گزاره
كوتاهي
درباره
«سوسياليسم
آرژانتين و
آمريكاي
لاتين»
اميليو.ژ.كوربير
و آدريان كامپ
ترجمه:
وحيد كيوان
عصر
اتحاد تاريخي
1946كه به ابتكار
پرونيسم در آرژانتين
به وجود آمد،
اكنون به سر
رسيده است. يك
مرحله سياسي و
اجتماعي
پايان يافت و
مرحله ديگر
آغاز گرديده
است.
سوسياليسم
آرژانتين
بايد اين
واقعيت جديد
را مد نظر
قرار دهد و
بدان عمل كند
تا سرنوشتاش
را با اتكاء
به نيروي
سياسي
انقلابي به
كمال برساند.
متفكر
ايتاليايي
آنتونيو
گرامشي ميگفت:
هنگامي در
جامعه بحران
وجود دارد كه
مرگ آنچه پير
و فرسوده است
به اتمام نرسيده
و زايش آنچه
نو و جوان
است، انجام
نيافته . در
اين دوره گذار
، مسئوليت
سياسي، اخلاق
انقلابي،
فعّاليت
ايدئولوژيك
كه ابزارهاي
لازم براي
بازانديشيدن
درباره
واقعيت و قدرتاند،
استراتژي و
تاكتيك را
مشخص ميسازند.
براي
سوسياليسم
آرژانتين،
راهنماي تاريخي،
مردم و طبقه
زحمتكشاند
كه مدل
فراملّي كردن
اقتصاد كه از جانب
مركز به
پيرامون
تحميل شده، آنها
را به حاشيه
رانده است.
مسئله دشوار
براي تعريف
تاكتيك جديد
اين است كه
هنوز مرجع
جديدي وجود
ندارد.
البتّه، چند
جنبش وجود
دارد. امّا آنها
هنوز مبهم و
در حالت جنينياند،
و اين در حالي
است كه
بوروكراسي
سازشكار و
رفورميست در
بحران فوقالعادهاي
دست و پا ميزند.
يگانگي
سوسياليسم
آرژانتين با
مبارزات تودهاي
، پراتيكهاي
اجتماعي
طبقات مردمي و
نيز يگانگي آن
با طبقات
متوسط غوطهور
در بحران و با
جنبشهاي
جديد
اجتماعي،
وظيفه تركيب
سياسي جديد را
تشكيل ميدهد.
براي سامان
دادن درست اين
تركيبوو
وداع با كليشههاي
قديمي، شيوههاي
پيشينكنش
سياسي و شكلوارههايي
كه دگرگونيهاي
تاريخي و ملّي
و
جهاني،كهنگي
آنها را به
ثبوت رسانده،
پرهيزناپذير
است. ناكامي
مدلهايي كه
از لحاظ
تاريخي اشتباه
بودهاند،
امكان ميدهد
كه يك جنبش
جديد انقلابي
در امريكاي
لاتين شكل
گيرد كه به
قول سيمون
رودريگز ( از
ونزوئلا)
ايجاد و
نوسازي آن
براي صُلب
نشدن و نمردن ضرورت
دارد. آنچه
شگفتيآور
است، اين نيست
كه مدل
استاليني و
بوروكراتيك
شوروي فرو
ريخته، بلكه
اين است كه
اين مدل پس از
اين كه در 1927
دموكراسي
سوسياليستي
را به خاك
سپرد، همچنان
پابرجا ماند و
توانست
تقريباً هفت
دهه خود را
پايدار نگاه
دارد. با اين
همه، ما هرگز
نمونه خارقالعاده
صنعتي شدن
شوروي و حماسه
مقاومت و
پيروزي بر
فاشيسم را كه
براي تمام بشريت
ثمربخش و
تعيين كننده
بود، فراموش
نكردهايم.
البتّه اين
مدل در پايان
دهه 80، درست
هنگامي كه
قدرت
استاليني به
پيروزي قطعي
رسيده بود،
ضربهاي مرگبار
دريافت نمود.
راه
انقلابي بيسابقه
بحراني
كه آن را
بحران
سوسياليسم
موجود، بحران
رفورميسم و
جنبشهاي
تودهاي جهان
سوم مينامند
با بحراني عامتر
و جهانگير
توأم شده است.
اين بحران عام
كه ويژه مدل
سرمايهداري
فراملّي شده
است، ديگر نميتواند
به نيازهاي
بهبود زندگي
مادّي، فرهنگي
و معنوي تودههاي
وسيع چه در
ميان ملّتهاي
پيشرفته و چه
ملّتهاي
پيراموني
پاسخ گويد.
