان عمدتا محدود به اقشار مدرن طبقات میانی و بر لایه های تحصیل کرده متمرکز بود. طبقات زیرین جامعه وقتی به تلاطم در آمدند، از حوزه نفوذ و دخالتگری این ها بیرون بودند، حال آن که روحانیت بخاطر تکیه بر جهالت و نان خوردن از آن، تاریخاً در اعماق جامعه، در میان تهیدستان و مردم کوچه و بازار ریشه داشت. ماکیاولی نابغه هم بر حضور بعنوان شرط بزرگ پیروزی سیاسی تاکید می کند. این کمبود، در جریان انقلاب خود را در دشواری بسیج نیرو توسط نیروهای مترقی و سهولت منزوی شدن آنان از امواج عظیم مردم عادی توسط گروه های فاشیستی متعصبین، و بعد از قیام بهمن، در دو دستگی و تنازع مهیب در میان مردمی که انقلاب کرده بودند نشان داد
. 
ضعف دیگر چپ نوین ایران این بود که طی دو دهه و نیم، حضورش نه طبقاتی بلکه اساساً ایدئولوژیک - فرهنگی بود. چپ انقلابی در پی ایجاد تشکل های طبقاتی توده ای و دخالتگری در مبارزه طبقاتی جاری نبود و جنبش چریکی نیز آن را ناممکن و بی نتیجه می دانست. در نتیجه، اهرم اجتماعی نداشت. ضعف اساسی دیگرش این بود که خودش هم متشکل نبود. زمانی که تشکیلات درست کرد، تشکیلات چریکی درست کرد که آن هم تا آستانه بحران انقلابی، سرکوب و متلاشی شده بود. از چپ انقلابی هر چه بود، یا افراد و محافل روشنفکری و ادبی بکلی غیر متشکل و منفرد و پراکنده بودند، یا فعالین سیاسی ی محبوس در زندان ها یا مخفی در خانه های تیمی
. 
در دوره های انقلابی این امکان به وجود می آید که جریاناتی سیاسی که در دوران رکود جثه و پایگان اجتماعی در خور توجهی نداشته اند، به سرعت دایره نفوذ خود را گسترش داده و به وزنه ای تبدیل شوند و حتا رهبری جنبش توده ای را به دست آورند. اما این مستلزم وجود تدارکاتی از پیش است تا " باکتری" های جاگرفته در میان توده ها در آن شرائط بحران انقلابی به سرعت تکثیر شوند، مثل مخمّر، یا مثل مایه برای تبدیل شیر به پنیر. این دقیقا وضعیتی بود که برای خمینیسم بمثابه یک جریان سیاسی پیش آمد. چرا مثلا چپ های انقلابی نتوانستند در متن بحران انقلابی قبل از قیام بهمن، به وزنه تعیین کننده و هدایت کننده تبدیل شوند؟ اگر بنا بر مقایسه باشد، هم سابقه مبارزاتی و هم میزان رشادت و جانفشانی چپ های ایران، بخصوص کمونیست ها از کودتای ٨ ٢ مرداد تا آستانه انقلاب، بطور غیر قابل مقایسه ای بیش تر از مجموعه مبارزان اسلامی بود. چهار عرصه مهم، جنبش دانشجوئی، هنر و ادبیات متعهد و معترض، کنفدراسیون دانشجویان و محصلین ایرانی در خارج از کشور، و زندان های سیاسی در قُرُق چپ ها بودند. مذهبی های سیاسی اقلیتی کم شمار و بکلی در حاشیه بودند. بسیاری از لیبرال ها و طرفداران جمهوری اسلامی این واقعیت را اقرار می کنند و می افزایند که شاه برای مقابله با گسترش نفوذ مارکسیسم و چپ بود که به روحانیت و مذهب بال و پر می داد
. 
چپ ها در جریان انقلاب وسیعاً و با تمام وجود شرکت کردند. شعارهای انقلابی و مردمی مطرح کردند، کمیته های محلات و کارخانه ها سازماندهی کردند، در اعتصابات کارگری شرکت و آن ها را سازماندهی کردند. آن ها همه جا بودند و نقش چشمگیری در گیراندن انقلاب و نقش اصلی و تعیین کننده را در قیام مسلحانه بهمن داشتند. رادیو و تلویزیون را گرفتنند و روزنامه های سراسری کیهان و آیندگان و اطلاعات را به مطبوعات چپ و انقلابی تبدیل کردند. چپ های انقلابی، سازمان ها و احزاب سیاسی ایجاد کردند و به سرعت برای ایجاد تشکل های انقلابی در میان اقشار مختلف، از جمله دانشجویان، دانش آموزان، کارگران، ملیت های تحت ستم و حتا پرسنل نظامی، دست به کار شدند. در حالی که برای بسیج از طریق مذهب، به فهم زیادی - و اصلاً به فهم - احتیاج نبود و تحریک احساسات و تعصبات کفایت می کرد، چپ ها برای گسترش ایده های خود نیازمند انبوهی کار اقناعی در میان مردم بودند. و چقدر از آن ها بر سر همین آگاهگری مردم، از باندهای طرفدار خمینی پنجه بکس و چاقو خورده و له و لورده و حتا سر به نیست شدند
!
روحانیون سیاسی و بخصوص طرفداران خمینی قبل از انقلاب عمدتاً در میان طلاب و در بخش هائی از بازار نفوذ و طرفدار داشتند و مردم عادی توجه خاصی به آن ها نداشتند. شبکه ارتباطی و حوزه نفوذ سیاسی و حتا مذهبی خمینی قبل از انقلاب بسیار محدود بود. اما روحانیت در مجموع، بزرگترین شبکه ارتباط توده ای و سراسری و علنی را بعد از دولت ( رادیو، تلویزیون و روزنامه ها ) در اختیار داشت
.
همانطور که گفتم، خمینی از نفوذ و شبکه مذهبی کل روحانیت برای گستراندن حوزه اقتدار سیاسی خود استفاده کرد. مذهب و مساجد و تکایا و تاسوعا و عاشورا و غیره در اختیار کل روحانیت بودند. خمینی و طرفداران اش این شبکه و نهادها و ابزارهای مذهبی پیش ساختهٴ متعلق به همه روحانیت را مثل سیم کشی آماده ای که در همه شهرها و محلات و در همه خانه ها وجود داشت، به موتورخانه سیاسی خود وصل کردند و در زمانی اندک پس از قیام بهمن هم، رادیو و تلویزیون و روزنامه های بزرگی چون کیهان و اطلاعات - یعنی ابزارهای ارتباط جمعی مدرن را به زور از دست انقلابیون در آورده و در اختیار خود گرفتند
.
اما چپ های از چرخ گوشت گذشته و جانْ به در برده از سرکوب و زندان، همه تلاش های جانانه و جانفشانانه شان را باید بدون یک چنین میراث تاریخی و از صفر شروع می کردند. آن ها از یک طرف هنوز ارتباطات توده ای و ابزارهای پیوند فکری و سیاسی با توده ها را نداشتند و تازه می خواستند آن ها را ایجاد کنند و از طرف دیگر خودشان نه انسجام فکری، نه سیاسی و نه تشکیلاتی داشتند. پالایش های بزرگ فکری، آموزش های سیاسی و تشکیلاتی لازم داشتند. و البته از همه این جهات هم دچار تشتت و چند دستگی بودند. در چنین شرائطی چپ ها تا خودشان را پیدا کنند و جهات جغرافیائی را تشخیص دهند و کمبودها و عقب ماندگی ها را جبران کنند، در همان ماه های اول جنبش، آب های زیادی از آسیاب ریخته، خمینی آردش را بیخته و الک را آویخته بود
!
افتادن رهبری انقلاب به دست خمینی به این دلیل اجتناب ناپذیر شد که در آن شرائط عینی تاریخی ی میراث رژیم منحوس ٨ ٢ مرداد و بخصوص در آن زمان کوتاه، هیچ نیروی سیاسی دیگری با هر میزان از تلاش و اراده نمی توانست به نیروی اول و وزنه تعیین کننده جنبش تبدیل شود، چرا که اسباب و امکانات از پیش مهیا شده ای برای بسیج توده ای در سراسر کشور را نداشت
. 
نقش خمینی تا چه حد تعیین کننده بود؟
 
