سرمایه داری دولتی پرانتز باز امپریالیسم!

6. سرمایه­ داری خالص و قانون ارزش

محمد قراگوزلو

Qhq.mm22@gmail.com

 

در آمد ( انقلاب کوبا)

CNN را من و شما خوب می شناسیم. در کنار Fox News و به عنوان یکی از سه چهار رکن Main Stream. این رسانه ها تمام "اعتبار" خود را از استراتژی سیاسی ضد کمونیستی می گیرند. نقش آفرینی کارشناسان "محترم" CNN در ماجرای فروپاشی شوروی خاطرتان هست که! آن جا که گورباچفِ گیج و منگ را به هیچ می گرفت و به نحو بی شرمانه یی جار می زد " حتا اگر زوگانوف در انتخابات پیروز شود از نظر ما یلتسین رئیس جمهوری است!" رمز ورود این رسانه ها به متن تبلیغات ضد کمونیستی در دو عبارت کلیدی "دیکتاتور..." و "دادگاه های استالینی" نهفته است. برای این که اساس اندیشه ی برابری طلبی و آزادی خواهی کمونیسم را نشانه روند، استالین و دیکتاتوری تک حزبی را پیراهن عثمان می کنند و زیر بیرق تعرض به "دیکتاتوری" کل دستاوردهای درخشان سوسیالیسم را هدف می گیرند. جنایات خمرها و رویکردهای ماجراجویانه ی حاکمان کره ی شمالی نیز مستمسک های مناسبی برای توجیه چنین تبلیغاتی هستند. با هوشیاری کامل کره و کوبا را کنار هم می گذارند و چنان از دست "دیکتاتور کره و کوبا" زوزه می کشند که پنداری نیکسون و ریگان و تاچر نمادِ ناب و 18 عیار آزادی خواهی بوده اند و شگفت آن که در این گیر و دار بخشی از چپ را نیز مرعوب تبلیغات خود می کنند. کافی است به اطلاعیه های"منصفانه و متواضعانه و منقدانه" یی که متعاقب مرگ رفیق فرمانده فیدل از سوی بخشی از چپ منتشر شده است خم شوید تا به عرض و طول و عمق "دیکتاتوری" در کوبا پی ببرید. اینان چنان از "دیکتاتوری تک حزبی" در کوبا گله مند هستند که پنداری ماهیت طبقاتی دولت – اعم از بورژوایی یا سوسیالیستی- ورای دیکتاتوری طبقاتی نیز تبیین پذیر و ممکن است. البته این رفقای کشته مرده ی دموکراسی زحمت می کشند و در رثای کاسترو از دستاوردهای انقلاب کوبا مانند آموزش و پرورش و بهداشت و درمان رایگان و رفرمیسم رادیکال نیز سیاهه یی ردیف می کنند با این تبصره که چون "طبقه ی کارگر" در کوبا انقلاب نکرده و انقلاب توسط عده یی پارتیزان روشنفکرِ در اقلیت شکل بسته ؛ در نتیجه سوسیالیستی نبوده است و چون انقلاب بورژوایی هم نبوده پس یحتمل خرده بورژوازی بوده است. حتا بی توجه به مباحثی که مارکس و لنین در دو اثر برجسته ی "نقد گوتا" و "چه باید کرد" فرموله کرده اند، این درک سطحی از دیکتاتوری و انقلاب و کارکرد طبقه ( آن هم خرده بورژوازی) به راستی نوبر است!

