ضعف ايالات متحده و تقلا برای سلطه جهانی
مانتلی
ريويو : جولای- آگوست 2003
امانوئل والرستين -
برگردان : دکتر مرتضي محيط
شنبه ۱ شهريور
۱۳۸۲ – ۲۳ اوت ۲۰۰۳
امانوئل والرستين استاد برجسته جامعه شناسي دانشگاه ايالتي نيويورک در شهر بينگ هامتون،
مديرمرکز پژوهشي فرديناند براودل (تحقيق اقتصادي، نظام هاي تاريخي و تمدن ها) و هم
اکنون محقق برجسته دانشگاه ييل است.
آخرین اثر او The
Decline of American Power چاپ نیویورک پرس-
2003 است. سخنراني فوق در دانشگاه برلينگتون ايالت کنی تی کات به
مناسبت بزرگداشت نودمين سال تولد هری مگداف در ماه مه 2003 ايراد گرديد
نوشته خود را با دو مطلب آغاز می کنم که
تصور می کنم خوانندگان مانتلی ریویو احتمالا با هر دو
موافق باشند. نخست آنکه امپریالیسم پدیده ی ویژه
ای نیست بلکه بخش مکمل و جدائی ناپذیری از اقتصاد
جهان سرمایه داری است و همیشه به عنوان بخشی از آن وجود
داشته است و تا زمانیکه اقتصاد جهانی سرمایه داری وجود
داشته باشد امپریالیسم نیز وجود خواهد داشت.
دوم آنکه در این لحظه ناظر شکل
بویژه تجاوزگر و بی شرمانه ی امپریالیسمی
هستیم که حتی خود حاضر است بپذیرد که امپريالیستی
عمل می کند.
حال از شما می خواهم درباره این
ناهنجاری قدری تامل کنید. چگونه است که در این لحظه که
داریم شکل بویژه تجاوزگر و بی شرمانه ای از
امپریالیسم را تجربه می کنیم، برای نخستین
بار پس از گذشت بیش از صد سال خود این نظام حاضر به کاربرد لغت "
امپریال" و " امپریالیسم" شده است؟ پاسخ
بیشتر افراد به این پرسش این است که دلیلش قدرت
ایالات متحده است. اما پاسخی که من می دهم این است که
دلیلش ضعف ایالات متحده است.
بحث باید از سال 1944 یعنی
از موقعی آغاز کنیم که ایلات متحده تبدیل به قدرت مسلط
جهانی شد، براستی مسلط و برتر.
تسلط و برتری در ملتی که صحبت
می کنیم به چه معناست؟ به این معنا است که ایالات متحده
به عنوان یک کشور به اندازه ای از کشورهای دیگر قدرتمندتر
بود و توانایی اقتصادی آن در سال 1945 به اندازهای از
دیگر کشورهای دیگر جلوتر بود که می نوانست کالاهایش
را در هر کشوری، از کالاهای داخلی آن کشور ارزان تر بفروشد.
قدرت نظامی آمریکا قابل مقایسه با هیچ کشوری
نبود.نتیجه آنکه این کشور توانست اتحادیه های دو جانبه و
چند جانبه سهمناکی چون ناتو ، قرارداد نظامی آمریکا- ژاپن و
غیره را بوجود آورد. به موازات آن ، ایالات متحده به عنوان قدرت غالب
از نظر فرهنگی، مرکزیت جهانی پیدا کرد.
نیویورک به مرکز فرهنگ سطح بالا تبدیل شد و فرهنگ عامه مردم
آمریکا با قدم های استوار به سراسر جهان گسترش پیدا یافت.
نخستین بار که زمان رهبری برژنف به
شوروی رفته بودم ، مهماندارم مرا به یک کلوب شبانه در لنینگراد
برد. چیزی که مرا حیرت زده کرد این بود که در سرسرا
مدتی که در آن کافه نشسته بودیم آهنگهای
آمریکایی یکی پس از دیگری آن هم به
زبان انگلیسی خوانده می شد.
از نظر ایدئولوژیک هم فکر می
کنم میزان مشروعیت ایدئولوژی " جهان آزاد" و
نفوذ آن روی بخش وسیعی از مردم جهان را دست کم گرفته
بودیم.