خمینی ویژگی هائی داشت که او را مستعد ایفای نقشی ویژه در آن موقعیت خاص کردند
.
او تنها روحانی سیاسی کار نبود اما از سر سخت ترین دشمنان لائیسیته و از جنجال آفرین ترین طرفداران مداخله روحانیت در سیاست، و خودش در تمام طول زندگی اش از نمونه های برجسته این مداخله گری بود. او در تعارض سیاسی، بلند پرواز بود، خود را با مأموران خرده پای دولت طرف نمی دید، مستقیما با شاه و نخست وزیر و ساواک درگیر می شد. اما در همین حال، نصایح و اخطارها و تهدیدهایش را نه مثل مراجعی چون گلپایگانی و شریعمداری و دیگران، درِ گوشی و با واسطه رابطین دربار و نخست وزیری و ساواک، بلکه از تریبیون در مسجد بیان می کرد. مثل بسیاری از آیات عظام، خریدنی یا ساکت کردنی نبود، جسور بود و کوتاه نمی آمد ( ناگفته نماند که مراجع تقلید مصونیت قضائی داشتند وگرنه خیلی از مخالفان غیر روحانی بسیار جسورتر از خمینی بودند که زبان سرخ ، سر سبزشان بر باد داده بود). در ١ ٢ فروردین ٣ ٤ در تداوم مخالفت اش با " انقلاب سفید" در مسجدی در قم فریاد زد : ... خمینی را اگر دار بزنند تفاهم نخواهد کرد... من از آن آخوندها نیستم که در این جا بنشینم و تسبیح به دست بگیرم. من پاپ نیستم که فقط روزهای یکشنبه مراسمی انجام دهم و بقیه اوقات برای خود سلطانی باشم و به امور دیگر کاری نداشته باشم. پایگاه استقلال اسلامی این جاست باید این مملکت را از این گرفتاریها نجات داد. برای خود نقش ناجی دین و مملکت قائل بود
.
خمینی، یک فقیه بود و لاجرم همه ایراد گیری های او به شاه، از موضع تاریک اندیشی و ضد دموکراتیک تر از خود شاه بود. او طبعاً هرگز شاه را بخاطر سیاست ها و رفتارهای ضد دموکراتیک اش مورد انتقاد قرار نداد بلکه از این که بقدر کافی ارتجاعی عمل و همیشه طبق منویات و سلائق "علما " عمل نمی کرد، شاکی بود. او هرگز کلامی از مطالبات آزادی خواهانه، دموکراتیک و رفاهی مردم به زبان نمی آورد و فقط برای سلطه اسلام و قیمومت "علما " بر کشور مبارزه می کرد و برخلاف آنچه در انقلاب مطرح کردند، هرگز مدافع حقوق مردم نبود. او از اصلاحات ارضی، از این که برخی از اراضی موقوفات هم مشمول این اصلاحات می شدند، از این که نفوذ فرهنگ و تمدن غربی، تعصبات دینی و سنت های مذهبی را سست می کرد، از این که پزشک مخصوص شاه بهائی بود و از این قبیل چیزها انتقاد می کرد. برای نمونه در سخنرانی اش در مخالفت با "انقلاب سفید" ، به حق رأی برای زنان و اعزام دختران به سپاه دانش و بهداشت حمله کرده و گفت ... شما آقایان در تقویم دو سال پیش از این یا سه سال پیش از اینِ بهایی ها مراجعه کنید؛ در آنجا می نویسد: تساوی حقوق زن و مرد، رای عبدالبهاء است؛ آقایان از او تبعیت می کنند. آقای شاه هم نفهمیده می رود بالای آنجا، می گوید: تساوی حقوق زن و مرد. آقا! این را به تو تزریق کردند که بگویند بهایی هستی، که من بگویم کافر است، بیرونت کنند. نکن اینطور، بدبخت! نکن اینطور. تعلیم اجباری عمومی نظامی کردن زن، رأی عبدالبهاء است. آقا تقویمش موجود است، ببینید! شاه ندیده این را ؟ اگر ندیده مؤاخذه کند از آنهایی که دیده اند و به این بیچاره تزریق کرده اند اینها را بگو
.
سخنرانی و اعلامیه شدید اللحن او در ٤ آبان ٣ ٤ ٣ ١علیه قانون کاپیتولاسیون ( مصونیت قضائی ) اتباع آمریکایی مامور در ایران و وابستگانشان، که با ظاهر دفاع از استقلال کشور ادا شد، از غرب و شرق ستیزی ارتجاعی او آب می خورد. در همان سخنرانی بود که گفت : امریکا از انگلیس بدتر، انگلیس از آمریکا بدتر، شوروی از هر دو بدتر، همه از هم بدتر، همه از هم پلیدتر، لکن امروز سر و کار ما با آمریکاست. نگرانی او از آلوده شدن اسلام به فرهنگ و تمدن غیر اسلامی، خود را در ظاهر استقلال طلبی از بیگانگان نشان می داد. این ابراز مخالفت با مصونیت قضائی آمریکائیان که ٩ روز بعد، مصونیت قضائی خود او را باطل کرد و تبعید اش به ترکیه را به دنبال آورد، به سرمایه ای برایش تبدیل شد. البته نفْس تبعید شدن هم سرمایه سیاسی کلانی برایش فراهم کرد
. 
اما بزرگترین سرمایه سیاسی خمینی، قیام
۵ ١ خرداد ٢ ٤ بود. اگر چه آن قیام در واکنش به دستگیری او صورت گرفت و خود وی نقش و تا چندی حتا اطلاعی از وقوع آن نداشت، اما قیام خونین ۵ ١ خرداد به نام خمینی در حافظه تاریخی مردم - و نه فقط طرفداران اش - ثبت شد. تشابه تظاهرات ۹ ١ دی ٦ ۵ قم با تظاهرات ۵ ١ بهمن ٢ ٤ قم و هر دو در ارتباط با خمینی، و هر دو در پی دارندهٴ سلسله قیام های خونین در شهرهای دیگر، پل رجعتی شد از حال به گذشته و به طرفداران خمینی امکان داد که او را از نفتالین در آورده و بعنوان یک مبارز سیاسی با سابقه وصالح برای رهبری انقلاب، حلوا حلوا کنند.
خمینی قبل از تبعید اش هرگز خواهان سرنگونی شاه نشده بوده و در رادیکال ترین برخورد، او را به فاصله گرفتن از بهائی ها و اسرائیل و ضعیف نکردن روحانیت نصیحت می کرد. بعنوان شاهد، آخرین سخنرانی پیش از تبعید اش
:
آقا! من به شما نصیحت می کنم، ای آقای شاه! ای جناب شاه! دست بردار از این کارها. آقا! اغفال دارند می کنند تو را. من میل ندارم که یک روز اگر بخواهند تو بروی، همه شکر کنند... خدا می داند که مردم شاد بودند برای اینکه پهلوی رفت. من نمی خواهم تو اینطور باشی؛ نکن. من میل ندارم تواینطور بشوی، نکن! ... یک قدری عبرت ببر! عبرت از پدرت ببر
.
اما خمینی بخاطر تبعید خود کینه ای شخصی و شفا ناپذیر از شاه به دل گرفت. وقتی از فرانسه نهیب زد که شاه باید برود ، داشت انتقام اش را از کسی می گرفت که گفته بود خمینی باید برود. اما این گفتهٴ او به هر دلیل که بود، پژواک شعار مرگ بر شاه! شد که از ماه ها پیش دانشگاه ها و خیابان های ایران را به لرزه در آورده بود
. 
خمینی علاوه بر فقیه، یک آخوند بود ولاجرم، عوامفریبی و شیادی جزو تخصص هایش. او برای به دست گرفتن رهبری جنبش و به مسلخ بردن انقلاب، از این هنر خود ماهرانه استفاده کرد
.
