صفحاتی از "بيراهه هاىِ راه"

عباس هاشمی

 

 

 

مقدمه :

سى وسه سال پيش يعنى در پاييز سال ١٣٦١ در چنين فصلى كه طبيعت با رنگهاى مخصوص اش، چشم انداز ديگرى را به نمايش گذاشته بود؛ به كردستان رفتم... و پس از مدتى براى ادامه ى معالجه در فرانسه كه سه سال به تاخير انداخته بودم، ايران را ترك كردم! اما من هم مثل بسيارى از فعالين سياسى  كه ضرورتا ايران را ترك ميكردند، در خيلِ تبعيديان قرار گرفتم!

حال احساس ميكنم اين پاييز هم باز چشم انداز غريبى را پيشِ رو گشوده است!

در اين سالها مختصر خاطراتى از "بيراهه هاىِ راه" و از شعله اى روشن در دلِ سياهيهاىِ سالهاى ديكتاتورى شاه و زندگى مخفى نوشته واينجا و آنجا منتشر كرده ام.  آنچه اينك ميخوانيد اما تاكنون منتشر نشده، احساس ميكنم اين يادداشتها مناسبِ چنين فصلى ست!

 

در چند ماهِ آينده مجموعه اى از اين خاطرات و يادداشتهاىِ قبلى ام ( كه رفقايى ارجمند جمع آورى وتجديد تايپ كرده اند)، به نام "از بيراهه هاىِ راه "منتشر خواهد شد.

 بر اين باورم؛ اگر زندگی واقعی چریکهای فدایی خلق بازگو نشود ، باز هم داستانهای واهی و خیالی  حول این زندگی افزون خواهد شد و تعبير و تفسيرهاى ويژه به آن خواهند بست !

بى شك در توضیح و انتقال اين زندگى بويژه  تشریح اخلاقیات و منش انسانى آن رفقا زبانم قاصر است. وبراستى بر این باورم که این کار "از دست و زبان" شعر و رُمان "برآید" :

از لب دریا چه گویم  لب ندارد بحـر جان/

 برفزودهست از مـکان و لامــکان ای عاشـقان!

گر کسی پرسد کیانيدای سراندازان شما/

هان بگوییدش که جانِ جانِ جان، ای عاشقان!

بهمين جهت يادداشتهاىِ من تنها اداىِ دينى ست به شانسى كه نصيبم شده و به اينكه  "مدتى  با گل نشستم" و در كنار انسانهايى مصمم و زيبا نوعى ديگر از زندگى را تجربه كرده ام، لذا انتقالِ احساس، شناخت و تجاربِ من از اين زندگى نه براى تبليغ و نه براى أهداف سخيف است ، ميخواهم شما را با جنبه هايى از واقعيتِ چريكهاى فدايى خلق و نوعى ديگر از نگاه و زندگى آشنا كنم. بخوبى واقفم كه نوشته هاى من نوشته هايى پراكنده و قطعا محدوديتها و نقص هاىِ فراوان دارد، اما اين اشكال از طبيعتِ من ناشى ميشود كه قوى تر از من است ، پس بر من ببخشاييد. اميدوارم بتوانم در مجموع با  اين نوشته هاى نا منظم و ناقص كه  گاهى از جانم بيرون ميپرند به اين هدف حتى الإمكان نزديك شوم! طرحِ انتقادات و سوالهاى شما قطعا به رفعِ اين ايراد و حافظه ى من كمك ميكند و به جان آماده ىِ شنيدن و پاسخم !

 

***

 

تشكل  چریکهای فدایی خلق كه در شرايط سختِ ديكتاتورى نظامىِ شاه  شكل گرفت  براى حفظ امنيتِ خود و توضيحِ  چيستىِ خويش دارای یک "اساسنامه" و یک "آئیننامه" بود. در اساسنامه ساختار تشکیلاتی، مرام و مشی سیاسی و در آئیننامه، دیسیپلین یا انضباط و مقررات زندگی چریکی تنظیم و تشریح شده بود. (متاسفانه نسخه اى ازآنها در دست نيست )

در آييننامه مثلا از قواعد "حركت در شهر" و ملاحظات امنيتى گوناگون و تقسيمبندى اسناد و نوشتههاى سازمانى در سه سطح: "دو صفر" براى اعضا، "صفر" براى كانديداهاى عضويت يا سمپاتيزانهاى نزديك و "يك" براى انتشار بيرونى يا علنى)  و نيز ضرورت و توضيح برنامه ريزى و چگونگىِ  زندگى روزانه وملاحظاتِ ضرورى ديگر  .