بدین ترتیب ایالات متحده به
مدت تقریبا 25 سال براستی بر جهان مسلط بود و هر آنچه را که می
خواست انجام می داد.
درست است که شوروی وجود داشت و از جهت
نظامی ایالات متحده مشکل ایجاد می کرد. با این همه
ایالات متحده با امضای موافقتنامه ای با شوروی به راحتی
از عهده این مشکل بر آمده بود. این موافقتنامه عبارت از قرارداد
یالتا بود که فقط به آنچه در یالتا گذشت محدود نمی شد. بنظر من
نیروهای چپ از نظر تاریخی این واقعیت و
اهمیت قرار و مدارهای یالتا میان شوروی و غرب را که
در اثر آن جنگ سرد تبدیل به نوعی جنگ زرگری میان دو ابر
قدرت شده بود که در آن غرب
هر چه می خواست انجام می داد
بی آنکه آب از آب تکان بخورد ، دستکم گرفته اند. این قرار داد در واقع
جهان را به دو بخش تقسیم کرده بود ، یکی منطقه نفوذ شوروی
که یک سوم جهان را در بر می گرفت و دیگری منطقه نفوذ
ایالات متحده که دو سوم جهان بود. توافق بالا در حالیکه
این دو بخش را از نظراقتصادی
از هم جدا نگه می داشت، به آنها اجازه می داد بر سر هم داد و
فریاد بکشند تا نظم را در بخش مربوطه به خود برقرار کنند بی آنکه هرگز
تغییری اساسی و واقعی در اوضاع و احوال این
مناطق بوجود آورند. بنابراین ایالات متحده براستی بر جهان تسلط
داشت.
این وضع فقط 25 سال طول کشید.
ایالات متحده در فاصله میان سالهای 1967و 1973 به سه دلیل
مواجه با مشکل شد: نخست آنکه اروپای غربی و ژاپن به آن اندازه
قوی شدند که نه تنها می توانستند به دفاع از بازارهای خود
برخیزند بلکه حتی به بخشی از بازار ایالات متحده هم دست
انداختند. ژاپن و اروپای غربي در
اين موقع از نظر اقتصادي و توان رقابت در بازار، تقريبا هم پای ايالات متحده
شده بودند، و اين مسئله مسلما پيامدهای سياسی داشت.
دوم عبارت از انقلاب جهانی 1968 بود که
بيشتر خوانندگان مانتلی ريويو به نوعي در آن شرکت داشتند. در اين سال چه
اتفاق افتاد؟ در سال 1968 دو موضوع در سطح جهاني مطرح بود؛ موضوعاتي که در نقاط
مختلف جهان به اشکال گوناگون تکرار مي شد. اول آنکه ما خواهان هژموني و سلطه
ی ايالات متحده بر جهان نيستيم؛ دوم آنکه با توافق پنهانی شوروی
براي ادامه اين سلطه موافق نيستيم. اين خواستها در همه جاي جهان به چشم می
خورد.
اين مسئله فقط مربوط به موضع گيري چين در مورد
دو ابرقدرت نبود بلکه اکثريت مردم جهان بر اين عقيده بودند. نکته ي ديگري که در
سال 1968 آشکار شد اين بود که "چپ قديم" که همه جا قدرت گرفته بود ـ
احزاب کمونيست، احزاب سوسيال دمکرات و جنبشهاي آزاديبخش ملي ـ دنيا را تغيير نداده
بودند و در اين زمينه مي بايست کاري ميشد. ديگر مطمئن نبوديم که مي شود به اين
احزاب اعتماد کرد. اين مسئله بنيان ايدئولوژيک قرارداد يالتا را متزلزل کرد. و اين
مسئله بسيار پراهميت بود.
نکته ي سوم اين بود که ملتهايي در جهان بودند که موافق قرار و مدارهاي يالتا
نبودند. اين کشورها در جهان سوم قرار داشتند و امپرياليسم حداقل در چهار نقطه از
جهان سوم متحمل شکست هاي جدي شد. يکي در چين، جايي که حزب کمونيست آن با سرپيچي از
خواست استالين در سال 1948 شهر شانگهاي را که زير تسلط کومين تانگ بود به تصرف
درآورد و بدين سان خاک اصلي چين را از زير سيطره و نفوذ ايالات متحده بيرون آورد.