شکی نیست که همه این شرائط و خصوصیات که برشمردم، در ترکیب باهم و بعنوان یک مجموعه، استعداد و ظرفیتی خاص به خمینی داده بود. اما نقشی را که خمینی ایفا کرد فقط با استعداد و ظرفیت شخصی او نمی شود توضیح داد و باید وضعیتی را در نظر گرفت که صاحب چنین استعدادی را طلبید. مجموعه ای از شرائط اجتماعی بویژه نارس بودن مبارزه طبقاتی به هنگام وقوع بحران اجتماعی، قطبی نبودن جنبش حول منافع طبقات، وضعیت طبقاتی و فرهنگی نیروهای محرکه انقلاب، خلإ سیاسی، وجود بحران نمایندگی، و بسیاری عوامل دیگر و نهایتا چراغ " سبز " امپریالیست ها بود که مجلس را برای رقص خمینی آماده کرده بود
. 
پدیده خمینی و خمینیسم را نه تنها فقط با شخصیت او بلکه حتا با شرائط آنروزی ایران به تنهائی هم نمی توان توضیح داد. نگاهی به شرائط امروز منطقه و همه گیر شدن اسلام سیاسی شرائطی عمومی را نشان می دهد که هسته مشترک آن خلا سیاسی ناشی از کمونیست کشی و سرکوب منظم نیروهای سیاسی چپ و دموکرات، دیکتاتوری های حاکم و بی افقی و بی پناهی توده های عاصی از بی عدالتی ها و محرومیت و تحقیر است که به دنبال ناجی می گردند و مرتجعین تاریک اندیش، به نمایندگان توهمات آن ها تبدیل می شوند. برخی - چه از موافقین و چه از مخالفین - خمینی را باعث و منشأ اسلامگرائی در جهان قلمدادمی کنند. اما اسلام سیاسی معاصر، قبل از انقلاب ایران هم در منطقه وجود داشت و فعال بود. خمینی را با این فضای عمومی می شود توضیح داد و نه این فضا را با خمینی. بعدها با فروپاشی شوروی و سرخوردگی و نومیدی عظیمی که در پی داشت، البته میدانداری اسلام سیاسی بمراتب قوّت و شدت گرفت و بیش از پیش از موضع اپوزیسیونل به جایگاه یک آلترناتیو در دید توده های ستمزدهٴ بی پناه و بی افق تغییر مکان داد
. 
در کنار زمینه های عمده تاریخی، اجتماعی و سیاسی داخلی، منطقه ای و بین الملی، چند عامل دیگر را هم نمی خواهم نا گفته بگذارم که هر چند حاشیه ای به نظر برسند اما به گمان من اگر نمی بودند، واقعیت یافتن رهبری خمینی بعید بود
.
اول این که خمینی اگر چه حزب به مفهوم عمومی و شناخته شده نداشت، اما اساس آن چیزهائی را داشت - و یا در جریان انقلاب ساخت - که یک حزب هدایتگر جنبش توده ای باید داشته باشد : رهبری، یک ایده متحد کننده، و شبکه ها و ارتباطات توده ای
. 
او از همان تبعید به ترکیه و از آنجا به عراق، شبکه ای از طرفداران فعال خود در ایران و حتا در دیگر کشورها را در اختیار داشت که بطور منظم کار می کردند، با او در ارتباط بودند و اعلامیه ها و نوارهای قاچاق شده اش از عراق را مخفیانه پخش می کردند؛ تبلیغ و ضد تبلیغ می کردند؛ با زندان در تماس بودند، هسته های مذهبی و ضد بهائی می ساختند، پول تهیه می کردند. این شبکه، بازوی عملیاتی سیاسی خمینی بود که بدون آن هیچ کاری نمی توانست بکند. همین شبکه بود که در درون جنبش توده ای دست به سازماندهی زد، بر شبکه حاضر و آماده مذهب و کل روحانیت مسلمان - از شیعه و سنی - در سراسر کشور هژمونی سیاسی پیدا کرد وابتکار عمل را در جریان حرکت به سرعت به دست آورد. وقتی امواج سیاسی به حرکت در آمدند، خمینی و طرفداران اش یک شبکه زیر زمینی و نیمه مخفی حاضر و آماده در اختیار داشتند، با ظرفیت گسترش سریع در سطح جامعه. یکی از نبوغ های تاکتیکی خمینی این بود که از طریق همین شبکه مذهبی سیاسی خود، کل دستگاه روحانیت و امکانات آن را ( هرچند نه همه مراجع تقلید، اما بخش هائی از مقلدین آنان را) به این یا آن شکل در اختیار گرفت یا وادار به همسوئی با خود کرد
.
دوم، اخراج خمینی از عراق، که او را از انزوا در آورد
. 
سوم، هجوم همه رسانه های جهان به نوفل لو شاتو و عرضه وسیعترین و نیرومندترین تریبون های بین المللی به او- و صد البته انعکاس هر روزه آن ها در ایران
.
چهارم این که برای رهبر کردن خمینی، کار شد. رو آمدن و مطرح شدن خمینی در انقلاب و رهبر شدن اش بهیچوچه خود به خودی و از پیش تامین شده نبود. حقیقت این است که در آن زمان، شعاع طرفداران سیاسی خمینی به مقلدین مذهبی اش محدود بود، حال آن که تامین رهبری ملی او برای جنبش توده ای، مستلزم آن بود که مقلدین دیگر مراجع هم ضمن اقتدإ دینی به مراجع خود، رهبریت سیاسی خمینی را بپذیرند و با او بیعت کنند. از این گذشته، اکثریت عظیم جمعیت ایران کلمه ای از گفته های پیش و پس از تبعید خمینی نشنیده و نخوانده بودند و شناخت مشخصی از او نداشتند و فقط چیزی کلی از
۵ ١ خرداد شنیده بودند. به این دلیل، رهبریت خمینی ابداً طبیعی و محرز نبود و این خمیر، آب می بُرد! لا اقل از زمان ورود او به فرانسه، یک تلاش متمرکز، برنامه ریزی شده و نقشه مند برای مطرح کردن ( بقول فرانسوی ها، لانسه کردن ) خمینی و رهبر ساختن از او شروع شد. این کار را عده ای از طرفداران خمینی در خارج از کشور با نیروی انجمن های اسلامی دانشجویان در اروپا و آمریکا و عده ای در داخل ایران بطور هماهنگ و احتمالا با نقشه و هدایت متمرکز، به پیش بردند. سازماندهی تبلیغات جهانی از نوفل لوشاتو و از طریق عمال مستقیم وغیر مستقیم شان در مطبوعات داخلی ایران در این جهت بود. برای رهبر سازی از خمینی حتا به ترفندهای مذهبی و خرافاتی متوسل شدند: از جمله، ساختن و به زبان ها انداختن شعار الله اکبر، خمینی رهبر! ؛ انتخاب زیرکانه لقب " امام " برای خمینی که رهبریت سیاسی او را به تداوم امامت وصل کرده و به آن قداست هم می بخشید؛ و پخش شایعه ظاهر شدن چهره او در ماه! 
و بالاخره پنجم این که طرفداران خمینی، ستادی کار کردند و در راه خدا، هیچ چیز را به خدا واگذار نکردند. ستادی تبلیعات کردند، ستادی شعار ساختند، ستادی راهپیمائی سازمان دادند؛ ستادی دسته های چماقدار برای تعرض به چپ ها و مجاهدین و دمکرات ها و پراکنده کردن شان تشکیل دادند؛ و با کار متمرکز و نقشه مند و هدایت شونده بود که صحنه را برای ورود خمینی آب و جارو، و زیر پای هر رقیب و آلترناتیو احتمالی دیگری را جارو کردند
. 
بدون خمینی و سازماندهی طرفداران او، خیزش روحانیت برای کسب قدرت سیاسی، دور از تصور، و پیروزی آن محال بود. خمینی لااقل برای ایجاد حاکمیت اسلامی در ایران، تعیین کننده بود
.