برنامههای روزانه:

اين برنامه  در فورم A4 و ساعت به ساعت خطکشی شده و در گوشهی بالا،  سمت چپ نوشته شده بود: "مستحکم باد انضباط تشکیلاتی" ...

در جدول برنامهی روزانه ستونى پهن تر از بقيه ى ستونها برای "ملاحظات" وجود داشت که در آن "مسئول روز" انتقادات و  کارهای روزانهی رفقا را همراه با پیشامدهای احتمالی امنیتی و پيشنهادات یادداشت میکرد و در وقت برنامهنویسی (شب) به آنها رسیدگی میشد.

این برنامه در جدول ساعات روزانهی خود از ساعت ٦ صبح تا ١٨ شب را شامل میشد و بقیهی ساعات؛ به شام، برنامهنویسی و جلسهی انتقادی (موردى ) و مطالعهی جمعی و بحث سیاسی و نگهبانى شب اختصاص داشت و ٦ ساعت خواب.

 

 

پيكره ى سازمان

 

پیکرهی سازمان با چند شاخه و هر شاخه از چند تیم تشكيل شده بود ، كه آنرا "شوراى عالى سازمان " يا مسئولين شاخه ها و چند كادر مجرب هدايت ميكردند.(١) هر تیم تعدادی ارتباطات علنی و نیمه علنی (کارگری ـ يادانشجویی) داشت. و هر شاخه خودکفا بود تا چنانچه ضربهای به دیگر پیکرهها خورد،  شاخه بطورمستقل کارش را ادامه دهد. برنامههای ماهانه برنامههایی بود که با توافق و برنامهریزی کلان مرکزیت برای شاخهها و متناسب با وظایف تیمها به تیمها داده میشد. تیمها همه از یک دیسیپلین واحد تبعیت میکردند. هر تیم شباهنگام پس از شام "برنامهنویسی" داشت و در "برنامهی هفتگی" کارها و مسئولیتها طی هفته و در برنامهی روز کارها و وظایف روز قید میشدند. هر شب برنامهی روز طى شده بررسی و کارها رسیدگی و نقد میشد. مجددا برنامهی روز بعد نوشته میشد. (کارهای روزانه بسته به مسئولیت یا وظایف تیم میتوانست متفاوت باشد، اما مطالعهی فردی و جمعی و ورزش و کارهای روزانهی خانه و برنامهنویسی امور مشترک همهی تیمها بود). هر روز یک نفر "مسئول روز" بود که به تهیهی غذا و امور خانه و به پیگیری "برنامهی روز" میپرداخت و در بخش آخر "برنامهنویسی" انتقاد و انتقاد از خود ـ چنانچه وجود ميداشت ـ صورت میگرفت و گاه در صورت بروز مسئلهای مهم یا اشتباهات امنیتی بزرگ جلسهی خاص انتقاد و انتقاد از خود داشتیم. برنامهی ماهانه  بر مبنای وظایف هر شاخه و هر تیم متفاوت بود و خطوط کلی آن را مرکزیت تعیین میکرد.