سوسيال-دموكراسي،
يعني
سوسياليسم
غربي و از
جمله حزب كمونيست
سابق ايتاليا
و نيروهايي كه
در انترناسيونال
سوسياليستي
حضور دارند،
هرگز نتوانستهاند
مسئله قدرت
سياسي را حل
كنند. آنها
رفورمهايي
را به انجام
رساندند،
امّا مدل
جامعهاي را
كه با قدرت
سياسي تراز
نو پيوند يافته
باشد، بنيان
ننهادند. با
اين همه،
سوسياليستهاي
غربي در انواع
مختلفشان
موفق شدند، در
طول قرن حاضر
فضاهاي دموكراتيك
و كثرتگرايي
را بنيان
نهاده و گسترش
دهند و در
پرتو آن زايش
و تحكيم
نيروهاي عظيم
سنديكايي و
ديگر جلوههاي
اجتماعي-فرهنگي
ترقيخواهانه
را امكانپذير
سازند. بديهي
است كه «سياست
شرق» به صلح جهاني
ميان بلوكها
كمك كرد و در
سايه انديشههاي
سوسياليستي و
آزاديخواهانه
«جنبشهاي
جانشين»
متعددي به
وجود آمد كه
با احزاب و سنديكاهاي
كارگري در
پيوند نبودند.
البته، كمونيسم
الهامدهنده
انقلاب اكتبر
1917 مسئله قدرت
سياسي را حل
كرد و دولت
جديدي مبتني
بر شكلهاي
اقتصادي جمعگرايانه
و همبسته
بنيان نهاد.
اگر آنچه
موسوم به
انقلاب
كمونيستي است
در آلمان پيروز
شده بود نه در
روسيه
تزارها،
نيازي به تحليل
نبود. امّا
چنين چيزي
اتفاق
نيافتاد. در
واقع
سوسياليسم
موجود بر اثر
تنگناهاي
تاريخ به وجود
آمد، همآنطور
كه روابط و
شرايط توليد
آن را ممكن
ساخته بود. هر
چند كمونيسم
مسئله قدرت را
در چارچوب درك
كلاسيك
لنينيستي كه
در دولت و
انقلاب
نگاشته شده حل
كرد، امّا
نتوانست
جانشين
ماندنيِ
دموكراسي
واقعي را آنطور
كه ماركس در
انديشهورزي
سياسي خود
درباره كمون
پاريس 1871 ترسيم
كرده بود، به
وجود آورد. اين
گسست ميان
سوسياليسم و
دموكراسي
موجب فلج رفورميسم
و در نهايت
تصلّب
كمونيسم در
وجوه مختلف آن
گرديده است.
كمونيسم به
مثابه
خودآگاه شوربخت
كه هگل از آن
سخن ميگفت
براي حفظ خود
دچار نفاق شد
تا اين كه
تضادها به
هنگام بحران
كشورهاي شرق
به نقطه
انفجار رسيد.
چپ
سنّتي:
كمونيسم و
سوسيال
دموكراسي، در
بحران است.
پاسخ سوسيال
دموكراسي به
مسائل در آمريكاي
لاتين با
ناكامي روبرو
شده و باعث بياعتباري
آن گرديده
است. «جم پاز
زامورا،
كارلوس آندرس
پرس، روديگو
بورجا،
ميخائيل
مانلي، رول
آلفونسين» به
وضوح ناكامي
طرحها را
تائيد كردهاند.
اين بحران
تنها بخشي از
بحران
پوپوليسم نيست،
بلكه همانطور
كه آلن گارسيا
و كارلوس منم به راست
محافظهكار
گرائيده، وضع
را ترسيم كردهاند.
بحران،
ايدئولوژي
وسياست را هم
در برگرفته
است . با اين
همه، روند
انقلابي قاره
از حركت باز
نايستاد و در
ژرفاي جامعه
آمريكاي
لاتين كوشش
براي يافتن
پاسخ بشردوستانه
به قبايل و
رسيدن به
آزادي و عدالت
اجتماعي و
تلاش براي
دگرگوني
واقعي سياسي و
اجتماعي
گسترش مييابد.