ادامه دارد...

----------------------------------------

بخش پنجم

 

انقلابی که سر زا رفت ...

 

***

 


همه نیروهائی که به جنبش در آمدند، نه همزمان به راه افتادند، نه با انگیزه های یکسانی برانگیخته شدند و نه از آغاز حرکت همان خواسته ها و شعارهائی را داشتند که در طی مسیر پیدا کردند. جنبش به تدریج سرایت کرد، فراگیر و سراسری شد؛ به تدریج و به نسبت اعتماد به نفسی که پیدا کرد، رادیکال تر شد. مردم از ابتدا به قصد سرنگونی شاه به راه نیافتادند، اما جنبش جلوتر که آمد، دیگر به کمتر از برچیده شدن نظام سلطنتی قانع نبود. پا برهنه هائی به حرکت در آمدند وجود زندانی سیاسی و شکنجه وسانسور و فقدان آزادی های سیاسی جزو دغدغه هایشان نبود؛ اقشاری از بورژوازی - سنتی یا مدرن - که غم نان نداشتند ولی از بسته بودن درهای مجلس شورای ملی به روی خودشان در شکوه بودند، بخاطر نارضائی از سهیم نبودن در قدرت سیاسی به جنبش ضد شاه پیوستند. حتا بسیاری از روحانیون که غیر از رعایت بیش تر برخی موازین شرعی توقعی از دربار و دولت نداشتند، یا بورژوا ناسیونالیست های مصدقی که درخواستی فراتر از مشارکت در قدرت سیاسی و این که شاه سلطنت کند و نه حکومت نداشتند، با نیروی مَکِش جنبش توده ای، از موضع خود کنده شدند و علی رغم تمایل و مسلک و سوابق سیاسی خود، جمهوری خواه شدند؛ و مثل هر انقلاب دیگری، عناصری از طبقه حاکم هم با احساس زلزله و از روی عافیت طلبی و عاقبت اندیشی، ماسک اپوزیسیون به صورت زدند
.
بحران اجتماعی را یک بحران سیاسی هم تکمیل کرد که بدون آن وقوع انقلاب ممکن نمی بود. بحران سیاسی، اساسا در رابطه با چگونگی مواجهه با بحران اجتماعی و جنبش انقلابی شکل گرفت. اما این بحران سیاسی، برخلاف غالب انقلابات، از شکاف در بالا و در میان صاحبان قدرت و از اختلافات در تصمیم گیری ناشی نمی شد، بلکه دقیقاً بر عکس، از فقدان ارگان های حقیقی قدرت و تصمیم گیری، از بی اختیاری و سر سپردگی دولت و وزرا و مجلس و همه نهادهای تزئینی و از تمرکز همه قدرت و همه اختیارات تصمیم گیری در دست شاهی ناشی می شد که سفرای آمریکا و انگلیس، عقل منفصل اش بودند. بی اختیاری و بلا تکلیفی دستگاه دولت و ارتش در برابر بی تصمیمی ی یگانه صاحب تصمیم، به سراسیمگی طبقه حاکم و فرار سرمایه ها منجر شد. نشناختن مسائل مملکت، بی اعتنائی به مسائل مردم ، اتخاذ راه حل های خراب کننده، تصمیمات بی ربط و دیر وقت، و خلاصه نا توانی در مهار و حل بحران اجتماعی، به پایان کار رژیم خودکامه شاه منجر شد. یکی از شعارهای آن دوره بخوبی این نوشداروهای بعد از مرگ سهراب را به طنز گرفت : ما میگیم شاه نمیخوایم، نخست وزیر عوض میشه! بی خردی سیاسی حیرت انگیزی در تلاش های مذبوحانه برای خنثا کردن انقلاب دیده می شد: تصاویر خمینی داشت بر فراز شهرها می چرخید، شاه ژنرال هائی را نخست وزیر و وزیر می کرد که مورد عنایت آیت الله شریعمداری یا آیت الله گلپایگانی باشند! جنبش توده ای در حال ورق زدن تاریخ شاهنشاهی بود، آن ها تقویم شاهنشاهی را به هجری بر می گرداندند! برای اثبات دین پناهی دربار، فرح را با چادر توری به زیارت امام رضا می فرستادند و به دست کوچک ترین پسر نیم وجبی اش تسبیحی بلند تر از قد اش می دادند و عکس هایشان را در روزنامه ها چاپ می کردند. با این کارها داشتند بحران انقلابی را چاره می کردند ! چاره سازی در دست بی چاره ها بود
!

*
در رابطه با شرائط خارجی، برخلاف ادعای پاره ای سلطنت باختگان که مدعی توطئه غرب برای حذف شاه هستند، دولت جیمی کارتر به دنبال شکست استراتژی نظامی آمریکا در ویتنام، لائوس و کاموج، خط مشی تحکیم و تثبیت سیاسی متحدین آمریکا از طریق اصلاحات سیاسی را در پیش گرفته بود. "حقوق بشر" ی که کارتر، شاه را در منگنه آن قرار داده بود، نوعی مکمل اصلاحات ساختاری تحمیلی توسط کندی و به قصد حفظ موقعیت ایران بعنوان متحد خودش بود. شاه با تکیه بر سیاست نظامیگری جمهوریخواهان آمریکا اعتماد به نفس بیش تری داشت ولی هر بار مجبور بود علی رغم میل خود به ساز دموکرات های کاخ سفید هم برقصد، چون هر چه بود، ارباب، آن ها بودند و نمی شد زیاد چموش بازی در آورد
.
هرچند فضای نسبتا باز و کنترل شده ای که از طریق کاهش سختگیری بر مطبوعات، توقف شکنجه و اجازه به نمایندگان صلیب سرخ برای بازدید از زندان های سیاسی آغاز شد، برخلاف آنچه مورد نظر کارتر بود به تشجیع مخالفین کمک کرد، ولی خطاست اگر جای علت اصلی جنبش و عوامل تسهیل کنندهٴ آن عوضی گرفته شود. وجود پتانسیل اعتراضی و نیروی انبساطی فنر جنبش اجتماعی بود که سوراخ را فراخ، رفرم را به انقلاب و طرح کارتر را به ضد خودش تبدیل کرد و نه بالعکس. این موضوع در باره دست شستن غرب از شاه و حمایت از خمینی هم صادق است. باید توجه داشت که کنفرانس گوادولوپ که در آن، سران چهار قدرت امپریالیستی (آمریکا، انگلستان، فرانسه و آلمان غربی ) بطور رسمی حمایت از خمینی و نهضت اسلامی در ایران را اعلام کردند، در هفته اول ژانویه ٩ ٧ ٩ ١ ( هفته دوم دی ماه ٧
۵ ٣ ١) یعنی زمانی برگزار شد که موازنه نیرو بطور بازگشت ناپذیری به سود انقلاب چرخیده و تداوم حمایت از شاه را برای اربابان اش بی ثمر کرده بود. 
در چنین وضعیتی، دست شستن از شاه قابل درک است، ولی چرا حمایت از خمینی و " انقلاب اسلامی"؟ هالوگری است اگر تصور شود که بی ثمری حمایت از شاه، به حمایت امپریالیست ها از هر انقلابی منجر می شد. اگر برتری و رهبری با نیروهای چپ و کمونیست بود امپریالیست ها قطعاً حمایتی از آن نمی کردند. رنگ و بوئی اسلامی که انقلاب به خود گرفت، به ذائقه شان خوش آمد و اگر چه بر خلاف برخی فرضیه ها، آن ها نبودند که انقلاب را "ملاخور" کردند، اما از ملاخور شدن اش شادمانی و استقبال کردند
. 
مدت ها پیش از آغاز نا آرامی ها در ایران، استراتژی تحریک اسلام گرائی در جمهوری های آسیائی شوروی بر طبق طرح الکساندر بنیگسِن - شرق شناس ضد کمونیست روسی تبار فرانسوی - مبنی بر استفاده از بقول خودش شمشیر اسلام علیه اتحاد شوروی و نیز ایجاد کمر بند سبز دور شوروی از طرف غرب و بخصوص آمریکا به اجرا در آمده بود. رژیم شاه در این زمینه با ایالات متحده آمریکا، پاکستان و تا حدی عربستان سعودی همکاری می کرد. هدف این تلاش ها از جمله تقویت راستگرایان و محافظه کاران در دولت میانه رو داوود خان برای خارج کردن افغانستان از مدار اتحاد شوروی بود. ساواک جاسوسانی برای شناسایی هواداران " کمونیست " ها در دولت و ارتش افغانستان گمارده بود، جنگ افزار و کمک مالی به گروه های اسلامی ضد دولت داوود خان می رساند و در چند کودتای ناکام که در سپتامبر و دسامبر ٣
۷ ۹ ١ و ژوئن ٤ ۷ ۹ ١ بوسیله ی بنیادگرایان اسلامی علیه داود خان انجام شد، با سی. آی. ای. و جاسوسان پاکستان همکاری داشت.
به این ترتیب تا زمانی که رژیم شاه مستحکم به نظر می رسید، نه تنها از جنبش اسلامی در برابر آن حمایت نمی شد، بلکه از همکاری آن در ایجاد کمربند سبز ضد شوروی استفاده می شد. هنگامی که طرح تثبیت رژیم شاه از طریق اصلاحات سیاسی شکست خورد، هنگامی که انقلاب، خود را بعنوان واقعیتی تحمیل کرد، هنگامی که ناتوانی شاه چه در مهار بحران انقلابی و چه به طریق اولی بعنوان ژاندارم خلیج قطعی شد، و در چنین شرائطی، چون یک جریان اسلامی طناب رهبری را بر گردن جنبش انقلابی انداخت، استراتژی غرب بسوی بهره برداری از این وضعیت و تبدیل ایران به یکی از حلقات کمربند سبز دور شوروی چرخید ( حیرتا که شوروی چه مستقیم و چه بواسطه کارگزاران ایرانی اش بزرگترین حامی چنین رژیمی شد ! ) در رابطه با محاسبات آمریکا مصاحبه ابراهیم یزدی که از طرف خمینی با آمریکا تماس گرفته بود بسیار روشنگر است و من فقط قطعه ای از آن را در اینجا نقل می کنم
:
...
از آنجا که طبیعت انقلاب ایران، اسلامی و ضد کمونیستی بود، آنها نگرانی از این بابت نداشتند، بلکه می خواستند بدانند که آیا رژیمی که می آید توانایی مقابله با کمونیسم را دارد یا نه. ... آمریکایی ها نگران بودند که اگر شاه برود، خلایی که در ایران ایجاد میشود چگونه پرخواهد شد. ... نظریه برژینسکی این بود که در غیاب شاه تنها نیرویی که می تواند جلوی خطر کمونیسم را در ایران بگیرد هماهنگی و ائتلاف میان نظامیان و روحانیون است. استدلال او این بود که روحانیون علی الاصول ضد کمونیسم هستند و قدرت بسیج توده های مردم را دارند. نظامیان هم منسجم اند، ارتش چهار صد هزار نفری شاه آموزش های ضد کمونیستی و ضد شورش دیده بودند، ائتلاف نظامیان و روحانیون می تواند خطر کمونیسم را بعد از شاه از بین ببرد ... سئوال از یزدی: پس مطابق طرح برژینسکی (ائتلاف ارتش و روحانیت) واشنگتن به روحانیت به عنوان یک آلترناتیو نگاه می کرده است؟ یزدی: بله ، بعنوان نیرویی که می تواند بعد از شاه، خلاء قدرت سیاسی را پر کند و مانع تصاحب قدرت از طرف کمونیستها شود. بگذارید اینجوری بگویم که آمریکا، حاکمیت روحانیت و همکاری با ارتش را در راستای دفع خطر کمونیسم لازم می دید. ( ابراهیم یزدی، انقلاب اسلامی و نشست گوادلوپ سایت ایران و جهان
)
با این منطق بود که حکومت اسلامی به حکومت شاه ترجیح داده شد و کله پز برخاست، سگ جاش نشست
. 
اما سگ، پاچه خودشان را هم گرفت! با حکومتی شدن شعارهای بعد از شاه نوبت آمریکاست و مرگ بر آمریکا و اشغال سفارت آمریکا و گروگان گیری و غیره و آشکار شدن تفاوت این رژیم با حکومت اسلامی سعودی ها و آل نهیان ها و ژنرال ضیاءالحق ها و یا مجاهدین افغانی ی دست آموز سی. آی. ای، محاسبات امپریالیست ها در هم ریخت و پروژه های کودتای نوژه و حمله عراق به ایران و تقویت و تجهیز صدام حسین برای ساقط کردن رژیم خمینی به میان آمد
. 
ناگفته نماند که در جریان انقلاب، اردوگاه شوروی موضع بی موضعی و صبر و انتظار در پیش گرفته بود و تنها به نشخوار اخبار دست دوم بسنده می کرد، تا وقتی که قطع امید از شاه قطعی شد و آن ها "تصمیم گرفتند " که خمینی انقلابی ضد امپریالیست است و گویا ظرفیت پیاده کردن تئوری " راه رشد ضد سرمایه داری" را دارد! با مزه این که هوا کوفنگ، رهبر چین چند روز مانده به فرار شاه، برای اعلام حمایت از او به تهران سفر کرد
!