از قضا تکیه ی همزمان و توامان به دستاوردهای انقلاب کوبا و نقد دیکتاتوری به منظور ارزیابی جایگاه طبقاتی کاسترو وجه مشترک تبلیغات راست و چپ پیش گفته است! حتا CNN  و کاربران اش با همه ی شیفته گی شان به کاپیتالیسم و امپریالیسم آمریکا به این دو وجه انقلاب کوبا اعتراف کرده اند. برای نمونه دوستان می توانند با مراجعه به اینستاگرام CNN و ذیل تصاویر مرتبط با مرگ کاسترو مباحثی را دنبال کنند که میان نگارنده و دو نفر از رفقای کمونیست ایتالیایی و آمریکایی از یکسو و چند تن از سینه چاکان نظام اجتماعی سرمایه داری از سوی دیگر درگرفته است. محض اطلاع خلاصه می گویم و می گذرم که حتا رادیکال ترین راست های متمایل به نئوکنسرواتیست ها نیز در مواجهه با کوبا و کاسترو به دو وجه "دیکتاتوری" و "خدمات اجتماعی رایگان" اشاره کرده اند و البته حاشیه هایی که مجال طرح آن ها در این مجمل نیست. می خواهم تاکید کنم که دستاوردهای انقلاب کوبا حکایت " آفتاب آمد دلیل آفتاب است" و بدون سیاه بر سفید نویسی های فله یی نیز انکار ناپذیر است. بی شک انقلاب کوبا و کاسترو و تحولات پرشتاب و ضعف و قوت های آن را باید در شرایط زمانی خاص این انقلاب و در کانتکست خود ارزیابی کرد. به این مفهوم و با هر درجه یی از ارزیابیِ متکی به رادیکالیسم انقلابی و کمونیستی، کاسترو و انقلاب کوبا صفحه ی درخشانی از تاریخ جنبش آزادی خواهی و برابری طلبی و عدالت اجتماعی را شکل داده است. روزی روزگاری رفیقی گفته بود " دنیا بدون فراخوان سوسیالیسم، بدون امید سوسیالیسم و بدون << خطر>> سوسیالیسم، به چه منجلابی تبدیل می شود." می خواهم با وام گرفتن از همان ادبیات بگویم،جهان بدون انقلاب کوبا، و بدون"خطر"حضور رفیق فرمانده فیدل ، آن هم در دوران عروج  امثال ترامپ  به چه گنداب متعفن بربریستی تبدیل خواهد شد. اگر نسیم سوسیالیسم توانست کوبایِ فاسدِ کازینوها را با وجود بیش از پنج دهه تحریم و ترور و جنگ و خرابکاریِ ضدانقلاب به یکی از قطب هآی مدرنیسم و توسعه یافته گی تبدیل کند، بی گمان توفان سوسیالیسم – فارغ از هر گونه اتوپیسم – جهان را به درجه یی از رشد و کمال و انسانیت ارتقا خواهد داد که انسان هزاره سوم شایسته ی آن است!

آن چه به اجمال گفته شد بهانه یی بود برای ورود به بخش ششم این سلسله مقالات و تاکید بر این نکته که هیچ سطحی از تحلیل فرهنگی و سیاسیِ صرف بدون لحاظ کرد مناسبات اجتماعی ناظر بر تولید و توزیع برای تدقیق جایگاه و موقعیت طبقاتی یک دولت مشخص بسنده نیست! ای کاش – و البته ای کاش- جنبش های چپ و دولت های بولیواریستی در آمریکای لاتین با شناخت کافی ازاوضاع سیاسی خاورمیانه و به خصوص جنبش قلع و قمع شده ی سوسیالیستی ایران در روابط دیپلوماتیک خود با بورژوازی حاکم تجدید نظر می کردند و آن سان بی پروا در آغوش خاتمی و احمدی نژاد و روحانی غش نمی کردند. با در نظر گرفتن این ضعف سیاسی باید گفت کسانی از چپ که چاوز و مورالس و اورته گا و کاسترو را صرفا به سبب مسافرت به تهران لعن و نفرین می کنند همانقدر ساده اندیش هستند که روی دیگر سکه شان! روی دیگری که البته نه ساده اندیش؛ که بسیار هوشمند نیز هست! منظورم طیف های مختلف محافظه کاران راست وطنی هستند که زمانی فرزندان چه گوارا را به همایش بسیج دانشجویی دانشگاه تهران فراخواندند و اکنون نیز در سایت "دولت بهار" چنان از اندیشه های ضد "نولیبرالیستی" رهبران آمریکای لاتین و "رفاقت" محمود با چاوز و کاسترو قصه می گویند که گرایش "ضد امپریالیستی دانشجویان پیرو خط امام و تسخیر کننده گان لانه ی جاسوسی" به گردشان هم نمی رسند. و چنین است که محور مشترک و ظاهرا نامرئیِ راست ضدآمریکایی و چپ پرو روسی در متن یک ائتلاف جدید منطقه یی و جهانی شکل می بندد. مهم ترین ضلع این محور را در انحلال اتحادیه ی اروپا و جنگ سوریه با تاکید بر مانده گاری بشار اسد می توان ترسیم کرد. نزدیکی ترامپ – پوتین و همسویی چپ ضدآمریکایی با این قطب بندی به ویژه در جنگ سوریه را از همین منظر باید نگریست! بی هوده نیست که این گرایش بدون آن که به روی مبارک بیاورد کلینتون را به سبب نزدیکی به اسرائیل و عربستان کنار گذارد و در کنار ترامپ ایستاد. درست برخلاف گرایش شبه لیبرال اصلاح طلبان وطنی که شب انتخابات برای پیروزی کلینتون تیتر زد و شیرینی پخش کرد و روز بعد ناباورانه عزا گرفت. واقعیت این است که راست شبه فاشیستی در آمریکا و اروپا توانسته از مسیر سوار شدن بر شعارهای چپ به قدرت نزدیک شود.چنین تغییری را درانتخابات 1384 ایران و عروج احمدی نژاد نیز می توان به وضوح دید. در مواجهه با این تحولات گرایش چپ پرو روسی و ملی اسلامی به خنس یک تناقض نظری و بحران سیاسی آشکار خورده است! از یک سو برای تبدیل نشدن ایران به سوریه رفته است پشت سر برجام و دولت امید و از سوی دیگر عملا در کنار حزب الله و سپاه قدس و بشار اسد ایستاده است. گیج می زند. و چرا نزند! وقتی که تحلیل سیاسی متکی به یک دستگاه نظری منسجم و متدولوژیک و یکپارچه نباشد، چنین تلوتلو خوردن هایی چندان عجیب نیست. اهمیت تداوم بحث امپریالیسم را از همین دریچه بنگرید!