اما بهرغم این یگانگی در تبعیت از یک برنامهی واحد و دیسیپلین مشترک، سیمای خانههای تیمی را بيشترنوع وظایف، ترکیب اعضا و کاراکتر یا شخصيتِ افراد تیم تعیین میکرد: من این طور دیدهام که به طور کلی تیمها و حتا افرادی که دارای ارتباطات (چه در بخش کارگری و دانشجویی، چه در سایر بخشها) و یا مسئولیتهایی که تامل بیشتری میطلبیدبودند ، مسائل خُرد و ریز و اصطکاک یا نداشتند یا بسیار کم داشتهاند. در پایگاههایی که امور تدارکاتی و تولیدی را انجام میدادهاند ( يعنى در محدوديتِ ارتباطى زندگى ميكردند ،) اختلاف سلیقههایی بروز میکرده و اصطکاک به وجود آمده. اما به طور کلی تک تک رفقا برای قبول مسئولیت به ویژه مسئولیتهای خطرناک پیشقدم بودهاند. من حتا یک مورد ندیده و یا نشنیدهام که رفیقی از قبول مسئولیتی سرباز زده باشد! و این از آن رو ميتوانسته بوده باشد که نوع تربیت و اخلاقی که داشتیم با اهداف، فعالیتها و اعتقادتمان یگانه بود و اعتماد و احترام مى آفريد. ما احترام محسوسى برای رفقای خود قائل بودیم. سایرین را شایستهو صميمانه بسيارى را شايسته تر از خودمان میدانستیم و با جان و دل خودمان را سپر بلای رفقای دیگر میکردیم. بعنوان مثال در عمليات پخش اعلاميه با "اعلاميه پخش كن" كه با انفجار اعلاميه ها را به آسمان پرتاب ميكرد و بيشتر و وسيعتر پخش ميشد، خطر درگيرىِ با پليس در اينكار بيشتر وجود داشت، من به چشم خودم داوطلب شدنِ رفقا را به شكلِ بهانه تراشيدن ديده ام مثلا "صبا" :  " تو قيافه ات چريكى ست و بهتر است من بروم " و فورا فردوس ابراهيميان  " نه من مناسبتر از شماهام " ...

البته یکى دو مورد متفاوت هم شنیده و ديدهام : رفیقی در مشهد با "حمید مؤمنی" هم پایگاه بوده و رفیق مؤمنی را که مدام کار "تئوریک" انجام میداده: خواندن و نوشتن و افزون بر آن لابد چون غيرچالاك  هم بوده، مورد انتقاد (بخوان سرزنش) قرار میدهد که چرا در جهت بالا بردن ظرفیتهای چریکی خود تلاش نمیکند!؟ رفیق مؤمنی هم ضمن توضیح تئوریک دربارهی نقش و وظيفه ى روشنفکران و تفاوت آنها (روشنفکر و روشنفکر متعهد، مبارزين و کمونیستها...) رفیق را یک مبارز ضد دیکتاتوری میدانسته و به او "رفیق" نمیگفته است!

یک مورد دیگر هم از این دست برخوردها را به خاطر دارم که یکی از "رفقا" به انتقادكردنِ خود من داشت: در یک برنامهی مطالعه‌‌ی جمعی که "نبرد خلق" شمارهی ٧ (آخرین نشریهی پیش از ضربات) را میخواندیم، من گفتم دستنویس این سرمقاله را رفیق "بهزاد امیری دوان" به من داد که بخوانم و من چهار انتقاد به این سرمقاله داشتم، ولی هر چهار تا همچنان باقی‌‌ست!

آن رفیق با تعجب به حرف من گوش داد و چون میدانستیم این سرمقاله را رفیق "حمید اشرف" نوشته، برخورد مرا به نوعی "روشنفکرانه ـ خودپسندانه" خواند! که یعنی: مگر روی نظر رفیق حمید اشرف هم میشود نظری داشت؟!

برایم خیلی عجیب بود. گرچه "رفیق رحیم" به دفاع از حق انتقاد بیچون و چرا برخاست و جواب او را داد، اما برای من غمگین بود، غمی که از نازل بودنِ سطحِ شعور و دانش عمومىِ اين رفقا حكايت داشت چرا که "قدو قامتِ" رفقاىِ اوليه را خوب به خاطر داشتم، آن رفقا نگاه ديگرى به انتقاد داشتند و اساسا ماركسيزم را نقد مداوم تعريف ميكردند! هاشم باباعلى كه تاريخچهى تحولات اجتماعى سياسى را از "مشروطه تا سياهكل" نوشته بود و نوشته اش دست كمى از كارهاى رفيق بيژن جزنى نداشت، گوش اش همواره براى شنيدن انتقاد باز بود، منصور كه در دانشگاه بسيار زبده و باهوش بود در مورد همه چيز از من هم نظر پرسى ميكرد، نسترن آلآقا و بهزاد امیریدوان همين طور، بهمن آژنگ نه فقط در چشمِ ما، كه براى بسى از روشنفکرانِ مختلف سمبلِ دانش، متانت و تواضع بود، هرگز خودش يا كسى را عقل كل نميدانست! آن رفقا حتا پیش از مخفی شدنم ميديدم كه از انتقاد استقبال ميكردند: مثلا پیش از عضوگیری رفیق حسین حقنواز از من خواسته بود که نظرم را راجع به نظرات سازمان بنویسم. من دو نظریه در مورد "شرایط عینی انقلاب" در ادبیات سازمان دیده بودم و آن را به عنوان تناقض مطرح کردم. (که بعدا به عنوان اختلاف نظرات رفیق مسعود و رفیق بیژن علنی شد). جالب است که رفقا در نامهای به توجیه مسئله پرداخته و صادقانه باید بگویم مرا هم متقاعد کرده بود. (بعدا از طریق رفیق لیلا كه در دوره اى منشىِ رفيق مومنى(٢) محسوب مى شد، فهمیدم که دستنوشته رفیق مؤمنی بوده است!) اما در عین حال چنان مرا تشویق و تحسین کرده بودند که هرگز ديدن اينگونه رفقا را كه حالا در سازمان ميديدم تصور نمیکردم!