*
با قیام مسلحانه ی 22 بهمن، انقلاب در سرنگونی رژیم سلطنتی پیروز شد اما این به معنی پیروزی انقلاب نبود بلکه آنچه پیروز شد، ضد انقلاب بود.
انقلاب توده ای ۷ ۵ زیر پرچم یک نیروی ارتجاعی قرار گرفت و به دلیل افتادن قدرت سیاسی به دست ضد انقلاب، شکست خورد. انقلاب ایران هیولا زائید و سر زا رفت. 
انقلاب ٧
۵ همانطور که گفتم، نه فقط یک جنبش وسیعاً توده ای، بلکه یک همسوئی ملی ی تقریباً همه طبقات بجز طبقه حاکم، صاحب امتیازان عالیرتبه، امرای ارتش، جیره خواران دربار و بخشی از طبقه متوسط راضی و محافظه کار، در مخالفت با شاه و دستگاه حاکمیت او بود.
انقلاب ٧
۵ اگر چه با کشیده شدن تقریباً همه طبقات به جنبش سیاسی و شکل گیری یک جنبش همگانی علیه شاه، خصلت فرا طبقاتی پیدا کرد، اما انقلاب از لحاظ نیروی محرکه اش آشکارا خصلت طبقاتی داشت. انقلاب ٧ ۵ دهقانی نبود، انقلابی شهری بود ولی انقلاب کارگری هم- لا اقل تا مراحل بعدی که اعتصابات کارگری آغاز شد - نبود. نیروی محرکه عمده انقلاب، تهیدستان و زحمتکشان، و اکثراً نیمه پرولتاریای حاشیه شهرها بود. این نیروی حاشیه شهری، حلقه اتصال شهر و روستا بود و عملاً آن هر دو را به دنبال خود به جنبش کشید. روستاها در انقلاب نیروئی نسبتاً منفعل بودند و گوئی نمایندگی شان را به مهاجرین از دهات تفویض کرده بودند! کارگران اگر چه از همان ابتدا بمثابه افراد مستحیل در توده های معترض در راهپیمائی ها و جنبش محلات شرکت داشتند، اما بمثابه کارگر و با رسم و نشان طبقاتی خودشان، تقریباً در آخر صف وارد جنبش شدند. با آن که دیر آمدند ولی شیر آمدند. حقیقتاً همان ها بودند که چه به لحاظ شعارها و مطالباتی که مطرح کردند، و چه به لحاظ شکل مبارزه ای که داشتند، روحی انقلابی در جنبش دمیدند. کارگران اگر نیروی محرکه اصلی انقلاب نبودند، اما نیروی تعیین کننده و سرنوشت ساز در زمینگیر کردن رژیم شاه و برهم زدن قطعی توازن قوا به نفع جنبش مردم بودند. شکل اعتراضی جنبش عمومی تا ورود کارگران به میدان، راهپیمائی و تظاهرات بود. زمانی فرا رسید که تکرار و تداوم این راهپیمائی های چندین و چند ماهه، به چرخش فرساینده در دایره ای بسته تبدیل شده بود و با وجود حکومت نظامی، راهی برای شکستن این دایره و چشم اندازی برای پیشروی جنبش دیده نمی شد. جنبش هر چند از نفس نیافتاده بود، اما درجا می زد. کارگران چاپخانه های روزنامه های سراسری، رادیو و تلویزیون و برق در واکنش به سانسور توسط حکومت نظامی اعتصاب را آغاز کردند و گسترش اعتصابات به کارکنان دولت، کارگران بنادر و غیره، بن بست را شکاند، راه پیشروی جنبش را باز کرد و پیکر رژیم را فلج ساخت و نهایتاً اعتصاب کارگران صنعت نفت و بسته شدن شیرهای نفت، کمر رژیمی را که اساساً به در آمد نفتی متکی بود شکست. با اعتصابات کارگری بود که موازنه شکننده میان تظاهرات خیابانی و حکومت نظامی بطور برگشت ناپذیری به هم خورد و در تداوم همین شیوه انقلابی و رادیکال مبارزه بود که با قیام مسلحانه ٢ ٢ بهمن - علی رغم پیام های خمینی که: من هنوز فتوای جهاد نداده ام - قلعه های دفاعی نظام پادشاهی دو هزار و پانصد ساله ویران شد. 
روحانیت یکی به این دلیل که هیچ طبقه اجتماعی آمادگی گرفتن قدرت سیاسی را نداشت و دیگر به این دلیل که مذهب در میان همه طبقات به نسبت های مختلف زمینه داشت و می شد برای ممانعت از قطب بندی طبقاتی انقلاب و سازماندهی همه با هم زیر عَلَم خمینی به آن متوسل شد، برای رسیدن به قدرت از همه طبقات سواری گرفت - هر چند لایه هائی تن ندادند . بخش عمده ای از بورژوازی و خرده بورژوازی بویژه بازاریان و کسبه سنتی حامی روحانیت، همچنان که بخشی از طبقه کارگر جوان که تازه از دهات آمده و با فرهنگ و آگاهی طبقه کارگر بیگانه بود، بخش مذهبی ( مسلمان ) دانشگاهیان و متفکران مذهبی ( مسلمان ) هر یک به شیوه ای و تا اندازه ای در به قدرت رساندن روحانیت سهیم بودند. دره ژرفی که طبقات پائین را به لحاظ فرهنگی از طبقات بالا و حتا متوسط جدا می کرد و نفرت از تجدد و مدرنیسمی که با فرنگی مآبی و خوشگذرانی و لا ابالیگری " از ما بهتران " تداعی می شد، عامل فرهنگی بسیار مهمی در جلب شدن آن ها به زیر نفوذ آخوندهای تاریک اندیش و دشمن تجدد بود
.
با این حال، از لحاظ ابعاد اجتماعی و نیروی تأثیر گذاری، باید در درجه اول و بیش از همه بر همین توده حاشیه شهری نیمه روستائی و نیمه شهری ( یا، نه دیگر روستائی و نه هرگز شهری ) این توده میلیونی مفلوک، ساقط و مستأصل، بی امروز و بی فردا، سرگردان در برزخ میان فئودالیته و سرمایه داری، توده بی سواد و عقب مانده، انگشت نهاد که بیشترین ملزومات فریفته شدن توسط آخوندها و استعداد تامین سپاه فاشیسم مذهبی و گروه های ضربت حزب الله را داشت. سرنگونی رژیم شاه را کارگران رقم زدند، و پیروزی رژیم اسلامی را، مطرودین حاشیه شهری
. 
شکست انقلاب البته پیروزی هم به بار آورد. اصلی ترین پیروزی نصیب نظام سرمایه داری شد که از نخستین روزهای جنبش تا بعد از قیام بهمن، خود را در یورش مردم به بانک ها، موسسات دولتی، دستگاه های امنیتی و نظامی، اشغال ساختمان های خالی، تشکیل شوراها و کمیته های مدیریت و کمیته های کنترل کارگری در کارخانه ها و امثال آن ها نشان داده بود. ماهیت طبقاتی رژیم از زندگی بی تجمل و پارسایانه خمینی، از خاستگاه طبقاتی طلاب یا از لعن و نفرین فرستادن شان به طاغوت ها و مستکبرین در نمی آمد. دولت اسلامی می بایست بعنوان پایه ای ترین رسالت هر دولتی، تکلیف خود را با نظام اقتصادی - اجتماعی حاکم بر کشور، یعنی سرمایه داری ، روشن می کرد. از این جا بود که ماهیت طبقاتی رژیم جدید روشن می شد
.
این تکلیفِ آسان، از خیلی پیش برای روحانیت روشن بود و روشن تر هم شد. آنچه سخت بود، روشن کردن تکلیف کوخ نشینان و مستضعفان انقلابی بود! به این منظور، قرار شد آنان برای خانه و خربزه ارزان انقلاب نکرده باشند، برای اسلام عزیز انقلاب کرده باشند! " بر دست کارگران بوسه " و بر گردنشان زنجیر زده شود. اگر سرمایه داری ملوکانه نتوانسته بود جمعیت حاشیه ای را در تولید و در بازار کار جذب کند، سرمایه داری الهی، بخشهائی از آنان را برای چرخاندن ماشین سرکوب و بسیج فاشیستی و بخشی را برای ماشین جنگ و در جبهه ها جذب کرد و انبوه بی حساب باقیمانده را در گودال های فقر و تباهی و اعتیاد و تن فروشی و تبهکاری واژگون کرد؛ و چه جای حیرت که هر که از پی کلاغ رود، به خرابی افتد
.
روحانیت حاکم که بعنوان فاتح اصلی از انقلاب سر بر آورد، در اینجا هم نقش آخوندیِ " محلل " را بازی کرد و اگر چه نماینده مستقیم بورژوازی نبود، اما نظام بورژوائی را با کمک فاشیسم مذهبی، با جنگ و بگیر و ببند و شکنجه و اعدام و قتل عام وترور و دروغ و تزویر، از گزند انقلاب نجات داد و طبقه پیروز از برکت شکست انقلاب، نهایتاً بورژوازی بود. آن هائی که از روضه روزی می خوردند، هم به خدا رسیدند و هم به خرما. هم قدرت سیاسی را به دست آوردند و هم بر چاه های نفت و گاز، بر معادن و جنگل ها، بر کارخانه ها و بر بنیاد پهلوی چنگ انداختند. فاتحه خوان ها آمدند، فاتحه انقلاب را خواندند و حلوایش را خوردند. دُور، دُورِ آخوند شد و خیلی ها هم عمامه گذاشتند تا کلاه بردارند
. 
طبقات کارگر و زحمتکش و تهیدست به مغاک فلاکت در غلتیدند و چون " انقلاب اسلامی " انقلابی معنوی هم بود، از همه غنائم آن، فقط " معرفت " نصیب این طبقات شد: اندرون از طعام خالی دار، تا درو نور معرفت بینی