هماكنون در
سراسر قاره
مبارزه براي
انجام
دگرگونيهاي
اجتماعي و
تلاش در راه
آزادي و عدالت
اجتماعي در
شكلهاي
مختلف جريان
دارد. آنها
عبارتند: در
مكزيك
«كاردنيسم» ،
در برزيل حزب
زحمتكشان. در
آمريكاي
مركزي سازمانهاي
جديد تودهاي
دموكراتيك
برآمده از
خيزشها و
شورشها، در
نيكاراگوئه
ساندينيسم،
در اوروگوئه
فرنت آمپلو،
در شيلي گروهبندي
جديد چپ و
مخصوصاً در
سراسر منطقه
دينشناسي
(تكنولوژي)
آزاديبخش.
«شافيك
خورخه هاندل»
رهبر انقلابي
السالوادور
به تازگي با
اشاره به
وضعيت چپ
آمريكاي لاتين
گفت: «برخيها
چنان از رويدادهاي
جهان يكه
خوردهاند كه
با اطميناني
رقتانگيز به
اين نتيجه
رسيدهاند كه
ديگر انقلاب
وجود نخواهد
داشت و انقلاب
به مثابه
دگرگوني
اجتماعي رخت
بربسته است. ما
به خود ميباليم
كه نخستين
كساني هستيم
كه پرچم
انقلاب را در
شرايطي به
اهتزاز درآوردهايم
كه برخيها
دچار نگراني و
يأس شدهاند».
رهبر
السالوادر در
گفت و گوي
خود در ژانويه
1992 با نشريه
آكتودوساليداريدات
تصريح كرد:
«امّا البتّه،
انقلاب در شكلهايي
به هدف خود
نايل ميآيد،
بايد شرايطيرا
كه در آن
گسترش مييابد،
در نظر گيرد.
امروز هيچ
انقلابي وجود
ندارد كه در
يك روز نظام
كهنه را براندازد
و نظام نو را
جانشين آن
كند. مسئله
قدرت در
انقلاب ما
منوط به يافتن
راهحل آن در
جريان دورهاي
است كه تازه
آغاز شده». راههايي
كه براي
دگرگوني
آرژانتين و
آمريكاي لاتين
گشوده ميشوند،
بيسابقهاند.
قطبنماهاي
پيشين ديگر
كارساز
نيستند. امّا
چون مدلهاي
هژمونيك كه
بارها
نيروهاي
خلاّق و نوآور
را فلج كردند
ديگر وجود
ندارند،
آفرينش امكانپذير
شده است، و
بالاخره بايد
پذيرفت كه
آفرينش سياسي
و حتّي آفرينش
فرهنگي كم و
بيش محدود به
چپ نيست.
سيمون
رودريگز
سوسياليست
پندارگراي
ونزوئلا كه
استاد
بوليوار بود،
عبارتي را عنوان
كرد كه امروز
مبناي اساسي
پيدا كرده
است: «يا ابداع
ميكنيم يا
ناكام ميشويم».
از اين
رو، بايد براي
آرژانتين و آمريكاي
لاتين مدل
جديد
سوسياليسم را
با جذب مفاد و
مضمون سنّتهاي
ديرين بشري
آفريد كه با
مشاركت زحمتكشان،
پيراموني
شدگان، ستمديدگان،
طبقههاي
متوسط ساقط
شده از بحران،
تكنيسينها ،
روشنفكران
جنبشهاي
جديد اجتماعي
در شكلهاي
مختلف آن به
اجرا درآيد.
بحران
پوپوليسم،
بحران سوسيال
دموكراسي
كاملاً
آشكار است كه
مدل
دموكراسيِ
وارده از اروپا
كه شالوده آن
را سوسياليسم
مديترانهاي
تشكيل ميدهد،
در قاره ما
دچار بحران
شده است. اين
مدل در نيمه
راه، ميان
سرمايهداري
فراملّي شده و
آن چه آن را
«دولت رفاه
اجتماعي» مينامند،
نتوانسته
است بديلي
واقعي براي
بهبود شرايط
طبقات مردمي
جامعه ارائه
كند و نتيجه
همپيماني با
قدرتهاي
فراملّي و بياعتنايي
به استقلال
ملّي آمريكاي
لاتين، عدالت
اجتماعي،
آزادي فرهنگي
و حاكميت
سياسي، بياعتباري
خود را نشان
داده است.عصر
پوپوليسم به
سركردگي
ناسيوناليسم
بوژوايي و
خردهبورژوايي
خاتمه يافته
است. اين عصر
از لحاظ سياسي
نيز پايان
يافته و
پايگاه
اجتماعياش
را از دست
داده است. در
آرژانتين،
اتحاد تاريخي
1946 كه به ابتكار
پرونيسم ايجاد
گرديد، پايان
يافته است.