رفقا نوشته بودند: "اینکه رفقا نگاهی انتقادی به همه چیز داشته باشند و فکر بکنند، رشد و بالندگی سازمان را تضمین میکنند و ما خوشحالیم که تو دقت و نگاهی انتقادی داری".

... بازگردیم: از پیشقدم بودن، از خطرکردن و جان بر کف بودن رفقا میگفتم، بگذاريد خاطره اى را دراين مورد نقل كنم!  سالهاست اين خاطره و باورى كه داشتم ، شیرینیِ واقعیت زیباىِ برخاسته از اخلاق انقلابی را در کامم تلخ کرده است:

هنوز علنیام، (بعدها البته مطلع ميشوم كه شاخهی مشهد مرکز اصلى انتشارات سازمان و محلِ تولید نارنجک بوده است.) باید با اتومبیلی علنی محمولهای از کتاب و پوسته ى نارنجک را به تهران برسانم. در کوچهای از خیابانهای شرقِ تهران اتومبیلم را پارک میکنم. دو کوچه آنطرفتر بر تیری علامت سلامتی میزنم و ساعاتی بعد سر قرار حاضر میشوم. سویچ ماشین را به رفیق میدهم. ساعتی بعد ماشین خالی را بازپس میگیرم! اولین بار است همدیگر را میبینیم. با خنده بغلم میکند. خیلی زود او را میشناسم. نمیدانم چرا به او نمیگویم تو را شناختم؟! شاید باورم نمیشد!؟

حسین حقنواز (رفیق منصور) همان روزِ بازگشت در ساعاتی که پیشبینی کرده بودیم تلفنی خبر سلامتی مرا میگیرد و قرار فردايش را تأیید میکند. سر قرار میپرسد: مشکلی پیش نیامد؟! میگویم اگر مشکلی پیش میآمد که من اینجا نبودم! ولی سفر جالبی بود. (میخندم و در دل ميگويم اگر خبرى ميشد همان ديروز در راديو ميشنيدى!) میگوید چطور؟! میگویم خیلی خوشحالم که رفیق "حمید" را دیدم، اما کار اشتباهیست که او سرقرار یک علنی میآید! میخندد و میگوید "نه بابا! حمید که سرقرار نیامده. محمود بود!" میگویم "یکی از دوستان خیلی نزدیکم که همکلاس رفیق بوده برایم از نشان روی بینیاش گفته بود و با اینکه رفیق روياش را کرممالی کرده بود دیده میشد!"

باز هم قبول نميكند. ميگويم"به رفیق انتقاد دارم." بعد كه جایاش را رفیق "نسترن آلاقا" گرفت و دیگر سر قرار من نمیآمد، جواب انتقاد مرا چنین داده بود: «به رفیق بگو به خاطر همین کارها حمید اشرفام!» من بر انتقادم افزودم، گفتم" به نظر من رفیق نه تنها نباید سر این نوع قرارها بیابد حتا درست این است که از ایران خارج شود "و رفیق باز گفته بود: «من تا در ایران هستم حمید اشرفام.»

من سالیان سال بر این باور بودم که این انتقاد من از اصوليتى "بیچون و چرا " برخوردار است و به دلیل درستیاش میتوانسته متحقق شود. اما مرور زمان و به ویژه