شیخ سعدی

---------------------------------------

بخش ششم


هر نسلی فرزند زمانه خودش است و نه نوه و نتیجۀ آن

***

[ در پنج بخش پیشین، مطالبی را در توضیح زمینه های انقلاب بهمن و دلائل عروج خمینی و تاسیس رژیم اسلامی و شکست انقلاب بیان کردم. در این بخش ماقبل پایانی نیم نگاهی هم به بعد از انقلاب می اندازم تا بطور خیلی گذرا بگویم روشنفکران و نیروهای سیاسی ی مختلف با انقلاب اسلامی چگونه برخورد کردند ؟ خطاهای آن ها چه بود؟ و چرا جمهوری اسلامی، به فاصله کوتاهی پس از انقلاب، موفق به سرکوب نیروهای آن ها شد؟]

**

درست است که آخوندها حکومت را به دست گرفتند، اما اسلامی شدن جنبش تنها کار آخوندها نبود. روشنفکران دینی - این شمع سقاخانه ها و امامزاده ها - چه از سال ها پیش و چه در جریان انقلاب، به رونق حجره ها و حوزه های رقبای تاریک اندیش خود خدمات شایانی کردند. از جمله مهندس مهدی بازرگان با اثبات وجود خدا از طریق ترمودینامیک و تفسیر قرآن با اتم، داشت اسلام حوزه های علمیه را "آکادمیک" می کرد! علی شریعتی که کراواتی و تحصیلکرده فرانسه و به ظاهر مدرن و گویا ناساز با عمامه داران بود، با کتاب ها و سخنرانی های زنجیره ای خود در حسینیه ارشاد تهران به زنگار زدائی و جلا دادن اندیشه های آخوندها و ترویج آن در محیط های روشنفکری و دانشگاهی پرداخته و کاری کرد که آرزوی آخوندها ولی خارج از حوزه نفوذ شان بود. او ادامه دهنده خط جلال آل احمد بود که با نوشته های خود غربزدگی و خدمت و خيانت روشنفکران، مدرنیسم در ایران را از نوع لیبرال تا چپ و مارکسيست مورد نفی و نفرین قرار داد و خود، سر انجام با رفتن به حج و نوشتن خسی در میقات ، به شیخ فضل الله نوری رسید. گرایشی از روشنفکران که آل احمد و شریعتی از تإثیر گذارترین هایشان در دهه چهل و پنجاه بودند، با ترویج نظریه " بازگشت به خویشتن " و " بازیافت هویت"، اسلام شیعه را همچون اصالت و هویت مردم ایران معرفی می کردند که رهائی و مدنیت ایرانیان از طریق باز گشت به آن و گسست از مدنیت غربی و نفوذ اندیشه های لیبرالی و بخصوص مارکسیستی احیا شدنی است. احسان نراقی لا ئیک و نویسندهٴ آنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد نیز که در همین راستا تبلیغ می کرد، مثل آب در سرازیری، گودال جمهوری اسلامی را پیدا کرد و به یکی از توجیه گران حکومت خمینی تبدیل شد. 
برخی از احزاب و سازمان های سیاسی هم که در مدار خمینی نچرخیده بودند، خواهان اسلامی شدن جنبش شدند و هنگامی که ایده حکومت اسلامی به میان آمد، هر یک به شکلی برای تحقق آن تلاش کردند. مهدی بازرگان از نهضت آزادی ، کریم سنجابی از جبهه ملی، داریوش فروهر از حزب ملت ایران، از جمله رهبران چنین احزابی بودند که برای ابراز بیعت، راهی نوفل لوشاتو شدند.این ها در دولت موقت و شورای انقلاب، به استقرار رژیم اسلامی خدمت کردند و بعد هم رژیم اسلامی متقابلاً به خدمت آن ها رسید
!
سازمان مجاهدین خلق نیز که بنیان گذاران اش در دهه چهل شمسی از لحاظ ایدئولوژیک در پی ترکیب قرآن و اصول دین و مذهب شیعه با اعتبار سیاسی بی رقیب مارکسیسم بودند، جزئی از نهضت اسلام سیاسی بود و در جریان انقلاب، برای اسلامی کردن فضا عرق بسیار ریخت. در مقطع آزادی زندانیان سیاسی - که مورد استقبال پر شور مردم در شهرهای خود قرار می گرفتند - برخی فعالان این سازمان در تلاش برای منزوی کردن زندانیان چپ و فدائی خلق از مردم، دوش به دوش چماقدارن طرفدار خمینی عمل کرده و حتا در مواردی دست به حمله و تعرض فیزیکی هم می زدند. هدف سازمان مجاهدین ایجاد یک حکومت اسلامی بود، البته نه حکومت آخوندی بلکه حکومت مجاهدین خلق. اما فضا در دست خمینی و آخوندها بود و سازمان مجاهدین خلق توان کسب قدرت بدون واسطه خمینی را نداشت. شریک شدن در قدرت با روحانیت، هدف تاکتیکی و مرحله اول این سازمان بود. رهبران این سازمان تاکتیک تحبیب خمینی و تأیید گرفتن از او را در پیش گرفتند تا ابتدا در قدرت سهیم شوند و بعد ببینند چطور می توانند زیر پای آخوندها را خالی کنند. عکس های مسعود رجوی و موسی خیابانی به هنگام رأی دادن به جمهوری اسلامی را به روزنامه ها دادند. ولی رأی دادن به جمهوری اسلامی برای شریک شدن در قدرت خمینی کافی نبود. نامه های مجیز گوئی به خمینی نوشتند، رهبر عظیم الشان انقلاب و پدر بزرگوار خطاب اش کردند، آیت الله طالقانی را واسطه کردند، مسعود رجوی و موسی خیابانی به حضور اش رفتند و با گردن های کج و دست بر زانو نشستند؛ ولی فایده نکرد که نکرد. خمینی زیرک تر از آن ها بود. مجاهدین برای گرفتن تائید خمینی هر کاری از دست شان بر می آمد کردند و این خمینی بود که دست رد بر سینه شان زد
.
زان ساکن کربلا شُدَستی کامروز - در مقبره ی یزید، حلوائی نیست
!
اما در رابطه با چپ ها همینقدر بگویم که جریانات راست که از خمینی زخم خورده اند، مدام ادعا می کنند که گویا چپ ها خمینی را حمایت و تقویت کردند. این یک دروغ بزرگ و تحریف تاریخ است. این ادعاهای بی سند و مدرک فقط از ضد کمونیسم این جریانات آب می خورد و متاسفانه از آنجا که حزب توده و فدائیان خلق ( اکثریت ) هم به غلط جزو جریانات چپ و کمونیست قلمداد شده اند، چپ ها و کمونیست ها خیلی قاطع در برابر چنین دروغی نایستاده و به این تحریف تاریخی نقطه پایان نگذاشته اند
. 