اين يك حقيقت
صوري و كوشش
تقليلگرايانه
ايدئولوژيك
نيست. دادههاي
كتمانناپذير
برآمده از
واقعيت
اجتماعي،
سياسي و اقتصادي
آن را تائيد
ميكند. در
كشور ما ديگر
بورژوازي
ملّي وجود
ندارد.
بورژوازي
ملّي در دوره
ژلبار به
انحطاط
گرائيد و
اكنون تنها
پارههاي
كوچكي از
واقعيت
اقتصادي وجود
آن را تائيد
ميكند. اين
بورژوازي هيچ
قدرتي ندارد و
در برابر
دگرگونيهاي
تكنولوژيك و
گردشهاي
سرمايهداري
فراملّي شده
ناتوان است.
جنبشهاي
ملّي
بورژوايي نقش
رهبري خود را
از دست داده
است. زيرا اين
جنبشها به
طور اساسي طرح
مستقلي براي
توسعه نداشتهاند.
اكثريت
اين
بورژوازي در
سرمايهداري
فراملّي شده
ادغام شده،
زيرا بازار
داخلي آنها
را راضي نميكند.
هنگامي كه آنها
به قدرت ميرسند
در برابر طبقههاي
مسلّط سر
تسليم فرود ميآوردند.
نحوه فعاليت
مديريت
سنديكايي
مطابق با مدل
پيروان منم (Menem) (رئيس
جمهور فعلي)
است. مديريت
رفورميست-
بوروكراتيك
پيشين
سنديكايي
امكاناتش را
از دست داده
است و ناتوانياش
را بايد به
نمايندگي
نمادين آن در
شكست استراتژيك
آبالدنيسم
اجتماعي و
پايان تقريباً
عجيب
بوروكراسي
سنديكايي
مربوط دانست.
آنها چيزي جز
اشباح
بازمانده از
گذشته
نيستند، چونكه
هيچ پاسخي
براي دنياي
جديد ندارند و
مفهوم انقلاب
علمي و فنّي
را درك نميكنند
و فاقد وجدان
انقلابي و روح
فداكارياند.
در كشور ما
نظاميان صنعتگرا
ديگر وجود
ندارند و
كارآيي
ايدئولوژيك
«راه سوم» كه در
زمان خود نشانه
مهمّي در
برابر قدرتهاي
جهان دو قطبي
ناشي از
قرارداد
يالتا بود، بشدت
زير سوال رفته
است. به هر رو
اكنون چنين جهاني
ديگر وجود
ندارد، و «راه
سوم» چنانكه
در آغاز بود
ديگر پاسخگوي
تحولات كنوني
نيست. اين تحولات
عبارتند از :
دنياي جديد
چند قطبي،
وضعيت بحراني
هژموني
آمريكاي
شمالي،
پيدايش ژاپن به
عنوان نخستين
قدرت در مقياس
سياره با بازار
مشترك آسيايي
خود، واقعيت
اروپاي متحد
كه آلمان در
سوداي رهبري
آن است، بحران
بالتيك، سربرآوردن
روحيه بيگانه
ستيزي،
نئوفاشيسم،
غير عقلاني
بودن بنيادگراييهاي
متعدد، بحران
جهاني زيستمحيطي
كه خصلت غير
عقلاني و ضد
بشري مدل
كنوني سرمايهداري
را به نمايش
ميگذارد،
وسرانجام،
پيدايش دوباره
ناسيوناليسمهاي
انقلابي در
كشورهاي
پيرامون،
پديدههاي
توده اي
انقلاب
اسلامي، جنبش
گونهگون
سياهان آفريقا،
پوپوليسم
بوداگراي
ژاپني و دينشناسي
رهاييبخش در
قاره ما.
پوپوليسم
آمريكاي
لاتين بيقطبنما
در درياي
متلاطم شناور
است. گرويدن
آن به سرمايهداري
فراملّي شده
كُند است. و
اينجا، در
آرژانتين،
امكانات مشخص
به شيوه
«مكزيك» وجود
ندارد.
آرژانتين، به
قول سوسياليستهاي
آغاز قرن،
استراليايي
«استراليا
نشده است». به
همين علّت
خارج از شكلوارههاي
جهاني قرار
دارد. هر چند
طبقه رهبريش
زانو زده است،
از جانب
«مراكز»
پذيرفته نشده
است، چون
آرژانتين در
تضاد شمال-
جنوب هرگز جزو
شمال نبوده و
نخواهد بود.