اين يک شکست اساسي براي ايالات متحده بود که تصميم به کنترل کشورهاي
"پيراموني" داشت. دوم الجزيره و پيامدهاي آن به عنوان نمونه اي براي
ديگر سرزمين هاي زيراستعمار بود. سپس کوبا که در حياط خلوت ايالات متحده قرار
داشت. و بالاخره ويتنام که نه فرانسه و نه ايالات متحده توانايي شکست مردم اش را
نداشتند. شکست ايالات متحده در ويتنام چنان پراهميت بود که ساختار ژئوپليتيک جهان
را از آن موقع به بعد تحت تاثير خود قرار داد.
واقعيتهاي سه گانه ي ظهور رقباي اقتصادي،
انقلاب جهاني 1968 و اثرات آن روي شيوه ی تفکر مردم جهان و شکست ايالات
متحده در ويتنام رويهم رفته نشانگر آغاز دوره افول ايالات متحده بود.
هيئت حاکمه ايالات متحده به از دست رفتن سلطه ي جهاني اين کشور چگونه ميتوانست
برخورد کند؟ از آن هنگام (اوايل دهه 1970) تا امروز مشکل هيأت حاکمه آمريکا دست و
پنجه نرم کردن با اين مسئله بوده است. در رويارويي با از دست رفتن سلطه ي جهاني
آمريکا دو شيوه ي برخورد وجود داشته است؛ يکي سياستي بود که از دوره رياست جمهوري
نيکسون تا پايان رياست جمهوري کلينتون ادامه داشت و شامل دوره ي رونالد ريگان و
بوش اول هم مي شد.
همه ي اين روساي جمهور برخوردشان مشابه بود ـ
کاربرد دستکشي مخملي که پنجه بوکسي زير آن پنهان شده بود.
اين رئيس جمهورها درصدد قانع کردن اروپاي غربي،
ژاپن و ديگران به اين مسئله بودند که ايالات متحده ميتواند با آنها همکاري کند و
آنها ميتوانند متحديني نيمه برابر باشند به شرط آنکه ايالات متحده نقش
"رهبري" داشته باشد. کميسيون سه جانبه و اتحاديه هفت کشور صنعتي
(جی 7) بر اين پايه قرار داشت. البته همه
ي اين مجامع نقش متحدکننده ي کشورهاي مربوطه در برابر اتحاد شوروي را داشت.
شیوه دوم ریشه در به اصطلاح
"توافق واشنگتن" (1) داشت که در سالهای دهه ی 1980 شکل
گرفت." توافق واشنگتن " چه مقوله اي است ؟ بايد يادآور شد که سالهاي دهه
ي 1970 دوره اي بود که سازمان ملل متحد آن را دهه "توسعه" اعلام کرد.
فراموش نکنيم که اصطلاح فريب دهنده رايج در تمامي دهه هاي 1950 تا 1970
"توسعه گرايي" بود. همه اعلام ميکردند که کشورها ميتوانند توسعه پيدا
کنند. چه ايالات متحده، چه شوروي و چه رهبران کشورهاي جهان سوم، همه ادعا داشتند
که با سازماندهي صحيح دولت، کشورها ميتوانند توسعه يابند. البته مدعيان اين نظريه
بر سر اينکه دولت چگونه بايد سازمان داده شود با هم اختلاف داشتند، اما همه موافق
بودند که اگر درست سازمان داده شود توسعه به دنبال خواهد آورد. ايدئولوژي اصلي اين
بود که با کاربرد نوعي کنترل بر آنچه درون هر کشور ميگذرد ميتوان به توسعه دست
يافت.