باری ادامه دهیم!

قانون ارزش و سرمایه داری خالص!

پیش از ورود به دو مبحث “رشد ناموزون و مرکب” و تحلیل حوادث منجر به اجرای نپ و به منظور تکمیل چیستی سرمایه­ داری دولتی به طرح یک نظریه ­ی افراطی در این خصوص می‌پردازیم.

تونی کلیف (۲۰۰۰- ۱۹۱۷) در شمار آن دسته از نظریه ‌پردازان منتقد شوروی با تاکید سرسختانه بر حاکمیت سرمایه ­داری دولتی در زمان استالین است که در عین گرایش تروتسکیستی،نظریه ­ی میانه­ ی “دولت کارگری منحط بوروکراتیک” تروتسکی را نیز نمی‌ پذیرد. کلیف مهم­ ترین وجه وجود شیوه­ی تولید سرمایه­ داری در شوروی و عروج طبقه­ ی بورژوازی بعد از دهه­ی ۱۹۳۰ را به کالایی شدن نیروی کار از طریق ایجاد ارزش می ­داند.

یکی از نکات کلیدی در بررسی انتقادی چیستی فروپاشی سوسیالیسم اردوگاهی، تامل در نکاتی همچون نحوه­ ی برخورد با قانون ارزش و روند “انباشت سوسیالیستی” است. واقعیت محرز این است که شیوه­ ی تولید سرمایه ­داری – اعم از دولتی یا آزاد – شیوه­ یی متناقض و بحران‌ زاست. اینک مساله این است که بلشویک­ها پس از پایان دوران نپ، با مساله­ی ارزش و روند انباشت چگونه برخورد کردند.

همه­ی اقتصاددانان شوروی در زمان استالین نیز – به تأسی از مارکس و انگلس – بر این مولفه که قانون ارزش ساختار اساسی نظام سرمایه ­داری را شکل می دهد، توافق نظر داشتند و بر این باور بودند که چنین قانونی به طور مطلق نمی تواند در متن یک اقتصاد سوسیالیستی قرار بگیرد. آنان وجود برخی شواهدِ ناشی از ایجاد ارزش را ناشی از دوران گذار شوروی به سوی سوسیالیسم می­ دانستند و به خصلت­های دوره­ی انتقالی تکیه می‌ زدند. آنان وجود قانون ارزش را به روند انتقالی جامعه­ ی شوروی از سرمایه­ داری به سوسیالیسم نسبت می ­دادند و به نحو زیرکانه ­یی از تعلیل ماهیت طبقاتی وجود قانون ارزش و محو نشدن آن می‌ گریختند. اقتصاددانانی همچون لاپیدوس، اوسترو ویتیانوف و لئونیتف طی مقالاتی با استناد به مباحث انگلس در “آنتی دیورینگ” قانون ارزش را به مثابه‌ بخش اصلی قوانین حرکت تولید کالایی سرمایه ­داری و شکل دهنده­ ی تناقضات این شیوه­ ی تولید نفی و نقد می­ کردند. آنان به این تئوری علمی مارکس اذعان داشتند که “ارزش بیان خصلت ویژه­ ی ماهیت شیوه­ ی تولید بورژوایی استآنان در نوشته­ های خود به این عبارت روشن انگلس استناد می­ جستند که این اعتقاد سخت موهوم است که جامعه­ یی شکل بگیرد که در مناسبات اقتصادی آن تولیدکننده­ گان با اجرای منطقی ارزش تولید خود را کنترل کنند. حال آن که وجود ارزش آشکارترین شاهد به انقیاد درآمدن تولیدکننده­ گان توسط تولیدات خود آنان است. مارکس همواره تاکید می ‌کرد که فقط در روابط سرمایه­ داری است که همه یا غالب تولیدات به شکل کالا در می‌آیند. در چنین شیوه­ یی – که ارزش در مقام خصلت مشترک مبادله­ ی همه­ ی کالاها عمل می­ کند – همه‌ ی محصولات تولیدی صرفاً به عنوان کالا از ارزش مبادله ­یی برخوردارند. به نظر مارکس خصلت ویژه­ ی اجتماعی کار هر تولیدکننده فقط در مناسبات مبادله­ خود را نمایان می­سازد و مولدان تا هنگام مبادله‌ ی تولیدات خود در روابط و مناسبات اجتماعی با هم‌دیگر واقع نمی‌ شوند. هر کالایی نماد یک ارزش است که کار مجرد آن را مادی ساخته و در همان حال نسبت معینی از کل کار تولیدی جامعه نیز هست. به منظور تبدیل تولیدات به کالا، تقسیم کار در جامعه ضروری است. تقسیم کار در جامعه­ ی سرمایه ­داری با چهر­ه­ ی ارزش مجسم می­شود و با تقسیم کار در یک کارخانه ­ی مشخص یکسان نیست.