در
كشور ما به علّت
شرايط كنوني
سياسي و
موازنه
نيروها، بدون انجام
اصلاحات عميق
گرفتن بخشي از
بهره زمين براي
سرمايهگذاري
در امر صنعتي
شدن دگرگوني
علمي و فنّي ناممكن
است. حال چون
نظاميان صنعتگرا
وجود ندارند،
و سنديكاليسم
رفورميست-بوروكراتيك
نيز امكاناتش
را از دست
داده و بورژوازي
ملّي هم وجود
ندارد، ديگر
بايد مدل پوپوليستي
سنّتي را كه
در 1946 بهوجود
آمد، از بين
رفته دانست.
امّا هوش و
استعداد كار
سياسي، و
پراتيكهاي
جديد اجتماعي
بازگشت به شكلواره
پوپوليستي
سنّتي را ممكن
ميسازد. ستمديدگان
–
طبقههاي
زحمتكش و
ديگر قشرهاي
مردمي
اجتماعي- بايد
در راس روندهاي
دگرگوني قرار
گيرند. بقاياي
بورژوازي ملّي
و بخشهاي
متوسط از هستي
ساقط شده نيز
بايد با روند جديد
سياسي، كه
گشايش و گسترش
آن
پرهيزناپذير
است، همراهي
كنند.
سوسياليسم
آرژانتين و
آمريكاي
لاتين بايد جايگاه
مبارزاتي خود
را در اين
روند احراز
كند و به
توسعه و تبلور
سياسي،
اجتماعي،
فرهنگي و
ايدئولوژيك
آن ياري رساند.
از
ديدگاه
استراتژيك،
حزب واقعي
سوسياليست بر
اين عقيده است
كه براي خروج
از ركود و
بحران ناشي از
اجراي طرح
اقتصادي
تجزيه كننده
دولت منم كه
اكثريّت توده
مردم را به
فقر و انزوا
كشانده بايد
راه سوسياليسم
آمريكاي
لاتين را با
عناصر تشكيلدهنده
آن در پيش
گرفت كه عبارتاند
از انديشه و
پراتيك
مارياتگيستها،
جنبههاي
انقلابي و
خلاّق
پرونيسم،
انديشه دينشناسي
آمريكاي
لاتين بدون
ترك ملاك عرفي
كردن زندگي و
جدايي فعاليت
دين و دولت.
امّا چون شكلواره
سياسي
پوپوليسم
خردهبورژوايي
امكاناتش را
از دست داده
سوسياليسم از
منظر آمريكاي
لاتين در
چارچوب
نوزايي ناسيوناليسم
قاره تركيب
شايستهاي
براي فرا رفت
از پوپوليسم
خردهبورژوايي
است. دنياي
متحدي كه سخنگويان
امپرياليسم
درباره آن داد
سخن ميدادند
جايش را به
ظهور دوباره
ناسيوناليسمها،
قارهگراييها
و مبارزه بيرحمانه
بين
امپرياليستي
كه تبلور
اساسي آن
رويارويي
ميان آمريكاي
شمالي و ژاپن
ميباشد،
سپرده است. «در
هيچ كشور
جهان،
سوسياليسم يك
جنبش ضدملّي
نيست.
سوسياليسم
گاه ميتواند
درون
امپراطوريها
نمودار گردد.
انقلابيون در
آرژانتين،
فرانسه و
ايالات متحده
به افشاي
امپرياليسم
مردم و ملّت
خاص خود ميپردازند
و عليه آن
مبارزه ميكنند.
امّا وظيفه
انديشه
سوسياليستي
براي مردمي كه
از حيث سياسي
و اقتصادي
استعمار زدهاند،
چيز ديگري
است. براي اين
مردم
سوسياليسم بيآنكه
اصول آن
فراموش شود،
يك مشي ملّيگرايانه
است… درخواستهاي
مستقل، شور و
نيروي خود را
از توده مردم
ميگيرند»
(پرو را براي
پروييها
بسازيم،
ليما).
مخصوصاً
به همين خاطر
است كه «خوزه
كارلوس مارياتگي»
وضعيّت ويژه
ملّتهاي
مستعمره و
نيمهمستعمره
پيراموني و به
خصوص وضعيّت
ملّتهاي
آمريكاي
لاتين را
توضيح ميدهد.