"توافق واشنگتن" عبارت از توافق در رها کردن اين برنامه و تبليغ عليه
توسعه گرايي بود؛ برنامه اي که در واقع در آستانه ي سالهاي دهه ي 1980 آشکارا با
شکست روبرو شده بود و بنابر اين همه حاضر به رها کردن آن بودند. آنچه جاي
"توسعه گرائي" را گرفت چيزي بود که گلوباليسم يا "جهاني شدن"
نام گرفت که در واقع به معناي گشودن تمامي مرزها و از ميان بردن تمام موانع از پيش
پاي:
(الف) حرکت کالاها، و از آن مهمتر (ب) حرکت
سرمايه؛ اما بدون (ج) حرکت آزاد نيروي کار.
ايالات
متحده مصمم به تحميل اين سياستها بر جهان گرديد و با شدت هر چه تمامتر آغاز به اين
کار کرد.
کار سومي که پا به پاي اين شيوه "همکاري" کردند عبارت از آغاز فرايند
ايجاد تفاهم ايدئولوژيک در شهر "داوس" بود. گردهمايي داوس را نبايد دست
کم گرفت. ابتکار "داوس" کوششي براي فراهم ساختن مکاني جهت گردهمايي
نخبگان جهان، از جمله روشنفکران "جهان سوم" و يک کاسه کردن و نزديک کردن
دائم فعاليت سياسي اين نخبگان با هم بود.
در عين حال، اهداف و خواستهاي ايالات متحده در
اين دوره سه شکل به خود ميگيرد: اول به راه انداختن يک ضدحمله، اين ضدحمله که
نئوليبرال ها پشت آن بودند در سه جبهه صورت ميگرفت تا 1ـ سطح دستمزدها را در سطح
جهان کاهش دهد؛ 2ـ هزينه انحصارات را کاهش دهد (با از ميان بردن قوانين حفظ محيط
زيست و اجازه دادن به اين انحصارات به انتقال بار هزينه ها به دوش کشورهاي جهان
سوم و مردم آمريکا)؛ و 3ـ کاهش ماليات انحصارات و در نتيجه قطع دولت رفاه (کمک
دولت به آموزش، بهداشت و حق بازنشستگي).
نئوليبرال ها در هر سه جبهه فقط توانستند پيروزي هاي نسبي به دست آورند. هيچ يک از
اين اهداف سه گانه به طور کامل پيروز نشد. همه موفقيت نسبي داشتند. اما
هزينه[توليد] به هيچ رو نتوانست به سطح سال 1945 کاهش يابد. منحني هزينه ها بسيار
بالا رفته بود. گرچه توانستند آن را کاهش دهند اما تا حال به ميزان سال 1945
نرسيده اند و دوباره بالا خواهند رفت.
هدف دوم پرداختن به تهديد نظامي بود. تهديد
واقعي نسبت به قدرت نظامي ايالات متحده و آنچه هنوز هم هميشه آن را تکرار ميکنند و
از اين رو اجازه دهيد آنها را باور کنيم، عبارت از گسترش سلاح هاي اتمي است. چرا
که اگر هر کشور کوچکي سلاح اتمي داشته باشد، درگير شدن نظامي ايالات متحده با
ديگران دچار مشکل خواهد شد. اين است مشکلي که کره شمالي اکنون ايجاد کرده است. کره
شمالي، اگر آنچه روزنامه ها مينويسند درست باشد، دو بمب اتمي دارد. اما همين دو
بمب کافي است که همه چيز را دچار ناآرامي کند.
هدف سوم ـ و اين يکي چنان پراهميت بوده که از
سالهاي دهه 1970آنها را به خود مشغول
داشته است ـ عبارت از پيشگيري از تشکيل اتحاديه اروپا بوده است. در سالهاي دهه
1950 و 1960 ايالات متحده طرفدار تشکيل اتحاديه اروپا بود چرا که اين اتحاديه
ميتوانست وسيله اي براي جلب موافقت فرانسه براي مسلح کردن دوباره آلمان باشد. اما
موقعي که تشکيل اتحاديه شکل جدي به خود گرفت هدفش ايجاد نوعي دولت اروپايي شده بود
و ايالات متحده مسلما سخت مخالف چنين چيزي بود.