به نظر مارکس تقسیم کار در جامعه توسط خرید و فروش تولیدات شاخه­های متفاوت و صنعت به وجود می­آید. حال آن که رابطه ‌ِ‌ی بین جزئیات اداره­ ی یک کارخانه و فروش نیروی کار کارگران متعدد به یک سرمایه­ دار وابسته است. در این روند سرمایه­ دار نیروی کار را پیوند می ‌دهد و کالا را ارائه می­ کند. در یک کارخانه تقسیم کار مبتنی بر تمرکز وسائل تولید و مالکیت یک سرمایه ­دار است. اما این فرایند در جامعه­ بر مبنای پراکنده ‌گی وسائل تولید میان تولیدکننده­ گان آزاد شکل بسته است. اگرچه در درون کارخانه قانون آهنین تناسب، تعداد معینی کارگر را تحت کنترل کارهای مشخص در می­ آورد، اما در جامعه این شانس و تصادف است که در توزیع ‌کننده‌گان و وسائل تولید و در میان شاخه‌های متعدد صنعت نقش عمده ­یی دارد. حوزه­های متفاوت تولید دائماً به یک تعادل گرایش دارند. زیرا از یک‌ سو اگرچه هر تولیدکننده­ ی کالا، به منظور برآوردن یک خواست ویژه­ ی اجتماعی، موظف به تولید ارزش مصرفی است و اگرچه وسعت این خواست­ ها از نظر کمی متفاوت هستند، هنوز یک رابطه­ ی درونی وجود دارد که نسبت آنان را در یک نظام منظم – که نظام رشد خود به‌ خودی است – معین می­ سازد. از سوی دیگر قانون ارزش کالاها نهایتاً اندازه­ ی زمان کار قابل عرضه ­یی را که جامعه بتواند برای هر رده­ ی ویژه­ یی از کالاها مصرف کند، تعیین می‌ سازد. اما این گرایش دائمی حوزه­های متفاوت تولید به تعادل تنها در شکل یک واکنش در برابر برهم ‌خوردن مدام این تعادل صورت می‌ گیرد. سیستم از قبل داده شده­ یی که بر اساس آن تقسیم کار در درون کارخانه مرتباً اجرا می‌ شود، در تقسیم کار درون جامعه، بدل به ضرورت بعداً تعیین شده­یی – که توسط طبیعت تحمیل شده – می ‌گردد. همین امر بی‌قانونی در رفتار تولیدکننده­ گان را کنترل می‌ کند و در نوسانات وابسته به سنجش فشار بهای بازار قابل درک است. نظریه­ ی ارزش مارکس در جریان صنعتی ‌سازی‌های پر شتاب به تدریج از ادبیات اقتصاددانان شوروی حذف شد تا آن جا که در سال ۱۹۵۲ استالین به صراحت گفت “گاه پرسش­هایی می‌ شود که آیا قانون ارزش در نظام سوسیالیستی کشور ما وجود دارد و اجرا می‌گردد یا خیر؟ بله وجود دارد و اجرا هم می‌ گردد. آیا قانون ارزش، اساس قوانین اقتصادی سرمایه­ داری است؟ خیر