نكته اساسي
فكر مارياتگي
به درستي
مبتني بر
همانندسازي
و پيوند ملّي
و مردمي «مورد
نظر گرامشي» تا
درجهاي است
كه «ملّي» و
«ملّي مردمي»
(در اختلاف با
ناسيوناليسمهاي
اوليگارشي و
بورژوايي)
مترادف شوند،
زيرا واقعيّت
يافتن ملّي در
جريان تاريخ
به معني يكپارچگي-
و رهايي به
عنوان عامل
تاريخ –
مردم- ملّت است.
بديهي است كه
اين مفهوم
سوسياليسم
آمريكاي
لاتين به هيچ
وجه راه به
ناسيوناليسم
انحصاري يا
انزواگرا
ندارد. واقعيت
ملّي خيلي
فراتر از شكل
سياسي دولت در
شيوه توليد
سرمايهداري
است. پس شكل
آن، آنطور كه
تئوريپردازان
ماركسيست
اروپا مركزانگاري
آغاز و پايان
قرن انگاشتهاند،
به رشد
نيروهاي
مولّد مربوط
نميشود. شكل
آن بيشتر به
صورت مرحلهاي
در رشد تاريخي
پديدار ميگردد
و به يك
اندازه به
رشد نيروهاي
مولّد و روند
اجتماعي شدن (
كه نه تنها
عبارت است از
رابطه «انسان –
طبيعت» بلكه
همچنين به
طور اساسي
رابطه «انسان –
انسان» ) و نيز
به نتيجه آن
جامعه فرهنگي
مربوط ميشود.
از اين رو،
سوسياليسم
آرژانتين و
آمريكاي
لاتين تنها در
بافت آمريكاي
لاتين و در
چارچوب روند
دگرگوني و
انقلاب قارهاي
به هدفهاي
خود نايل ميگردد.
پوپوليسم
به رهبري
بورژوازي
ملّي
نتوانسته است،
نه به هدفهاي
ياد شده برسد
و نه وظايف
مبرم سياسي را
به انجام
رساند. طبقههاي
ستمديده
بايد رهبري
روند جديدي را
كه آغاز ميشود
بر عهده گيرند
و آن را تا
پايان دادن به
پيراموني
بودن خود، بيعدالتي،
نابرابري و
ديگر شكلهاي
ستم ادامه
دهند. مردان
بزرگ دوره
نخست استقلال به
ما هشدار دادهاند
كه سرنوشت
ملّتهايمان
هرگز در
چارچوب تنگ و
انحصاري
ناسيوناليسمهاي
اوليگارشي و
بورژوايي
تعيين نميگردد،
بلكه تنها در
يگانگي
آمريكاي
لاتين است كه
ميتوان
شرايط لازم را
براي پيشرفت،
توسعه مستقل و
آزادي انساني
و اجتماعي
كشورهايمان فراهم
آورد.
بهجاست
مسئله ملّي
آمريكاي
لاتين از ديد
سوسياليسم
مشخص شود.
«جهانگرايي»
كنوني در
انترناسيوناليسم
پيشين پرولتري،
با وجود نشانه
مخالف، تابع
فكر جهانگرايانه
روشنگران
بود. بر طبق آن
تنها
پرولترها و نه
بورژواها
بايد جامعه جهاني
را بسازند. بر
اين اساس،
طبقه و ملّت
متضاد به نظر
ميرسند. چون
ملّي همچون
مانع براي
ساختمان
سوسياليسم در
مقياس جهاني
شناخته شد (يا
در بهترين
حالت ميبايست
آن را به
عنوان بخشي از
واقعيت در
تبليغات
سياسي و
سنديكايي در
نظر گرفت).
حتّي اگر ماركس
و انگلس در
تحليل مسئله
ايرلند اين
وضعيت را پيشبيني
كرده باشند،
بازگرامشي
نخستين كسي
است كه ملّي و
اجتماعي را به
هم پيوند داد.
موضوع ملّي
عبارت از
«اكثريت
موجودات
انساني» يعني
مردم است.
ملّي ابزار
ساده سلطه يك
طبقه نيست، بلكه
نتيجه تركيب
هژمونيك است
كه در آن نقش
ايدئولوژي و
فرهنگ (مانند
نقش روشنفكران
به عنوان
«عاملان
هژموني») مهم و
اساسي است.
مارياتگي از
زاويه نگرش
سرخپوستي –
آمريكايي خود
به نتيجه
مشابه رسيد.