پس چه اتفاق افتاد؟ اول آن که اتحاد شوروي از هم فرو پاشيد. اين يک فاجعه براي
ايالات متحده بود چرا که بزرگترين سلاح ممکن در رابطه با اروپاي غربي و آسياي شرقي
را از دست اين کشور ميگرفت.
دوم مسئله صدام حسين بود. صدام حسين جنگ اول خليج را عمدا آغاز کرد تا ايالات
متحده را به چالش گيرد. اگر اتحاد جماهير شوروي هنوز يک قدرت نظامي فعال بود، او
نميتوانست اين کار را بکند. شوروي او را از دست زدن به اين کار باز ميداشت، چرا که
چنين کاري از لحاظ قرار و مدارهاي يالتا خيلي خطرناک بود. صدام حسين توانست ايالات
متحده را به چالش گيرد. به اين معنا که در پايان جنگ اول خليج آنچه عراق از دست
داد چيزهايي بود که قبلا به دست آورده بود. بدين ترتيب اين مسئله از ديد ايالات
متحده به مدت 10 سال به صورت استخوان لاي زخم مانده بود چرا که جنگ اول با پيروزي
کامل آمريکا تمام نشده بود.
سوم اين که در سالهاي دههي 1990 آشکارا شاهد نوعي جهش از نظر انباشت پول در
اقتصاد آمريکا بوديم. اين اتفاق شامل حال اقتصاد بقيه جهان نشد و در خود آمريکا
نيز اکنون فروکش کرده است. در عوض اکنون شاهد تضعيف قدرت دلار هستيم و دلار اهرمي
تعيين کننده براي حفظ قدرت آمريکاست و اين دلار بوده است که آمريکا را قادر ساخته
چنين اقتصادي داشته باشد و سلطهي خود بر بقيه جهان را ادامه دهد ـ و بالاخره
اتفاق 11 سپتامبر که نشان داد ايالات متحده نيز ضربه پذير است.
در چنين اوضاع و احوالي است که بازها[دست راستي هاي افراطي جديد] وارد ميدان
ميشوند. اينان خود را به مثابه ادامه دهندگان پيروزمند سرمايه داري آمريکا يا قدرت
آمريکا و يا چيزي از اين قبيل تلقي نميکنند، بلکه خود را به صورت گروهي سرخورده،
نوميد و غيرخودي ميبينند که به مدت 50 سال ـ حتي در دوره ريگان، بوش اول، بوش دوم
پيش از 11 سپتامبر ـ نتوانسته اند حرفشان را به کرسي نشانند. آنها هنوز خوف آن
دارند که نکند جورج بوش دوم هم زه بزند و در پياده کردن نظراتشان جا خالي کند.
اينان فکر ميکنند که سياست هاي اتخاذ شده از سوي دولت آمريکا از دوره نيکسون گرفته
تا سال اول رياست جمهوري بوش دوم، يعني کوشش در برخورد به اوضاع جهان از طريق
ديپلماتيک و چند جانبه ـ يا کاربرد دستکش مخملي ـ با شکست کامل روبه رو بوده است.
آنها بر اين تصورند که اين کار صرفا افول
ايالات متحده را تسريع کرده است و اين سياست بايد با درگير شدن بي شرمانه، آشکار و
امپرياليستي ـ جنگ به خاطر جنگ ـ از بنيان تغيير داده شود. دولت آمريکا به خاطر
اين که صدام حسين يک ديکتاتور بود به جنگ عراق نرفت. حتي به خاطر نفت هم به جنگ
عراق نرفت. در اينجا نميخواهم وارد اين بحث شوم، اما به خاطر نفت احتياجي به جنگ
نداشتند. در عوض نياز به اين جنگ داشتند تا نشان دهند که آمريکا ميتواند دست به
چنين جنگي زند و نياز به اين جنگ داشتند تا دو بخش از مردم جهان را مرعوب خود
کنند: (1)ـ هر آن کس در جهان سوم که فکر ميکند بايد در صدد داشتن نيروي اتمي باشد؛
و (2)ـ اروپا ـ اين جنگ در واقع حمله اي عليه اروپا بود. عکس العمل اروپا به اين
جنگ را در پرتو اين واقعيت ميتوان فهميد.