جریانات و گروه های چپ و مارکسیست، سازمان چریک های فدائی خلق، راه کارگر، پیکار، رزمندگان، کومه له، سهند و غیره با وجود تفاوت در تحلیل ها و تاکتیک هایشان، همگی از همان ابتدا در برابر تسلط تاریک اندیشی مذهبی بر انقلاب و علیه ضد انقلابی که در راس انقلاب قرار گرفته بود شجاعانه ایستادند و جانانه نبرد کردند. همه آن ها رفراندم جمهوری اسلامی را تحریم کرده و قانون اساسی آن را رد کردند و اکثرشان بهای بسیار سنگینی هم برای این شنای خلاف جریان پرداختند. تنها حزب توده از همان اوائل که اسم خمینی بر زبان ها افتاد، سر سپردگی اش به امام خمینی را اعلام کرد و با افتخار به قانون اساسی ولایت فقیه رأی مثبت داد و سپس با پشت کردن سازمان چریکهای فدائی خلق ( اکثریت ) به چپ و منافع مردم و ملحق شدن اش به استراتژی حزب توده، این دو در سنگر رژیم خمینی تا به آخرین نفس - و نه انصافاً تا آخرین نفر - برای شکوفائی جمهوری اسلامی خوشرقصی و با سرکوبگران رژیم همدستی کردند
.
سخن گفتن از خطاهای روشنفکران و نیروهای سیاسی ی مختلف هم کار یکی دو پاراگراف نیست و من فقط به ذکر چند ملاحظه کلی در ارتباط با خطا ها بسنده می کنم
.
اول از همه در برابر دموکرات های نادم و چپ های سابق باید تاکید کرد که مبارزه با رژیم شاه و برای سرنگونی سلطنت، خطا نبوده است. رژیم خمینی اگر چه از دل انقلاب بیرون آمد ولی محصول آن نبود، محصول حکومت شاه و مجموعه اوضاع و شرایطی بود که به انقلاب منجر شد. از روسیاهی رژیم اسلامی، روسفیدی رژیم شاه را نمی شود نتیجه گرفت. از مقایسه دو رژیم تنها به این نتیجه می شود رسید که بالاتر از سیاهی هم رنگی وجود داشته است! بخاطر آن که اوضاع سیاه تر از دوره شاه شده است، مردم را نه به حسرت خوردن به دوران سیاه گذشته، بلکه باید به هشیاری و چشمان باز در جستجوی روشنائی دعوت کرد
.
دوم، در بررسی خطاها، حساب انقلابیونی را که در جریان مقاومت در برابر رهبریت خمینی و مبارزه با جمهوری اسلامی دچار خطاهائی شده اند، باید از آن هائی که خودِ این مقاومت و مبارزه را خطا دانسته اند جدا کرد. نام خاطی و مجرم را نباید در یک ستون نوشت
. 
سوم، خطاها را نباید پرده پوشی یا ماستمالی کرد، اما در خطا دانستن هر آنچه با دید و تجربه امروز ما نمی خواند هم باید احتیاط کرد. هر نسلی فرزند زمانه خودش است و نه نوه و نتیجهٴ آن. ملامت کردن گذشتگان با تکیه بر دانش و تجربه امروز، نقد ماتریالیستی و حتا منصفانه ای نیست و معنائی غیر از این ندارد که چرا آن ها در شرائط و موقعیتِ امروز ما نبوده اند! اسم این کار، انتقاد نیست، یا نخوت خودنمایانه کسانی است که می خواهند وانمود کنند که گویا خودشان در غورگی هم انگور بوده اند؛ یا اعتماد به نفس بیجای کسانی است که فکر نمی کنند فردائیان هم حساب و کتاب خطاهائی را که آن ها هم اکنون به تصور درست ترین کار مرتکب می شوند، خواهند رسید
!
[ از
آقای ک پرسیدند: روی چه چیزی کار می کنید؟ آقای ک جواب داد: کار خیلی پر زحمتی است. دارم اشتباه بعدی ام را تدارک می بینم ! ( برتولت برشت - از حکایت های آقای کوینر
)].
رژیم جمهوری اسلامی را به درستی یک نا بهنگامی ی تاریخی نامیده اند. اما عهد دقیانوسی بودنِ این رژیم به این معنا نیست که مخالفین اش همه "به روز " بوده و ساعت هایشان با ساعت اتمی میزان بوده است. شایسته بود و می بایست که ما چپ ها، در اولین تظاهرات زنان در تهران علیه حجاب اجباری شرکت و در برابر چاقو کشان حزب اللهی که زن ها را مورد ضرب و شتم قرار دادند سینه سپر می کردیم. شایسته بود و می بایست که ما چپ ها به فقدان وکیل مدافع و هیئت منصفهٴ در محاکمات سران رژیم سابق در دادگاه های انقلاب و اعدام آن ها اعتراض می کردیم. اما اگر چنین نکردیم، از خطا و اشتباه نبود، از این بود که در آن زمان و مکان معین تاریخی - فرهنگی، فکر می کردیم شایسته ترین و بایسته ترین کار را می کنیم و اگر غیر از این کنیم خطاست. در مورد زنان، بطور کلی مسأله مبارزه با تبعیض جنسی را صرفاً تابعی از مبارزه طبقاتی می پنداشتیم؛ مسأله زنان را در محدوده زنان زحمتکش به رسمیت می شناختیم و حل آن را به جامعه سوسیالیستی حواله می دادیم. در مورد تظاهرات زنان در تهران هم فهم مان در این حد بود که از آرایش و لباس آن زن ها پیداست که بالای شهری یا شاه پرست اند؛ و بر حسب همان درک مغشوش از رابطه تبعیض فرا طبقاتی جنسی با تبعیض طبقاتی، گمان می کردیم از آزادی پوشش زن های شاه پرست و بالای شهری نباید دفاع کرد! نه تنها مجازات اعدام را درست می دانستیم، بلکه درک مان این بود که ضد انقلابیون و وابستگان به رژیم سابق و آدم هائی مثل امیر عباس هویدا، ارتشبد نصیری و سرلشکر ناجی نباید از حق دفاع برخوردار باشند و باید در دادگاه صحرائی تیرباران شوند. تنها تأسف مان از این بود که این کار به دست حکومت ضد انقلابی و آخوندهائی مثل خلخالی صورت می گیرد و نه به دست نیروهای واقعاً انقلابی
.
تازه چپ ها مترقی ترین و پیشروترین نیرو در جامعه بودند ( و هسنتد ). هنگام حسابرسی خطاها بی آن که به خطاکاران باج داده شود، باید از نادیده گرفتن عقب ماندگی عمومی سیاسی و فرهنگی جامعه و سرشکن کردن مسئولیت آن بین کنشگران هر دوره پرهیز کرد. به نظر من خطا باید به چیزی اطلاق شود که امکانات عینی و همینطور ذهنی ی پرهیز از آن در فضای زمانی و مکانی ی معین وجود داشته است، وگرنه تمامی تاریخ را با اشتباهات و خطاها توضیح خواهیم داد و این خود، خطاست
. 