او گفته است:
«ميتوان گفت
كه پرو هنوز
مفهومي در حال
خلق شدن است. و
ما اين را به
طور قطع ميدانيم
كه اين مفهوم
بدون سرخپوستان
واقعيت نمييابد».
او كار عظيمي
را كه «نه به
وسيله منّتگرايان،
بلكه به وسيله
انقلابيون»
انجام گرفت،
مورد تاكيد
قرار داد. به
گفته او تنها
انقلابيوناند
كه سنّت «ملّي
را نه به
عنوان ايدهآل
خيالي بازگشت
رمانتيك، بلكه
بيشتر به
عنوان احياي
يكپارچگي
معنوي تاريخ و
ميهن پرو، پرو
را پرويي بسازيم»،
در خواست كردهاند.
تنها
اتوبوئر در
انترناسيونال
دوّم به اين بينش
فراگير ملّي
نزديك شد. هر
چند پافشاري
فرهنگگرايانهاش
(انديشه
«استقلال ملّي
–
فرهنگي» ) او را
از بُعد سياسي
غافل نمود،
اما بر اساس مفهوم
هژموني توسط
گرامشي
بازيافته شد.
سوسياليسم
آرژانتين و
آمريكاي
لاتين بايد به
يكي از مبارزهجوييهاي
مهم قارهدر
آستانه قرن 21
پاسخ گويد. با
توجه به
واقعيت
امپرياليسم
كه همواره
بيشتر بينالمللي
ميشود و از
بخشهاي
مسلّط خود با
آتش و خون
دفاع ميكند،
اين سئوال
مطرح ميگردد
كه آيا بدون
فراخوان به
خواست يكپارچگي،
ملّت در
آمريكاي
لاتين ماندني
است؟ بايد
انديشيد كه يك
ملّت يك همبود
فرهنگي امّا
مبتني بر يك
ساختار
توليدي است كه
آن را ممكن ميگرداند.
تك محصولي
بودن آمريكاي
لاتين كه ميراث
امپرياليسم
است، امكانات
ما را محدود
ميكند. امّا
انقلاب علمي و
فنّي امروز
دگرگونيهاي
اساسي را نه
فقط براي ملّتهاي
مركز، بلكه
همچنين براي
ملّتهاي
پيراموني
ممكن ميگرداند.
در آمريكاي
لاتين، مسئله
ملّي مفهوم ضد
سرمايهداري
دارد. امّا حل
آن تا زماني
كه اين مسئله
در چارچوب پيدايش
«ملّت جمهوري»
كه بوليوار
درباره آن سخن
گفته، مطرح
نشود، ناممكن
خواهد بود. براي
اين كار گام
نهادن در اين
راه ضروري
است.
تجربه
مبارزه
انقلابي در
آمريكا،
موفقيتها و
اشتباهها،
پيشرفتها و
قهقراها
امكان ميدهند
كه اكنون برخي
شاخصهاي
پراتيك
دگرگونساز
به تدوين
درآيد.
در
احزاب نمونه
تكطبقهاي
به برداشت از
جنبشهايي
انتقال يافته
كه پايه وسيع
اما پيوند
سياسي و
ايدئولوژيك
محكمي دارند،
سوژه انقلابي
بيشتر از
مفهوم ستمديده
مايه ميگيرد
تا تقابل
بورژوازي –
پرولتاريا كه
به انديشههاي
قرن 19 مربوط
است. تركيب
انقلابي جنبش
جديد با
پوپوليسم ملّي
–
بورژوازي اين
تفاوت را دارد
كه در جنبش
جديد، زحمتكشان
و قشرهاي
مردمي مبارزه
را رهبري ميكنند،
يعني اين ستمديدگاناند
كه عليه ستمگران
بيگانه يا
بومي مبارزه
ميكنند. در
داخل جنبش
جديد، نقش
برتر از آن
جنبشهاي
جديد اجتماعي
است. اين جنبشها
عبارتند از
جنبش
پيراموني
شدگان، جنبش
حقوق بشر،
جنبش زيستمحيطي،
جنبش جوانان و
زنان،
فمينيستها،
تعاونيگرايان،
هواخواهان
خود مديريت
جنبشهاي
مذهبي مردمي،
كشاورزان
زحمتكش،
جنبشهاي
خودپو و غيره.