سال 1980 مقاله اي نوشتم که در آن گفته
بودم:«در آينده اي نه چندان دور ظهور اتحادي مرکب از پاريس، برلين و مسکو از نظر
ژئوپليتيک اجتناب ناپذير خواهد بود». اين مطلب را زماني مطرح کردم که اتحاد شوروي
هنوز وجود داشت و از آن موقع تا به حال بارها اين نظريه را تکرار کرده ام. اکنون
شاهديم که همه درباره اش صحبت ميکنند. در واقع اکنون در سايت اینترنتی زیر عنوان www.paris-berlin-moscow.info
وجود دارد که آنچه را افراد مختلف به زبانهاي فرانسه، آلماني، روسي و
انگليسي در سراسر اروپا درباره محاسن پيوند ميان پاريس، برلين و مسکو مينويسند منعکس
ميکند.
پس گرفتن قطعنامه آمريکا در شوراي امنيت در ماه
مارچ را نبايد دست کم بگيريم. اين نخستين بار در تاريخ سازمان ملل از ابتداي تاسيس
آن بود که ايالات متحده در مورد مسئله اي که برايش اهميت داشت نتوانست رأي اکثريت
اعضاي شوراي امنيت را به دست آورد. مسلم است که اعضاي شوراي امنيت در گذشته بسياري
قطعنامه ها را ميبايست وتو ميکردند و کردند. اما هيچيک از آن موارد اهميت حياتي
براي ايالات متحده نداشت. اما در ماه مارچ 2003 آمريکا ناچار قطعنامه خود را پس
گرفت چرا که نتوانسته بود بيش از 4 رأي براي آن دست و پا کند. اين يک سرافکندگي
سياسي بود و همه جهانيان نيز آن را چنين تلقي کردند. ايالات متحده مشروعيت خود را
از دست داده است و به همين دليل ديگر نميشود آن را يک نيروي هژمونيک(مسلط) دانست.
اسم آن را هرچه ميخواهيد بگذاريد اما اين دولت ديگر مشروعيتي ندارد و اين مسئله
اهميت حياتي دارد.
بنابراين در ده سال آينده منتظر چه رويدادهايي
ميتوان بود؟ نخستين مسئله اين است که اروپا چگونه خود را سازمان خواهد داد. گرچه
اين مسئله بسيار دشوار خواهد بود اما اروپا خود را سازمان خواهد داد و يک ارتش به
وجود خواهد آورد. ممکن است کل اروپا در اين سازمان شرکت نکند، اما کشورهاي اصلي در
آن خواهند بود. ايالات متحده سخت نگران اين مسئله است و ارتش اروپا دير يا زود با
ارتش روسيه پيوند داده خواهد شد.
دوم، به آسياي شمال شرقي نظر افکنيم. پيش بيني اين مطلب قدري مشکل تر است اما فکر
ميکنم چين با کرهي متحد و ژاپن، چه از نظر سياسي و چه اقتصادي آغاز به نزديک تر
شدن به هم خواهند کرد. اين مسئله در حال حاضر آسان نخواهد بود. اتحاد مجدد دو کره
مسئله بسيار دشواري خواهد بود. اتحاد مجدد کل چين نيز مسئله اي بسيار مشکل خواهد
بود و همه اين کشورها دلائل زيادي براي نفرت از يکديگر و تنش متقابل دارند که ريشه
هاي عميق تاريخي دارد، اما فشاري که[از جانب آمريکا] روي آنها وجود دارد از اينها
فراتر ميرود.
با ديدي واقع بينانه، اين کشورها اگر بخواهند
در آينده به عنوان کشورهايي مستقل به حيات خود ادامه دهند ناچارند در جهت اتحاد با
هم حرکت کنند.