خطاهای بینشی، سیاسی، و تشکیلاتی روشنفکران و نیروهای سیاسی مترقی و چپ در برخورد با شکل گیری رژیم اسلامی و استقرار آن کم نبوده است. به آن خطاها باید معترف بود. در باره آن ها چه بصورت انتقاد از خود و چه انتقاد از دیگران مطالب بسیاری نوشته شده است. برخی از این خطاها از حد اشتباهات تاکتیکی فراتر رفته و متاسفانه سرنوشت تلخ و گاه مرگباری برای مرتکبین آن به بار آورده اند. با این حال، من تردید بسیار دارم که اگر هم به فرض محال از همه خطاهائی که در آن مقطع صورت گرفت حذر شده بود، ورق برمی گشت، تغییری کیفی و اساسی در سرنوشت انقلاب ایجاد می شد و ما دیگر با رژیم اسلامی رو به رو نمی شدیم. اگر از خطاها و اشتباهاتی که در مقطع انقلاب و نخستین سال های بعد از آن صورت گرفتند حذر شده بود، قطعاً راه به قدرت رسیدن خمینی اندکی ناهموار و استقرار حکومت اسلامی با دست اندازها و اختلالات بیش تری مواجه می شد. اما جمهوری اسلامی محصول اشتباهات نبود؛ پیش زمینه هائی سیاسی و اجتماعی در طول دهه های پیش از انقلاب داشت که در باره شان حرف زدم و تکرارشان نمی کنم. ما چپ ها که بمثابه تشکیلات و گروه های سیاسی در جریان انقلاب و تا به قدرت رسیدن خمینی اصلا وجود خارجی نداشتیم و سازمان چریکهای فدائی خلق نیز فقط یک اسم بود و چند کادر درجه چندم داشت، تازه بعد از قیام بود که توانستیم اندک اندک تشکل هائی ایجا کنیم. ما خودمان بعد از مرگ انقلاب به دنیا آمدیم! اما همین چپ های بی سامان و بی سازمان در جریان انقلاب هم با تمام وجود برای تأثیرگذاری در مسیر انقلاب کوشیدند اما مثل تخته پاره ای بر امواج توفانی! در همه راه پیمائی ها و میتینگ ها سعی داشتند صف مستقل و شعارهای مستقل خودشان را داشته باشند ولی بلافاصله از طرف گروه های عظیم حزب اللهی های سازمانیافته محاصره می شدند، شعارهایشان زیر شعارهای طرفداران خمینی خفه می شد، پلاکات هایشان پاره می شد و پراکنده شان می کردند. در آن دوره وضعیت چپ انقلابی امکان نمی داد هدایت صفوف را در دست بگیرد، حد اکثر تلاش اش این بود که در صفوف خمینیست ها مستحیل نشود
. 
در باره سرکوب این نیروها هم بر این باور هستم که اشتباهات نیروهای سیاسی در اشکال و شیوه ها و زمانبندی سرکوب مؤثر بود ولی بدون آن اشتباهات هم سرکوب، قطعی بود چون رژیم اسلامی بنا بر ماهیت طبقاتی اش می بایست سرمایه داری را از گزند انقلاب توده ای نجات می داد و برحسب طبیعت دینی اش هم نمی توانست با دموکراسی و آزادی های سیاسی و مدنی و فردی کنار بیاید. به این دلائل، بازداشتن انقلاب از پیشروی و درهم کوبیدن انقلابیون و نیروهای آزادی خواه و دموکرات با بقای این رژیم گره خورده بود. البته بدون آن خطاها و اشتباهات، ممکن بود سرکوب با شتاب و تلفات کمتری صورت بگیرد. با این همه، با توجه به این واقعیت که نارضائی ها رو به گسترش بودند و رژیم مدام حمایت توده ای اش را از دست می داد و در اواخر جنگ، حوصله و طاقت مردم چنان از دست رفته بود که خمینی از ترس شورش عمومی، جام زهر را سر کشید، می توان این احتمال را قوی دانست که اگر مخالفین هنر حفظ خود و نیروهایشان را می داشتند، ای بسا شانس های بزرگی در انتظارشان می بود
.
سرکوب که از روز اول وجود داشت، اما چرا رژیم در فاصله کوتاهی موفق به قلع و قمع این نیروها شد؟ از طرفی به خاطر آن بود که خطرها را جدی گرفت و به این نتیجه رسید که اگر کار مخالفان را سریعاً تمام نکند، کارش تمام است؛ و از طرف دیگر به این خاطر که مخالفان یا حمله ای به این شدت را پیشبینی نکرده بودند و یا خود را بموقع متناسب با چنین چشم اندازی سازمان نداده بودند. رژیم هنوز مستقر نشده بود؛ شوراهای کارگری و کمیته های انقلابی کارخانه ها به جنبش ضد سرمایه داری دامن می زدند؛ توقعات " کوخ نشینان و مستضعفان " از به اصطلاح " دولت انقلابی " بالا می گرفت؛ نارضائی و اعتراض به سیاست های ضد دموکراتیک وسعت می یافت؛ سازمان های چپگرا و مجاهدین خلق رشد زیاد و نگران کننده ای کرده و به وزنه های مزاحمی تبدیل شده بودند؛ دانشگاه ها و مدارس بار دیگر به کانون های تبلیغات سیاسی و ترویج آزادی خواهی تبدیل شده بودند و می بایست با " انقلاب فرهنگی" خونین تصفیه و تعطیل می شدند؛ ادارات و مدارس و کمیته های انقلابی و شوراها و غیره می بایست از عناصر انقلابی تصفیه می شدند. مناطق ملی، آذربایجان، خوزستان و بخصوص کردستان و ترکمن صحرا برای کسب حقوق دموکراتیک خود به پا خاسته بودند. حتا در کردستان حکومت دوگانه وجود داشت. عوارض بحران زای جنگ، بحران گروگا ن های سفارت آمریکا و سر انجام، بحران سیاسی و قطبی شدن جامعه بر مدار کشاکش های حزب جمهوری اسلامی و بنی صدر رئیس جمهور، از بحران همه جانبه ای حکایت داشت و در چنین شرائطی بود که خمینی شمشیر را از رو بست. بنی صدر را عزل کرد و به شکار چپ های انقلابی و مجاهدین شدت داد. در این مقطع که آخرین شانس چپ ها و نیز خود مجاهدین برای جمع و جور کردن نیروها بدون سراسیمگی بود، رژه مسلحانه بی موقع میلیشیای مجاهدین در
۰ ۳ خرداد در تهران، رژیم را دچار هاری کرد و با همه توان و با خشونتی مافوق تصور دست به حمله سراسری علیه مجاهدین و چپ ها زد. فرصت تجدید سازماندهی و عقب نشینی بموقع وبدون سراسیمگی و حتا فرصت درک ضرورت آن از همه گرفته شد. هر چند مجاهدین انفجار دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی در ۷ تیر۰ ۶ را ( که در آن بهشتی و تقریبا همه رهبران آن بجز رفسنجانی و علی خامنه ای که در جلسه نبودند کشته شدند) رسماً بر عهده نگرفت، اما تاکتیک موسوم به زدن سر رژیم را با دست کم گرفتن پایگاه توده ای و قدرت فاشیستی اش، همزمان با آن انفجار شروع کرد. ترور رجائی رئیس جمهور، باهنر نخست وزیر و آیت الله ها اشرفی اصفهانی، صدوقی، دستغیب، مدنی، قاضی و ده ها تن دیگر از امام جمعه ها و مسئولین بالای حکومتی و نظامی و از جمله علی خامنه ای - که زنده ماند - توسط مجاهدین کاری از پیش نبرد و این تاکتیک تسخیر ضربتی قدرت از بالای سر مردم، سریعاً به شکست انجامید. گفته اند: چنان بزن که مار بمیرد و عصا نشکند . عصا شکست و مار نمرد! خمینی مخالفان را در خون شان غرق کرد. همین اشتباه محاسبه را سازمان مجاهدین یکبار دیگر در حمله به ایران از خاک عراق مرتکب شد و خمینی ی جنون گرفته از " جام زهر"، اینبار زندانیان سیاسی را در تابستان ۷ ۶ ۳ ۱ قتل عام کرد.

 

ادامه دارد ....