جنبشهاي
جديد اجتماعي
بايد جنبش
جديد مردمي از
جمله
سنديكاهاي
تاريخي را كه
بايد كار پايه
خود را نوسازي
و با دوره
جديد تطبيق
دهند، غني
نمايند. در
اين تركيب، احزاب
پيشين چپ،
جريانهاي
ترقّيخواه و
تحولطلب ،
ناسيوناليسم
مردمي ضد
امپرياليستي
و دينشناسي
رهاييبخش و
بسياري از
جريانهاي مردمي نقش
مهمّي ايفا ميكنند.
در مورد
آرژانتين،
حزب
سوسياليست
واقعي ايجاد
فضاي وسيع
سياسي را كه
در برگيرنده
نيروها و حزبهاي
مردمي چپ است،
امري اجتنابناپذير
و ناگزير ميداند.
در همينجا
بايد
تاكيد كرد كه
مسئله به هيچ
وجه عبارت از
احياي چپ
دگماتيك
پيشين يا
استالينيسم،
و يا سوسيال
دموكراسي
اروپا مركزانگار
و پوپوليسم
سرشار از
انحطاط و بيدورنما
نيست. پس
مسئله عبارت
از ايجاد فضاي
سياسي به
منظوركوشش
براي تشكيل و
پيافكندن يك
بديل قدرت به
جاي طرح
محافظهكارانه
است. در اين
خصوص تاكيد ما
روي اصول سوسياليسم
انساني است كه
از اعلاميه
«مباني حزب
سوسياليست» در
1896 مايه ميگيرد.
ما مبارزه
براي استقلال
و به ثمر
رساندن آرزوي
سان مارتين و
بوليوار را در
بنيان نهادن
ميهن بزرگ
قاره از
وظايف
خود ميدانيم.
پلوراليسم
سياسي يك دستآورد
اساسي در هر
جامعه پيشرفته
است. حذف آن
مانع از رشد
انديشههاست
و باعث انباشت
كشمكشهايي
ميگردد كه
سرانجام به
صورت غير قابل
كنترل بروز خواهد
كرد. تعريف
پيشين
سوسياليستي
درباره طبقههاي
اجتماعي
(بورژوا و
پرولتر) ديگر
با واقعيت دنياي
مدرن كه بنابر
كاهش كار
صنعتي و تنوع
قشرهاي
اجتماعي
وابسته به
دنياي كار
توصيف ميشود،
مطابقت ندارد.
به موازات آن،
جريانهاي
جديد
ايدئولوژيك و
جنبشهاي
جديد اجتماعي
(فمينيستها،
زيستمحيطيها،
مذهبيهاي
مردمي،
طرفداران
حقوق بشر،
حاميان كودكان
و بسياري ديگر)
كه در ايدهآلهاي
عدالت
اجتماعي،
استقلال ملّي
و آزادي همعقيدهاند،
سوسياليسم را
غني ميسازند.
اين تنوع و
اشتراك
انديشهها به
نقش اساسي
زحمتكشان در
ساختمان
سوسياليسم ميافزايد.
پس
از فروپاشي
فرااستالينيسم،
برخي جريانهاي
سوسياليستي و
سوسيال
دموكرات به
طور قاطع
انديشه
ساختمان جامعه
فارغ از
استثمار كار
مزدبگيري را
ترك كردهاند.
امّا ما
سوسياليستهاي
آرژانتيني پس
از يك قرن
موجوديت
اعتقاد باطنيمان
را دوباره
مورد تأكيد
قرار ميدهيم
كه سوسياليسم
بدون مالكيت
اجتماعي بر وسايل
توليد وجود
ندارد،
سوسياليسم «سرمايهداري
بيعيب» نيست،
بلكه شيوه
زيستن جديد و
جامعه جديد
آزاد و
عادلانه است.
سوسياليسم
همانطور كه
خوان. ب. خوستو
گفته است: «
مبارزه براي
اعتلاء و دفاع
از مردم زحمتكش
است كه زير
رهبري و هدايت
علم قرار دارد
و براي تحقّق
يك جامعه
انساني آزاد و
عاقلانه بر
پايه مالكيت
جمعي بر وسايل
توليد تلاش ميورزد».
هدف
سوسياليسم
رهايي مرد و
زن است و اين رهايي
چيزي جز
خوديابي آنها
در روندي كه
بين مرد، زن و
طبيعت رابطه و
از حيث توليد
متّحد ميكند،
نيست.
منبع:
«جهان از ديد
جنوب» سپتامبر
1994 ، پاريس ،P.U.F