سوم اين که بايد به همايش اجتماعي جهانيWorld Social Forum توجه کنيم. مرکز جنب و جوش را بايد در آنجا ديد. اين همايش بزرگترين جنبش
اجتماعي است که اکنون در سطح جهاني وجود دارد و تنها جنبشي است که شانس بازي کردن
نقشي به راستي پر اهميت دارد. اين جنبش با سرعت شکوفا شده است، گرچه خروارها تضاد
دروني دارد که نبايد دستکم گرفته شود و گرچه دوره هايي بس دشوار را پشت سر خواهد
گشت و ممکن است حتي موفق هم نشود. ممکن است به عنوان جنبشي که خود از جنبش هاي
متعددي تشکيل شده است، هيچ مرکز تشکيلاتي سلسله مراتبي ندارد و پذيراي انواع حرکت
ها و جنبش ها در درون خود است، در عين حال که به حمايت از هدفي انساني برخاسته
است، نتواند جان سالم به در برد. اين يک حرکت و يک امر ساده نيست. اما جايي است که
بهترين اميدها به آن وابسته است.
و بالاخره فکر ميکنم بايد به تضادهاي داخلي ميان سرمايه داران نظر افکنيم. تضاد
بنياني سياسي سرمايه داري در سراسر تاريخش اين بوده است که همه سرمايه داران تا
زماني که مبارزه طبقاتي در سطح جهاني وجود داشته باشد منافع سياسي مشترکي دارند.
در عين حال همه سرمايه داران، رقيب ديگر سرمايه داران اند. اين تضاد بنياني نظام است
و در آينده شکل انفجارآميزي به خود خواهد گرفت.
فکر نميکنم اين واقعيت را بايد دستکم گرفت که آقاي لارنس ايگلبرگر، وزير خارجه بوش
اول که هنوز از مشاوران نزديک پدر رئيس جمهور فعلي است در ماه آوريل امسال نوشت که
اگر ايالات متحده امروز به سوريه حمله کند خود او(آقاي ايگل برگر) از استيضاح براي
برکناري رئيس جمهوري پشتيباني خواهد کرد. بيان چنين چيزي از سوي فردي به اين اهميت
چيز ساده اي نيست. به اين ترتيب پيغامي دارد فرستاده ميشود. و پيغام دهنده آن
کيست؟ در درجه اول اين پيام از سوي جورج بوش اول مي آيد. اما علاوه بر آن، پيام،
از سوي بخش پراهميتي از سرمايه هاي آمريکايي و سرمايه هاي جهاني مي آيد، همه آنها
از عمليات بازهاي حاکم خوشحال نيستند. بازها(راست افراطي حاکم) اين بازي را هنوز
نبرده اند. اينان کنترل دستگاه دولتي آمريکا را کاملا به دست گرفته اند و 11
سپتامبر اين مسئله را ممکن ساخت. آنها ميدانند که يا حالا بايد کارشان را بکنند و
يا هيچوقت. و از اين رو به فشار خود ادامه خواهند داد چرا که اگر با فشار به جلو
حرکت نکنند از پشت به زمين خواهند خورد. هيچ تضميني براي پيروزي هم ندارند و شماري
از بزرگترين دشمنان آنها سرمايه داران ديگرند که خط مشي اينان در برابر اروپا و
ژاپن را دوست ندارند چرا که در اساس به وحدت سرمايه عقيده دارند و فکر نميکنند که
راه حل برخورد به اين مسائل خرد کردن همه مخالفان است. آنها ترجيح ميدهند ديگران
را دعوت به همکاري کنند. اين بخش از نمايندگان سرمايه سخت بيمناک اند از اين که
دولت فعلي مثل سامسون عمل ميکند که همه خانه را از هم فرو پاشيد.
دنيا وارد دوره سخت آشفته اي گرديده است. علت آشفتگي، بحران کل نظام سرمايه داري
است که در اين جا راجع به آن صحبت نخواهم کرد.
آنچه ميخواهم بگويم اين است که اين اوضاع آشفته
جهاني 20 تا 30 سال ديگر ادامه خواهد يافت.
هيچکس کنترلي بر اين اوضاع ندارد ـ چه رسد به
اين که دولت آمريکا بر آن کنترل داشته باشد. اين دولت در سرگرداني کوشش دارد همه
جاي دنيا را کنترل کند در حالي که از انجام اين کار ناتوان خواهد بود. اين وضع نه
خوب است نه بد. ما نه به اين راست افراطي حاکم بايد بيش از اندازه بها دهيم و نه
به قدرتي که بر آن تکيه دارند.